X
تبلیغات
پرستاری . علمی . حکایت . کودکان

پرستاری . علمی . حکایت . کودکان

خوش آمدید.

خیر و شر - موضوع : کودکان

روزي بود و روزگاري بود صدها سال پيش از اين، يک روز بچه ها جمع شده بودند و بازي مي کردند. بازي ايشان يک «رئيس» لازم داشت. براي انتخاب رئيس قرعه کشيدند و نام «شر» درآمد. «شر» نام يکي از بچه ها بود. بچه ها از «شر» راضي نبودند، چونکه او را مي شناختند و بارها ديده بودند که هر وقت«شر» «اوسا»
مي شود زورگويي مي کند و زير بار حرف حسابي نمي رود و مي خواهد بزرگي به خرج ديگران بدهد.
اين بود که بچه ها يک صدا گفتند:«نه، ما اين قرعه کشي را قبول نداريم، ما «شر» را قبول نداريم، اشتباه شده و بايد دوباره از سر شروع کنيم.»
«شر» که از درست بودن قرعه اطمينان داشت از اين حرف خيلي لجش گرفت و فرياد زد: چرا قبولم نداريد؟ ما که هنوز بازي را شروع نکرده ايم، از کجا مي دانيد که من بدم؟
يکي از بچه ها گفت:«ما چند بار امتحان کرده ايم، تو وقتي مثل همه بازي مي کني بد نيستي ولي عيب تو اين است که وقتي اسمت را گذاشتند «اوسا» ديگر حرف حسابي سرت نمي شود، گردن کلفتي مي کني، جرمي زني، دغل بازي مي کني، با قوي ترها يار مي شوي و حق ضعيف ها را پا مال مي کني، دعوا راه مي اندازي و صداي بزرگترها درمي آيد. ولي ما مي خواهيم بازي کنيم و همه با هم برابر و برادر باشيم، بگذار «اوسا» يکي ديگر باشد.»
رسم دنيا اين است که وقتي همه با هم يک چيزي را بخواهند يک نفر نمي تواند با همه دربيفتد. ناچار «شر» هم قبول کرد و قرعه کشي تجديد شد.

اين بار قرعه به نام «خير» درآمد. «خير» اسم يکي ديگر از بچه ها بود، و همه خوشحال شدند و براي او فرياد شوق کشيدند. «خير» پسر خوبي بود و همه او را دوست مي داشتند چونکه باتربيت بود، هرگز به کسي حرف بد نمي زد و در بازي بي انصافي نمي کرد و با همه مهربان بود و هيچ کس نمي توانست از کارهاي «خير» ايراد بگيرد.
وقتي بچه ها از «اوسا» شدن «خير» خوشحال شدند «شر» از زور حسودي رنگش سرخ شده بود و «خير» هم اين را فهميد و براي اينکه دل خوري پيدا نشود گفت: حالا من «شر» را به جاي وردست و معاون خودم انتخاب مي کنم و «شر» هم مطابق ميل همه بازي مي کند.
پيش از اينکه بچه ها حرفي بزنند «شر» ميان حرف او دويد گفت: «نه، من بازي
نمي کنم، من مي خواهم بروم.»
«شر» خيلي رنجيده بود، به شخصيتش برخورده بود، و با اينکه «خير» در اين ميان تقصيري نداشت از او رنجيده بود و نتوانست اين تحقير را تحمل کند، قهر کرد و با چشمان اشک آلود به خانه رفت.
آن روز گذشت و بچه ها هر روز بازي مي کردند و اين پيشامد هم فراموش شد اما «شر» آن را فراموش نکرد. کينه «خير» را در دل گرفت، و هميشه در پشت سر از او بدگويي مي کرد که: «خير» بي عرضه است، از دعوا فرار مي کند، «خير» ترسو است همراه من به صحرا نمي آيد، «خير» خودپسند است خاک بازي نمي کند. و از اين حرفها. اما براي اذيت کردن «خير» بهانه اي پيدا نمي کرد چونکه «خير» بسيار مهربان بود و آنقدر خوب بود که نمي شد از او بهانه بگيرند و هر وقت هم «شر» او را مسخره مي کرد، ديگران از «خير» طرفداري مي کردند.
سالها گذشت و «خير و شر» هم مانند بچه هاي ديگر زندگي مي کردند، همبازي بودند، همشهري بودند، بچه محل بودند، و بعد هم بزرگتر شده بودند و کمتر يکديگر را مي ديدند، و «خير» بيشتر با آدمهاي خوب معاشرت داشت و «شر» همان طور که خودش مي پسنديد با آدمهاي مثل خودش راه مي رفت و هر کسي به کاري مشغول بود.
اين بود تا يک سال که «خير» مي خواست از آن شهر به شهر ديگر سفر کند و آنجا بماند.
در آن زمانها راههاي بياباني چندان امن و امان نبود. همان طور که در آباديها هم هنوز وسيله اي مثلا مانند بانکها براي نگهداري امانتهاي قيمتي يا نقدينه ها پيدا نشده بود. اين بود که بعضي از مردم هرگاه نگهداري نقدينه ها را دشوار مي ديدند آنها را مانند گنجي در محلي پنهان مي کردند و جاي آن را به کسي نمي گفتند و بعدها به دست ديگران مي افتاد.
در مسافرت هم کساني که همراه قافله هاي بزرگ نبودند سعي مي کردند تا ممکن است چيزهاي گران قيمت همراه نداشته باشند يا نقدينه اي که دارند پنهان و پوشيده باشد تا راهزنان به طمع نيفتند و خودشان آسوده خاطر باشند.
«خير» هم هرچه اثاث زيادي داشت فروخته بود و به جاي آنها دو دانه جواهر خريده بود که بتواند پنهان کند و همراه خود ببرد و در شهر ديگر بفروشد و سرمايه زندگي کند.
در روزهاي آخر که «خير» کم کم با دوستان خداحافظي مي کرد «شر» خبردار شد که «خير» مي خواهد از آن شهر برود.
«شر» هم فکري کرد و با خود گفت:«من بايد بفهمم که «خير» چه خيال دارد، «خير» هميشه فکرهايش خوب است و مردم خيلي از او تعريف مي کنند، من هم نبايد بيکار بنشينم.»
«شر» هم خودش را آماده کرد و روزي که فهميد «خير» خيال حرکت دارد او هم آماده سفر بود.
در زمان قديم سفر کردن به راحتي و آساني حالا نبود و مسافرت از شهري به شهر ديگر مدتها طول مي کشيد. مردم پياده يا سواره با الاغ، با اسب، با شتر و بيشتر همراه کاروان و قافله سفر مي کردند چونکه در راهها ناامني بود و دزد و راهزن و گردنه گير و اين چيزها مسافرت تنهايي را دشوار مي کرد. اما «خير» مي خواست تنها به سفر برود و همه اسباب سفرش را در يک کوله پشتي جا داده بود.
«شر» هم همين کار را کرد و يک روز صبح بيرون دروازه به هم رسيدند و ديدند که هر دو عازم سفرند. 

