حکایت مداد رنگی
همه مداد رنگیها مشغول بودند، بجز مداد سفيد.
هيچ کسى به او کار نمیداد.
همه میگفتند: تو به هيچ دردى نمیخورى يک شب که مداد رنگیها توى سياهى کاغذ گم شده بودند مداد سفيد تا صبح کار کرد، ماه کشيد، مهتاب کشيد و آنقدر ستاره کشيد که کوچک و کوچک و کوچکتر شد صبح توى جعبه مداد رنگى جاى خالى او با هيچ رنگى پر نشد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 12:29 توسط علی حسینی ده آبادی
|
علی حسینی ده آبادی هستم متولد 1347 و محل زندگی ام میبد می باشد.در سال 1366 از دبیرستان طالقانی میبد دیپلم گرفتم و همان سال در دانشکده پرستاری گلشهر بندرعباس در رشته تکنسین اتاق عمل مشغول تحصیل شدم و در بهمن 1368 فارغ التحصیل شدم. در سال 1369 در بیمارستان 578 اهواز خدمت سربازی را شروع و در شهریور 1371 خدمتم تمام شد. در سال 1374 در رشته کارشناس پرستاری از دانشگاه شهید صدوقی یزد فارغ التحصیل شدم. و هم اکنون در بیمارستان امام جعفرصادق(ع) شهرستان میبد با 21 سال سابقه کاری مشغول خدمتم. از دوستانی که تحت هر عنوان بنده را می شناسند تقاضا دارم ضمن معرفی خود از خاطرات خود بنویسند. متشکرم