شن های صحرا و صخره!
دو دوست با پای پیاده از جادهآای عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شدد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوست من جان مرا نجات داد.
دوستش با تعجب از او پریسد: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنها صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را بر روی صخره حک می کنی؟
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وفتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.
علی حسینی ده آبادی هستم متولد 1347 و محل زندگی ام میبد می باشد.در سال 1366 از دبیرستان طالقانی میبد دیپلم گرفتم و همان سال در دانشکده پرستاری گلشهر بندرعباس در رشته تکنسین اتاق عمل مشغول تحصیل شدم و در بهمن 1368 فارغ التحصیل شدم. در سال 1369 در بیمارستان 578 اهواز خدمت سربازی را شروع و در شهریور 1371 خدمتم تمام شد. در سال 1374 در رشته کارشناس پرستاری از دانشگاه شهید صدوقی یزد فارغ التحصیل شدم. و هم اکنون در بیمارستان امام جعفرصادق(ع) شهرستان میبد با 21 سال سابقه کاری مشغول خدمتم. از دوستانی که تحت هر عنوان بنده را می شناسند تقاضا دارم ضمن معرفی خود از خاطرات خود بنویسند. متشکرم