«شر» همينکه «خير» را ديد گفت:
- اوه، آقاي «خير»، رسيدم به خير، کجا مي خواهي بروي؟
«خير» گفت: مي بينم که تو هم بارو بنديل خود را بسته اي!
«شر» گفت: من هم از اين شهر خسته شدم، مي خواهم بروم يک جاي خوبي، اما تو چکار مي خواهي بکني؟
«خير» گفت: مي روم ببينم چه مي شود؛ مرا روزيي هست و خواهد رسيد.
«شر» گفت: مبارک است، ولي من مي خواهم اول به شهر «جابلقا» بروم، آنجا همه چيز هست و از همه جا بهتر است.
«خير» گفت: اسمش را شنيده ام.
«شر» گفت: شنيدن کي بود مانند ديدن؟ من آنجا را ديده ام، آنجا هر چه دلت بخواهد پيدا مي شود، آنجا مردم شب و روز خوش گذراني مي کنند، هر که آنجا باشد
مي تواند هميشه خوش و خوب باشد.

«خير» جواب داد: نمي دانم، همه جا خوب و بد هست، ولي من مي گويم آدم خودش بايد خوب باشد، من دنبال خوش گذراني نمي روم مي روم ديگران را ببينم، دنياي خدا را ببينم.
«شر» گفت: توهميشه اينطور بودي «خير»، بدهم که نديدي، خوب، حالا هم من همراه تو هستم، هر جايي مي خواهي برويم ولي «جابلقا» را من مي شناسم، بسيار شهر خوبي است.
- بسيار خوب، حالا هم داريم مي رويم، جابلقا نباشد جابلسا باشد.
«شر» و«خير» همراه شدند و از هر دري صحبت مي کردند «شر» خوشحال بود که «خير» راه همراهي مي کند ولي «خير» برايش بي تفاوت بود، کمتر با مردم جوشيده بود و همه را مثل خودش مي دانست و تا وقتي از کسي بدي نديده بود او را آدم خوب حساب مي کرد.
«خير» و «شر» با هم رفتند تا از آبادي دور شدند و رفتند تا شب شد. راهي در پيش داشتند که «شر» آن را بيشتر مي شناخت، پيش از آن رفته بود و ديده بود. «شر» خيلي جاها رفته بود و در ولگرديهايش خيلي چيزها ديده بود اما «خير» تجربه سفر نداشت به خدا توکل داشت و خوبي را سرمايه بزرگ زندگي مي دانست.
تا شب به هيچ آبادي نرسيده بودند. ناچار در صحرا از سنگ و خاک پشته اي دايره وار درست کردند و در ميان آن منزل کردند.
«خير» کوله بار خود را باز کرد، ناني خورشي و مشک آبي درآورد و با هم شام خوردند و خوابيدند و سفيده صبح حرکت کردند.
يکي دو روز گذشت و بيابان تمام شدني نبود و هوا گرم بود. هرجا مي نشستند و
مي ماندند «خير» سفره خود را پهن مي کرد و نان و آب و خوردني که داشت
مي خوردند، «شر» هم گاه بگاهي ناني بر سفره مي گذاشت ولي همانطور که «خير» دو دانه جواهر خود را در کوله بارش پنهان کرده بود «شر» هم يک مشک آب در کوله پشتي داشت که هيچ وقت از آن حرفي نمي زد.
يک هفته گذشت و دو رفيق همچنان مي رفتند و نان و آب و خورشي که «خير» همراه آورده بود تمام شد.
«شر» خبر داشت که در آن روزها به آب نمي رسند و «خير» خيال مي کرد که به آب مي رسند و ظرف آب را پر مي کنند. اما روزي که «خير» ديگر از خوردني چيزي نداشت، «شر» بناي نارفيقي را گذاشت و به «خير» گفت:
- هفت روز راه آمده ايم و بيش از اين راه در پيش است و از خوردني هيچ چيز در اين بيابان پيدا نمي شود. براي اينکه از گرسنگي تلف نشويم و به مقصد برسيم بايد در خوراک صرفه جويي کنيم.
«خير» اين را قبول داشت و صبر بسيار داشت. تا ممکن بود غذا نمي خورد و از گرسنگي و تشنگي حرفي نمي زد و از مشک آبي که «شر» در انبان خود پنهان کرده بود خبر نداشت.
روز هشتم آفتاب سوزان هوا را داغ کرده بود و نزديک ظهر «خير» از تشنگي
بي قرار شد و گفت:«ديگر زبانم خشک شده و نزديک است از تشنگي بي حال شوم.»
«خير» تعجب مي کرد که چگونه«شر» طاقت مي آورد و از تشنگي شکايتي ندارد. اما يک بار فهميد که «شر» به آهستگي از مشک آبي که دارد آب مي خورد. «خير» گفت: «حالا که آب داري کمي هم به من بده، از تشنگي ديگر رمق براي راه رفتن ندارم.
«شر» جواب داد:«نه، حالا زود است، آب تمام مي شود و تشنه مي مانيم.»
«خير» گفت: تا تمام نشده کمي بنوشم، شايد به آب برسيم.
«شر» گفت: مطمئن باش، اين روزها به آب و آباداني نخواهيم رسيد.
«خير» گفت: بسيار خوب، در هر حال رفاقت نيست که تو آب داشته باشي و من از تشنگي بسوزم. من نمي خواهم از خودم حرف بزنم ولي من هم آب داشتم با هم خورديم. اگر تنها بودم مال من هنوز تمام نشده بود.
«شر» گفت: به من چه مربوط است، داشتي که داشتي، نداشتي که نداشتي.
مي خواستي حالا هم داشته باشي، يعني مي گويي آب را بدهم تو بخوري و خودم از تشنگي بميرم؟
«خير» جواب داد:«من هرگز اين را نمي گويم، ما همسفريم، رفيقم، هرچه من داشتم با هم خورديم. حالا هم وقت آن است که تو مرا مهمان کني، و هيچ کس از آينده خبر ندارد، شايد الان به آب برسيم، شايد کسي برسد و آب داشته باشد، مي گويم طوري رفتار کن که خودت بعدها از من شرمنده نباشي، من دلم مي خواهد بتوانيم هميشه توي چشم هم نگاه کنيم، اين حرفها که تو مي زني بوي بي وفايي مي دهد، من از تشنگي دارم بي حال مي شوم و خيلي راه بايد برويم، من اين را مي گويم. تو از صبح تا حالا دوبار آب خوردي، من از ديروز تا حالا تشنه ام، هوا گرم است. تو حال حرف زدن داري من ديگر رمق ندارم، مي گويم اذيتم نکني.»
«شر» جواب داد: «اولا که گفتي شرمنده نشوم. من خجالت سرم نمي شود. ديگر اينکه گفتي بي وفا هستم، تو اين طور خيال کن. رفاقت هم بي رفاقت. اينجا ديگر شهر نيست. بيابان است و مرگ است و زندگي است، مي خواهم هفتاد سال سياه هم توي چشمم نگاه نکني. تو اصلا از بچگي همين حرفها را مي زدي که مي گفتند آدم خوبي هستي ولي اينجا اين حرفها خريدار ندارد. آن روزي که بچه ها مي گفتند مرا قبول ندارند تو را انتخاب کردند يادت هست؟

با اين حرفها که «شر» گفته بود «خير» فهميد که با يک دشمن همراه است که با لباس دوستي او را به اين بيابان کشيده است. با اينکه خودش مي دانست گناهي ندارد فهميد که «شر» موقع گير آورده تا او را اذيت کند. اين بود که فکر کرد «شر» را به طمع مال بيندازد.
و«خير» گفت:«ببين شر»، ما که بنا نيست توي اين صحراي گرم از تشنگي بميريم، و عاقبت به يک جايي خواهيم رسيد، حالا هم يا انصاف داشته باش و قدري آب به من ببخش، يا اينکه آن را به من بفروش، آخر ما همشهري هستيم، با هم بزرگ شده ايم و بعدش هم ممکن است در دنيا با هم خيلي کارها داشته باشيم، من الان دو دانه جواهر گران قيمت همراه دارم که با فروش اثاث خود آن را خريده ام. من حاضرم آنها را به تو ببخشم و از تو يک خوراک آب بخرم، حالا راضي شدي؟

«شر» گفت: به! مي خواهي مرا گول بزني؟ مي خواهي اينجا که هيچ کس نيست دو دانه گوهر را به من بدهي و آب بخوري و آن وقت توي شهر آبروي مرا ببري و آنها را پس بگيري؟ من خودم خيلي از اين حقه ها بلدم، صدتا مثل تو بايد بيايند پيش من درس بخوانند. خيال کردي من هم مثل تو هالو هستم؟
دراين موقع «خير» ديگر از تشنگي صدايش گرفته بود و چشمهايش تار شده بود.
بي حال روي زمين نشست و جواب داد:
«شر» به خدا قسم من اين طور فکر نمي کنم. درست است که تو هم مي داني يک خوراک آب ارزش دو دانه جواهر را ندارد ولي براي من بيشتر هم مي ارزد.
مي گويند پول سفيد براي روز سياه خوب است و چه وقتي بهتر از حالا، باور کن از روي رضا و رغبت گوهرها را به تو مي دهم و هرگز هم چشمم دنبال آنها نيست. حاضرم علاوه بر اين گوهرها همه دارايي خود را در شهر هم به تو واگذار کنم.
«شر» جواب داد: من مي دانم که چون به آب احتياج داري اين حرفها را مي زني، آدم وقتي محتاج است و گرفتار است خيلي حرفها مي زند که بعد دبه مي کند، اگر راست مي گويي يک کار ديگري بکن، من ده سال است چشم ديدن تو را ندارم، از آن روز که مرا به بازي نگرفتيد نمي توانم تو را ببينم، امروز موقعش رسيده که تلافي کنم و تو هم نتواني مرا ببيني. گوهرهايي که گفتي مال خودت، ولي من حاضرم دو گوهر ديده تو را بردارم و چشمت را کور کنم و آن وقت هرچه مي خواهي آب بخور، گوهري که من مي خواهم اين است تا ديگر نتواني پس بگيري.
«خير» از شنيدن اين حرف آهي کشيد و گفت:«عجب آدم بدي هستي، آيا از خدا شرم نمي کني؟ کور شدن من براي يک خوراک آب! چطور دلت راضي مي شود اين حرف را بزني، «شر» من تو را اينقدر سنگدل و بي انصاف نمي دانستم، من از تشنگي دارم بيحال مي شوم و تو اينقدر قساوت به خرج مي دهي؟»
«شر» جواب داد:«همين است که گفتم، مي خواهي بخواه، نمي خواهي من رفتم، اين را هم بدان که در اين بيابان نه آبي هست و نه آدمي هست و از هر طرف تا آبادي هفت روز راه است، نه راه پس داري نه راه پيش، يا بايد در اين صحرا بميري يا نابينا شوي و زنده باشي.»
«خير» ديگر توانايي حرف زدن نداشت و باز هم نمي توانست باور کند که «شر» اينقدر بد باشد. آخر باور کردني نيست کسي حاضر باشد براي يک خوراک آب چشم کسي را کور کند. اما «خير» نزديک بود از تشنگي بيهوش شود، ناچار تن به قضا داد و به «شر» گفت: داني و انصاف خودت، من که باور نمي کنم، ولي مي خواهم زنده باشم، هرچه مي کني به من آب برسان، اين هم چشم من...
«شر» فرصت نداد حرف«خير» تمام شود، پاره آهني که در دست داشت به دو چشم «خير» کشيد و چشمهاي «خير» پر از خون شد. «خير» از درد چشم فرياد زد: «آه خدايا» و بيهوش بر زمين افتاد.
«شر» خدانشناس هم لباس و جواهري که در کوله بار«خير» بود برداشت و بي آنکه به او آب بدهد راه خود را گرفت و رفت.
«خير» تا چند لحظه بيهوش بود، همين که به هوش آمد فهميد که «شر» او را تنها گذاشته و رفته. «خير» بر خاک افتاد بود و دستها را روي چشم گذاشته ناله مي کرد. ولي خدا خواسته بود که «خير» زنده بماند، و يک پيشامد خوب به سراغش آمد.

«شر» گفته بود که اين بيابان آب ندارد و از هر طرف تا آبادي هفت روز راه است، اما «شر» دروغ گفته بود. از قضا قدري دورتر از آنجا چاه آبي بود و يکي از
کردهاي چادرنشين هم در طرف ديگر با همراهانش زندگي مي کردند:
مرد صحرانشين کوه نورد
چون بيابانيان بيابان گرد

با کس و کار و قوم و خويش و همه
گله و گاو و گوسفند و رمه

از براي علف به صحرا گشت
گله را مي چراند دشت به دشت

هر کجا آب و سبزه بود و گياه
داشت آنجا دو هفته منزلگاه

بعد در کار خود نظر مي کرد
به دياري دگر سفر مي کرد

همان طور که شهري ها شهر را، و دهاتي ها ده را بهتر مي شناسند مردم چادرنشين هم با کوه و صحرا و دشت و بيابان بهتر آشنا هستند. خانه آنها چادر است که هرجا مي خواهند بر سرپا مي کنند و دارايي آنها هم گاو و گوسفند و شتر است که همراه آنها هستند، گاهي در شهرها خريد و فروش مي کنند و بيشتر در بيابان ها زندگي مي کنند. تابستانها به ييلاقهاي خوش آب و هوا و زمستانها به قشلاق گرمسير مي روند و کارشان کمي کشت و زرع و بيشتر گله داري است.
تازه دو سه روز بود که مرد صحرانشين با مادر و خواهر و زن و دختر و خويشان و کسان و کارکنان خود در آن صحرا در پشت تپه اي چادر زنده بودند و گله هاي خود را در صحرا مي چراندند.

آنها چادرها و خيمه هاي خود را در جاي بهتر بر سرپا کرده بودند ولي چاه آبي که از آن آب برمي داشتند دورتر بود.
از قضا رئيس قبيله کردها دختري داشت که بسيار خوب و مهربان بود و يگانه فرزند او بود و هميشه از خدمت کردن به مادر خوشحال بود. و آن روز بعدازظهر زير سايه چادر نشسته بودند و مادر تشنه شد و آبها گرم بود. دختر کرد کوزه را برداشت و گفت: من مي روم و از چاه، آب خنک مي آورم.
دختر کرد از راه دورتر و صاف تر بر سر چاه رفت، رشته اي برگردن کوزه بست، از چاه آب برداشت و از راه ميان بر به طرف چادر روانه شد، در ميان راه ناگهان صداي ناله ضعيفي شنيد و با تعجب دنبال ناله رفت، و مي دانيم که چه ديد. «خير» با چشمهاي خونين بيحال و تشنه بر خاک افتاده بود و خدا خدا مي کرد. دختر کرد همين که «خير» را در اين حال ديد بي اختيار پيش رفت و صدا زد:
- اي ناشناس، کي هستي، اينجا چه مي کني، چرا تنها اينجا افتاده اي، چه کسي تو را به اين حال انداخته؟ خدايا خواب مي بينم يا بيدارم، تو کي هستي؟
«خير» همين که صداي او را شنيد، فرياد زد: من هم نمي دانم و نمي فهمم تو کي هستي، اگر فرشته اي، اگر انساني، هر که هستي من از تشنگي دارم مي ميرم، اگر مي تواني کمي آب به من برسان که زنده بمانم و اگر هم نمي تواني مرا به حال خودم بگذار.
دختر کرد ديگر حرفي نزد، پيش رفت، کوزه آب را به او نزديک کرد و گفت: «بيا، اين آب، خدايا اين چه حال است؟»
«خير» دستهاي خود را دراز کرد، کوزه آب را پيدا کرد و گرفت و قدري آب خورد و گفت: خدا را شکر، نجات يافتم، اي فرشته نجات خدا تو را فرستاده بود، تو مرا نجات دادي، تو بايد مرا نجات بدهي، اما چشمهاي من نمي بيند، آه از چشمهايم.
«خير» دو کف دست خود را روي چشمهاي پر خونش گذاشته بود و همچنان نشسته بود.
دختر کرد گفت: خوب حالا برخيز، تا تو را به جاي بهتري برسانم اما «خير»
نمي توانست روي پا برخيزد و زانوهايش از گرما و تشنگي سست شده بود. دختر نزديک شد و زير بغل او را گرفت و کمک کرد تا «خير» برپا ايستاد و دختر بازوي او را گرفت و اندک اندک او را به راه برد تا نزديک چادرها رسيدند.
دختر کرد جوان ناشناس را به يکي از خدمتکاران سپرد و سفارش کرد که آرام آرام او را به چادر برساند و خودش فوري رفت پيش مادر و گفت جوان ناشناسي چنين و چنان آنجا در بيابان برخاک افتاده بود.
مادر گفت:«اي واي، پس چرا او را نياوردي، چرا تنها آمدي؟ زودباش، زودباش نشاني بده بروند او را هر که هست بياورند.»
دختر گفت: مادرجان، من هم همين کار را کردم، او را آوردم و به دست خدمتکاران سپردم و الان مي رسد.
در همين وقت «خير» را آوردند و زير چادر بر بالشي نرم جاي دادند و آب آوردند و سفره آوردند و غذا آوردند و شور با و کباب آوردند و «خير» قدري آب و قدري غذا خورد و کمي آرام گرفت. آن وقت دست و رويش را شستند، اطراف سر پر درد او را بر بالش تکيه دادند و خواباندند.
هيچ کس از سرگذشت «خير» خبر نداشت و هيچ کس هم در آن حال چيزي نپرسيد، انساني ناشناس و دردمند بود که به خانه آدمهايي خوب مهمان شده بود و با خستگي و دردي که داشت مانند آدمي از هوش رفته بي حال و خسته خوابيد تا شب شد.
شب شد و پدر دختر از صحرا به خانه باز آمد. همين که مرد خانواده وارد چادر شد از ديدن مهمان خوشحال شد و از حال خسته و ناتوان «خير» تعجب کرد و احوال او را پرسيد.
دختر آنچه ديده بود شرح داد و گفت از سرگذشت او چيزي نمي دانم ولي اي کاش
مي توانستيم زخم تازه چشم او را علاج کنيم.
کرد بزرگ چشمان «خير» را معاينه کرد و جراحت آن را تازه ديد و پرسيد تو را چه رسيده است؟ «خير» راضي نشد درد بزرگ ناجوانمردي و بي انصافي دوست و همشهري خود را فاش کند و گفت: داستان من مفصل است، تنها سفر مي کردم دزدها بر سرم ريختند، خواستم با آنها بجنگم و تشنه و بي حال بودم، آ«ها هر چه داشتم بردند و چشمم را کور کردند و رفتند.
کرد بزرگ به فکر فرو رفت و بعد پرسيد: نامت چيست؟ گفت «خير». گفت: اميدوارم کارت به خير بگذرد. از قضا در همين بيابان درختي هست که ما آن را «دارو برگ» مي گوييم و اگر چند برگ آن را بکوبند و در آب بجوشانند و نرم کنند و مرهم بسازند و بر چشم آفت رسيده گذارند شفا مي يابد.
بعد گفت: اگر شب نبود و تاريک نبود و راه دور نبود و من خسته نبودم هم اکنون اين مرهم را مي ساختم. درخت دارو برگ نزديک چاه آبي است و درختي کهن و پر شاخ برگ است و دو شاخه دارد که برگ يکي از شاخه ها داروي چشم است و برگ شاخه ديگر داروي غش و صرع است وفردا اين مرهم را فراهم خواهيم کرد.
همينکه دختر کرد اين سخن را شنيد گفت: اي پدر، حالا که چاره هست همين امشب چاره بساز و به فردا نينداز، مهمان عزيز خداست و ما نمي توانيم مهمان را با درد و رنج ببينيم، ما سرد و گرم بيشتر ديده ايم و سخت جان تريم و مردم شهر از ما ظريف ترند، راه دور را با همت نزديک کن و تاريکي شب را با نور انسان دوستي روشن مي توان کرد، خستگي تو نيز از د رد چشم اين جوان بدتر نيست، علاج درد را به فردا مي توان گذاشت اما زخم تازه را زودتر به مرهم بايد رسانيد، اگر تو نمي تواني من به پاي درخت خواهم رفت، دختر صحرا از تاريکي نمي ترسد.
پدر وقتي التماس دختر را ديد از خيرخواهي او به شوق آمد و پيش از آنکه دست به آب و غذا دراز کند برخاست و گفت:«وقتي دختر چنين باشد پدر دختر براي کار شايسته تر است.» کيسه اي برداشت و با شتاب به جانب درخت دارو برگ روان شد. از شاخه دارو چشم بالا رفت و يک مشت برگ در کيسه کرد باز آمد. و دختر کرد فوري برگها را در هاون کوبيد و با اندکي آب روي آتش جوشانيد و نرم کرد و با روغني از مغز استخوان قلم به هم آميخت و مرهم را بر دو چشم «خير» گذاشت و با پارچه پاکيزه اي چشمانش را بستند و پس از ساعتي که نشستند مهمان دردمند را خواباندند.
کرد بزرگ دستور داد تا پنج روز چشم «خير» با مرهم بسته باشد و در اين مدت دختر را به پرستاري از «خير» سفارش مي کرد.
روز پنجم روپوش از چشم «خير» باز کردند و مرهم از آن برداشتند و «خير» چشم خود را باز کرد و براي اولين بار نجات دهندگان خود را ديد برايشان دعا کرد و شکر خدا را بجا آورد.
کرد بزرگ و اهل خانه هم از شفاي چشم مهمان خود خوشحال شدند و شادباش گفتند اما بيش از همه دختر کرد خوشحال بود، چونکه او باعث نجات «خير» شده بود و از اينکه يک انسان را از مرگ و از نابينايي نجات داده است لذت مي برد و در دنيا هيچ لذتي از خوب بودن و خوبي کردن بهتر و بالاتر نيست.
«خير» که روزهاي اول از جراحت چشم خود بيمناک شده بود پرسيد:«پدر جان، شما از کجا خاصيت برگهاي آن درخت را مي دانستيد؟
مرد جواب داد:«از کجا؟ از تجربه هاي مردم. انسان نيازمند هر وسيله اي را تجربه مي کند و چيزي تازه مي فهمد. اگر ما خاصيت ريشه ها و برگها و گلها و گياهان و خارها و علف هاي وحشي و خودرو را ندانيم ديگر چه کسي بداند؟ مردم شهرها چون دسترسي به طبيب و دوا دارند از اين چيزها غافل مي مانند ولي پدران ما که در صحرا زندگي مي کردند بسياري از خواص اين نعمتهاي ناشناخته را مي شناختند و به يکديگر ياد مي دادند.
[مثلا خيلي از مردم شهرها وقتي دستشان به رنگ توت سياه ترش (شاهتوت) آلوده مي شود و تا چند روز با هيچ شست و شو پاک نمي شود نمي دانند چه کنند ولي ما
مي دانيم اگر برگ سبز همان درخت را بکوبند و با قدري آب به دستشان بمالند قدري کف مي کند و رنگ توت را فوري از ميان مي برد. براي ما اين چيزها خيلي ساده به نظر مي آيد ولي کسي که آن را نمي داند از شنيدنش تعجب مي کند.]
به قول حضرت امام صادق عليه السلام «خداوند بجز مرگ براي هر دردي دارويي آفريده است.» اين صحراها و بيابانها پر از دوا و درمان است. هيچ شناختي و برگي و ريشه اي و بته اي نيست که خاصيتي در آن پنهان نباشد. فقط کسي را لازم دارد که آنها را بشناسد و در جاي خود به کار ببرد. اين تجربه «دارو برگ» را هم من از پدرم ياد گرفتم. او هم از پدرانش ياد گرفته بود و خوشحالم که اين مرهم اثر بخش بود. خيلي چيزها هست که ما هم هنوز نمي دانيم اما خاصيت اين برگها را مي دانستم. «خير» شکرگزاري کرد و از آن روز با خود عهد کرد که تا هر وقت بتواند و خدا بخواهد خدمتگزار آن خانواده باشد زيرا به کمک آنها بود که سلامت چشم خود را بازيافته بود.
کرد بزرگ هم از نگاهداري او خوشحال بود. از آن روز «خير» مانند اهل خانه کرد با آنها زندگي مي کرد و همه کارها با آنها همراهي مي کرد و در سر يک سفره غذا مي خورد و هر روز صبح همراه کرد بزرگ و کارکنان او به صحرا مي رفت و گله داري و گله باني مي کرد و روزبروز در نظر کرد عزيزتر مي شد:
مرد صحرايي بياباني
چون از او يافت آن تن آساني

در همه اهل خود عزيزش کرد
حاکم خان و مان و چيزش کرد

چون دل و ديده پاک داشت جوان
همه بودند سوي او نگران

باز جستند حال ديده او
کزچه بود آن ستم رسيده او

خير از ايشان حديث شر ننهفت
هرچه بودش زخير و شر همه گفت

مردم وقتي با هم زندگي کردند و انس گرفتند همه رازهاي خود را هم به زبان
مي آوردند. کم کم «خير» قصه «شر» و گوهرها و خريدن آب و تشنگي خود و
بي انصافي «شر» و کور شدن خود را گفت و گفت که دختر کرد را از همه مردم عالم گرامي تر مي دارد.
کرد بزرگ از قدرشناسي «خير» خوشحال تر شد و کم کم همه ايل و عشيره کرد بزرگ داستان «خير» را شنيدند و پيش همه عزيز و گرامي شد. همه خوبيهاي «خير» را مي ديدند و همه به او دل بسته بودند. اما يک مطلب بود که «خير» را رنج مي داد.

هر قدر «خير» در خانواده کرد بزرگ مانده بود بيشتر به دختر کرد و خوبي هاي او علاقمند شده بود و با اينکه هرگز صورت دختر کرد را درست نگاه نمي کرد از رفتار و گفتار او بيشتر خوشش مي آمد. کم کم «خير» حس کرد که به محبت دختر گرفتار شده است و هيچ سعادتي را از داشتن همسري مانند آن دختر بالاتر نمي داند. اما انديشه مي کرد که او کجا و آن آرزو کجا؟.
نه مي توانست دل خود را از اين فکر آرام کند و نه مي توانست اميد همسري با دختر کرد را از مغز خود بيرون کند و با خود فکر مي کرد که:
نيست ممکن که اين چنين دلبند
با چو من مفلسي کند پيوند

دختري را بدين جمال و کمال
نتوان يافت بي خزينه و مال

من که ناني خورم به درويشي
کي نهم چشم خويش بر خويشي

وقتي «خير» فکر کرد که چنين وصلتي ممکن نيست و نمي تواند توقع همسري دختر کرد را داشته باشد با خود گفت بهتر است اين سخن را به زبان نياورم و پدر و مادر دختر را ناراحت نکنم چون اگر هم خود آنها با اين کار موافق باشند ممکن است سرزنش دوستان و اقوام ايشان مايه غصه تازه اي بشود.

«خير» مرد عاقلي بود که هيچ وقت اختيا عقل خود را به دست آرزوها و احساسات خود نمي داد. او مي دانست که عشقي مانند عشق ليلي و مجنون يک نوع بيماري است و عشق سالم هيچ وقت به ديوانگي نمي ماند. او مي دانست که خاطرخواهي دختر کرد بر اثر عادت و علاقه به خوبي هاي او پيدا شده و اگر از او دور باشد محبت ديگري جاي آن را مي گيرد. اين بود که با خود گفت بهتر است عذري بياورم و از آنجا سفر کنم و سرنوشت خود را به جاي ديگري بکشم.
آن شب وقتي کرد بزرگ به چادر برگشت «خير» گفت: مي خواهم مطلبي را با شما بگويم که مدتي است درباره آن فکر مي کنم و ناراحتم.
کرد گفت: هرچه مي خواهي بگو، هرچه بگويي پذيرفته است، ما از تو جز خوبي چيزي نديده ايم و براي تو جز خوبي چيزي نمي خواهيم.
«خير» گفت: از جان و دل متشکرم. مطلبي که مي خواهم بگويم اين است که من زنده شده شما هستم، خانواده شما مرا از مرگ و آوارگي و از نابينايي نجات داده است، زبان من از شکرگزاري عاجز است و تا زنده ام با ياد شما زنده ام، اما چکنم که من هم بشرم و انسانم و مدتي است فکر اقوام و خويشان و شهر و ديارم مرا مشغول کرده است. مي خواهم بروم آنها را ببينم، مي دانم که شما مهمان نوازي را دوست مي داريد و از خوبي خوشحال مي شويد ولي مي ترسم بي خبري از من دوستانم را آزرده سازد. آخر هيچ کس نمي داند من کجا هستم، زنده ام يا مرده ام؟ و با اينکه در اينجا خيلي به من خوش مي گذرد غم يار و ديار مرا عذاب مي دهد و باز فکر مي کنم تنها هستم. مي خواهم از شما تقاضا کنم اجازه بدهيد از فردا صبح به شهر و ديار خودم بروم. اميدوارم هرچه در اينجا به من محبت کرده ايد بر من حلال کنيد، مي خواهم از من راضي باشيد ولي ديگر مشکل است که اينجا بمانم. حالا چه مي فرماييد؟ اختيار من در دست شماست.

چون سخنگو سخن به پايان برد
غم سرا گشت خيلخانه کرد

گريه کردي از ميان برخاست
هاي هاي افتاد از چپ و راست

کرد گريان و کرد زاده بتر
گونه ها ز آب ديده ها شد تر

همه اهل خانه از رفتن «خير» غمگين شدند اما کرد بزرگ فکري کرد و بعد چادر را خلوت کرد و در جواب او گفت:
- اي جوان عزيز و خوب و مهربان، من حرفي ندارم که تو به دلخواه خود عمل کني، اختيارت هم در دست خودت است. اما نمي دانم چه چيز تو را به خيال شهر و ديارت مي اندازد؟ گرفتم که به شهر خود رفتي و از يک همشهري ديگر هم مانند «شر» آزار تازه اي ديدي يا نديدي و مدتي خوش بودي، مگر در اينجا چه چيز کم داري؟
نعمت و ناز و کامکاري هست
بر همه نيک و بد تو داري دست

من هرچه فکر نمي دانم مي کنم از چه چيز ناراحت شده اي جز اينکه جواني و به قول خودت خيال مي کني تنها هستي- من اين حرف را مي فهمم، من هم يک روز مانند تو بودم و اگر تو در غريبي اين احساس را داري من در ايل و قبيله خود اين طور شده بودم. اين هم چاره دارد. من مي دانم که در اينجا هرچه بخواهي داري و همه زندگي من در اختيار تست بجز اينکه خود را غريب مي داني و مهمان مي داني و همينکه
مي بيني بايد از زن و دختر من کناره بجويي و مانند نامحرم باشي رنج مي بري ولي اگر با خانواده ما پيوند داشتي اين طور نبود.
بگذار بگويم که من اين رنج را هم مي توانم درمان کنم. مي داني که دختر من خوب و مهربان و خدمت دوست و پاکدل و باهوش است، زشت هم نيست اگر چه مانند دختران شهر زيبايي ساختگي ندارد اما زيبايي تنها هيچ دردي را درمان نمي کند و تا خوبي نباشد همه زيباييهاي عالم به دو جو نمي ارزد. من در اين دنيا همين يک فرزند را دارم و از جانم عزيزترش مي دارم و از رفتار او مي دانم که او هم ترا مي پسندد، اگر موافق باشي و دلت بخواهد من دخترم را به همسري با تو نامزد مي کنم و تو هم در خانواده ما مانند خود ما ميماني و از جان عزيزتر زندگي مي کني، ديگر چه
مي گويي؟
حالا نوبت «خير» بود که از خوشحالي گريه کند. اشک شوق در چشمش دويد و در جواب گفت: زنده باشي اي پدر عزيز و پاينده باشي که زبان بسته مرا باز کردي و بار غم از دلم برداشتي. آنچه مدتها بود مي خواستم و نمي توانستم بگويم همين بود. من خود را کمتر و کوچکتر مي دانستم زيرا از مال دنيا هيچ ندارم و دختر عزيز شما دختر شماست، اما اگر چنين پيوندي ممکن باشد آن وقت شما به من زندگي بخشيده ايد، چشم داده ايد و خوشبختي هم داده ايد.
پدر گفت: من فردا صبح يک بار از دخترم اين مطلب را مي پرسم و کار تمام است. فردا صبح پدر، دختر خود را با مادرش به خلوت خواست و موضوع را گفت و دختر نيز جز اشک شوق جوابي نداشت. دست پدر را بوسه زد و گفت:«پدر...» و ديگر نتوانست سخن بگويد.
پدر گفت:«بسيار خوب، مي خواستيد زودتر بگوييد، معطل چه هستيد.»
همان دم کرد بزرگ کار عروسي را فراهم کرد و به شادي و شادماني چنانکه رسم کردها بود جشن گرفتند و دختر را به عقد «خير» درآوردند. و بعد از آن کرد اختيار خانه و زندگي و سرپرستي کارهاي خود را نيز به «خير» سپرد و «خير» بعد از اينکه يک روز همه چيز حتي چشم خود را از دست داده بود، دوباره به همه چيز دست يافته و در خانواده کرد و با همسر خود زندگي خوش و خرمي داشتند. 

خیر و کار خیر

يک هفته بعد که مي خواستند از آن صحرا کوچ کنند و گله ها را به جاي ديگر ببرند «خير» به فکر افتاد برود از درخت «دارو برگ» مقداري برگ بچيند و همه جا با خود همراه ببرد.
«خير» با خود گفت همان طور که چشم نابيناي من با برگ آن درخت درمان شد يک روز هم ممکن است به دست من با اين برگها بيمار ديگري درمان شود و شکر نعمت خدا را بجا آورده باشم. شکر نعمت اين نيست که به زبان بگويند «خدا را شکر» شکر نعمت اين است که با هرچه مي دانند به ديگران «خير» برسانند و خوبي کنند.
«خير» شبانه به سوي درخت رفت و دو کيسه از برگهاي درخت پر کرد و آنها را در ميان اثاث خود پنهان کرد و همه جا همراه مي برد.
اين بود و بود، تا يک بار که در هنگام ييلاق و قشلاق خود به نزديکي شهري بزرگ رسيده بودند و در خارج شهر چادر زده بودند و «خير» براي خريد و فروش به شهر وارد شده بود.
«خير» در آن شهر شنيد که حاکم آن شهر دختري دارد که سالهاست به بيماري «صرع» مبتلا شده و هرچه دارو و درمان کرده اند نتيجه نبخشيده و همه طبيب ها و حکيم ها از علاج آن بيماري عاجز مانده اند.
و شنيد که از بس طبيب ها از شهرهاي دور و نزديک به اميد مال و جاه براي معالجه دختر پيش حاکم رفته اند، حاکم از رفت و آمد آنها خسته شده و فرمان داده است اعلان کنند که هر کس بتواند دختر را علاج کند حاکم دختر را به همسري او درمي آورد و او داماد حاکم شهر خواهد بود اما هر کس ادعاي بيجا بکند و از درمان دختر عاجز بماند خونش به گردن خودش است.

حاکم اين فرمان را داده بود تا ديگر کسي با ادعاي بيجا مزاحم نشود مگر اينکه دردشناس و دواشناس باشد و به علم و دانش خود اطمينان داشته باشد. و از آن روز که اين شرط را گذاشته بودند چند نفر طبيب هم مورد غضب قرار گرفته بودند و ديگر هر کسي جرأت نمي کرد ادعاي معالجه دختر حاکم را بکند مگر طبيباني که از راه دور مي آمدند و خيلي به تجربه خود اعتماد داشتند. اما هنوز درماني براي بيماري دختر پيدا نشده بود و حاکم بسيار غمگين بود.
وقتي «خير» اين خبر را شنيد به يکي از بازرگانان گفت:«من مي توانم دختر حاکم را معالجه کنم.» ولي بازرگانان او را ترسانيد و گفت:نبادا چنين حرفي بزني که سرت به باد خواهد رفت. زيرا طبيب هاي خيلي مشهور هم از درمان او عاجز شده اند.
«خير» گفت: اين است و جز اين نيست که اين کار کار من است. بايد به حاکم پيغام بدهم.» و چون شهري ها مي ترسيدند اين پيغام را ببرند «خير» پيرمردي روستايي را به بارگاه فرستاد و پيغام داد که: اي مرد بزرگ، من در اين شهر غريبم و امروز تازه به اين شهر وارد شده ام و از بيماري دخترت باخبر شده ام ولي درمان اين درد پيش من است، من حاضرم اگر اجازه بدهي دختر را معالجه کنم ام شرطتش اين است که من هيچ پاداشي نمي خواهم بلکه اين کار را محض رضاي خدا مي کنم و اگر نتوانستم فرمان فرمان شماست.
همينکه پيغام رسيد حاکم فرمان داد «خير» را حاضر کنند، و «خير» را به بارگاه بردند. حاکم وقتي «خير» را ديد از سرو وضع او سادگي و خوبي او را دريافت و پرسيد اسمت چيست؟
«خير» گفت: نامم «خير» است.
حاکم از اسم او خوشش آمد و آن را به فال نيک گرفت و گفت «اميدوارم عاقبت کارت هم به خير باشد.» بعد او را به يکي از اشخاص محرم سپرد و به سراپرده دختر فرستاد.
«خير» وارد شد دختر زيباي رنجور را به يک نظر ديد، دختر از سر درد ناله
مي کرد و مي گفتند بدتر از خود صرع اين است که دختر بعد از هر حمله غش تا چند روز دچار بيخوابي مي شود و بر اثر بيخوابي سردرد مي گيرد و ديگر خواب به چشمش راه نمي يابد و رنجوري او بيشتر، از اين بيخوابي است که بعد از صرع به او عارض مي شود.
«خير» گفت: به خواست خدا او را از اين بيماري نجات مي دهم. بعد دستور داد آتش حاضر کنند و ظرفي از آب و قدري شکر بياورند. آن وقت بسته اي گره زده که همان «دارو برگ» بود از حبيب خود درآورد و در حضور پرستاران آن برگها را با شکر در آب جوشانيد و شربتي ساخت و همينکه سرد شد پياله اي از آن شربت به دختر بيمار داد.
دختر شربت را خورد و هنوز چند لحظه نگذشته بود که درد سرش آرام يافت و سر بر بالش گذاشت و به آرامي به خواب رفت. حاضران «خير» را دعا کردند و گفتند مدتهاست که دختر بيمار چنين خواب آرامي نداشته. «خير» دستور داد دختر را بيدار نکنند تا خودش بيدار شود و اگر باز سردرد پيدا شود او را خبر کنند. و نشاني منزل خود را داد و با دل خوش به خانه برگشت.
دختر بيش از اندازه خواب ديگران در خواب ماند و همينکه بيدار شد دردي نداشت و اشتهاي خوراک پيدا کره بود.
فوري اين خبر را به حاکم دادند و حاکم از خوشحالي با پاي بي کفش به سراغ دختر دويد، خدا را شکر کرد و گفت: حالا من از خوشبختي چيزي کم ندارم و خداوند «خير»م را جزاي خير بدهد. و از آنجا به بارگاه رفت و اين خبر خوش را به وزيران داد. از قضا دختر يکي از وزيران مدتها بود چشمش آسيب ديده و نيمه نابينا شده بود. وزير با خود گفت ممکن است چنين کسي دواي چشم دختر مرا هم داشته باشد. از همان جا پرسان پرسان نشاني «خير» را پيدا کرد و به سراغ او رفت و «خير» را دعوت کرد تا اگر بتواند چشم دخترش را درمان کند و هرچه از حاکم مي خواهد از او هم بخواهد. «خير» تقاضاي وزير را پذيرفت و چند روز بعد به خانه وزير رفت تا چشم دختر وزير را معالجه کند.
اما دختر حاکم داستان روزهاي رنجوري و بيماري خود را از نديمان شنيد و روز بعد محرمانه به پدر پيغام داد و گفت:«اي پدر، شنيده ام که براي درمان بيماري من شرط کرده بودي و به همان شرط چند نفر را آزرده ساختي. حالا که «خير» مرا علاج کرده است انصاف اين است که به شرط ديگر نيز عمل کني تا مردم بدانند حاکم شهرشان با انصاف است و نگويند که چون به مراد خود رسيد قدر خوبي را نشناخت. حاکم قبول کرد و گفت:«بايد چنين باشد»، و فوري به سراغ خير فرستاد. خبر آوردند که «خير» در خانه وزير است. به سراغ او رفتند و هنگامي رسيدن که خير چشم دختر وزير را هم با دارو برگ درمان کرده بود و اهل خانه از خوشحالي هلهله
مي کردند.
فرمان حاکم را رساندند و «خير» را به بارگاه خواستند. وزير هم به همراه «خير» آمد و داستان دختر خود را شرح داد.
وزير اجازه خواست که سخن بگويد و گفت «خير» دختر مرا هم درمان کرده است و برگردن من حق بزرگي دارد، من هم به هرچه خير راضي شود و حاکم بپسندد بايد تلافي کنم.
حاکم به «خير» گفت: اي جوان خوب و بزرگوار. من براي درمان دختر خود شرطي داشتم که مردم براي رسيدن به آن سر و دست مي شکستند، حالا تو با اين کاري که کردي مستحق پاداشي بزرگي هستي، تو اول گفتي که نامزدي نمي خواهي و محض رضاي خدا خوبي مي کني، اما من هم بايد به قول خود عمل کنم و خود دختر هم مي خواهد قدرشناس باشد، حالا چه مي گويي؟
«خير» جواب داد: جاي شکرگزاري است، نام من «خير» است و کار من هم جز کار خير چيزي نبود، شرط شما را مي دانستم و وعده وزير را نيز شنيده بودم، اما من کاري نکرده ام جز اينکه قرض خود را از زندگي ادا کردم. من هم روزي نابينا شدم و با همين دارو مرا درمان کردند و هيچ چيز از من نخواستند. شما امروز از عروسي دختران و از دامادي من سخن مي گوييد اما نمي دانم چه بگويم، حقيقت اين است که حالا نجات دهنده من در خانه من است و همسر من است و من راضي نيستم که جز او همسر ديگر بگيرم.
حاکم گفت: آفرين بر جوانمردي تو اي «خير» اما من بايد به وظيفه خود عمل کنم. وزير هم مي خواهد خوبي تو را تلافي کند و تو حق نداري نيکي ما را رد کني، يا داماد من باش، يا بگو چگونه به قول خود وفا کنم، من اختيار دخترم را به تو
مي سپارم و تو را مشاور خود مي کنم و هرچه بگويي قبول مي کنم.
وزير گفت:«من هم اختيار را به خود «خير» مي دهم و هرچه بگويد قبول دارم، يک روز، روز دعوت ما بود و امروز روز پاداش خير است و «خير» بايد خوشحالي ما را کامل کند.»
«خير» گفت: حالا که اين طور است من بايد با هر دو دختر در يک مجلس حرف بزنم و بعد بگويم که چه مي خواهم.
حاکم گفت: «ازخير» جز خير و خوبي انتظار نداريم، هرچه «خير» بخواهد و بگويد همان است، هر دو دختر را با «خير» روبرو کنند.»
وقتي دختر حاکم و دختر وزير را با «خير» تنها گذاشتند «خير» داستان نابينايي خود را و شفاي خود را و زندگي خود را در خانواده کرد و علاقه خود را به دختر کرد براي آنها شرح داد و گفت:«من براي يک مرد جز يک همسر نمي پسندم و همسر من دختر کرد است. ناچار همچنان که آن دختر مرا خواسته بود شما هم کسي را خواسته بوديد، من باور نمي کنم که هرگز در اين باره فکري نکرده باشيد. نام آنها را به من بگوييد تا هم امروز آرزوي دلهاي شما برآورده شود.»
و دخترها نام دو جوان را از شهر خود که به آنان دل بسته بودند گفتند.
«خير» به نزد حاکم برگشت و گفت: شما گفتيد که اختيار دختران با من است. حاکم و وزير گفتند: «آري چنين است، گفتيم و بر سر قول خود ايستاده ايم.»
«خير» گفت: حالا که اين طور است من اين دو دختر را براي دو نفر که نام ايشان را بر اين کاغذ نوشته ام نامزد مي کنم.
حاکم و وزير گفتند: مبارک است. و کاغذ را گرفتند و به قولي که داده بودند وفا کردند.
همان روز جشن عروسي برپا کردند و دختران را به شادي و شادماني به همسر دلخواه خودشان دادند. بعد حاکم گفت: هنوز کار تمام نيست. ما در دستگاه خود مردي چنين خيرخواه و پاکدل را لازم داريم. تاکنون هرچه گفتي براي ديگران بود، بايد براي خودت هم چيزي بخواهي، من مي خواهم مشاور و شريک من باشي و شهر ما از خير و خوبي تو بهره مند باشد.
«خير» گفت: نيکي حاکم را رد نمي کنم.
حاکم و وزيران هم خوشحال شدند و از آن پس «خير» در آن شهر ماند و در بارگاه حاکم به خير و خوبي رأي مي داد و روز به روز عزيزتر و محترم تر مي شد. و خانواده کرد هم از آن خير و خوبي که پيش آمده بود خوشحال بودند و روزگارشان به خوبي مي گذشت.

سرانجام کار

« خير» داستان « شر» را و سرگذشت خود را براي حاکم شرح داده بود . از قضا يک روز که حاکم و وزيران با « خير» و کرد بزرگ و همراهان به باغي در خارج شهر مي رفتند « شر» هم گذارش به آن شهرافتاده بود و خير در کوچه او را شناخت و کسي را مأمور کرد تا « شر» را تعقيب کنند وجايگاه او را بشناسند و دستور داد فردا او را به بارگاه بياورند و جز « خير» هيچ کس ديگر « شر» را نمي شناخت. فردا به سراغ « شر» رفتند و گفتند از بارگاه سلطان تو را خواسته اند. « شر» که از سرانجام کار« خير» خبر نداشت با لباسي آراسته به بارگاه آمد و با ادب منتظر فرمان ايستاد. 

« خير» در محضر حاکم و حاضران به شر گفت:
بيا جلو و نام و شغل خودت را بگو.
شر گفت: اسم من مبشر سفري است و کارم خريد و فروش است.
« خير» گفت: اين اسم دروغي را بينداز دور و نام اصلي ات را بگو.
شر گفت: من اسم ديگري ندارم، همين است که عرض کردم.
« خير» گفت: حالا اسم خودت را پنهان مي کني و خيال مي کني مکافات عمل تو فراموش شده است؟ من خوب تو را مي شناسم، اسم تو « شر» است و کارت هم جز شر چيزي نيست. يادت هست که آن روز در بيابان رفيق خودت خير را کور کردي و دو دانه جواهر او را برداشتي و او را تشنه گذاشتي و رفتي؟ آن دو گوهر را چه کردي؟ شر وقتي اين را شنيد تعجب کرد و از ترس شروع کرد به لرزيدن. غافلگير شده بود و ديگران جرأت حاشا نداشت و بي اختيار گفت: « درست است قربان، من «شر» هستم، خودم هستم، اما آن جواهر را خود خير به من داد و من هنوز آنها را دارم، الان توي جيبم است، نگاه داشتم تا روزي به خودش پس بدهم، من کار بدي نکردم، خير دروغ گفته، من از کوري او خبر ندارم، او خودش از من جدا شد و مرا تنها گذاشت و رفت، من هيچ خبري از او ندارم. ديگر هم او را نديدم.» خير گفت: اي بي انصاف، باز هم دروغ گفتي و بدي و پستي خود را نشان دادي. من که با تو حرف مي زنم همان خير هستم، درست نگاه کن! شر با دقت در چشم خير نگاه کرد، او را شناخت و از ترس بدنش به لرزه افتاد و گفت: آه، خير مرا ببخش، من بد کردم و امروز مي فهمم که خوبي و بدي هرگز فراموش نمي شود، من خيلي « شر» بودم ولي بعد پشيمان شدم، خودم هم از خودم بدم مي آيد، اسمم را براي همين عوض کردم، اي « خير» تو مي تواني مرا بکشي و مي تواني بدي مرا تلافي کني، ولي مرا نکش، من ديگر بد نيستم، خير! به من رحم کن، من آدم بدبختي هستم.» « خير گفت: « بله، من مي توانم تو را بکشم اما نمي کشم، مي توانم بدي تو را تلافي کنم و قصاص کنم اما نمي کنم. من تو را مي بخشم، اما عمل تو تو را نمي بخشد و تا آخر عمر تو را رنج مي دهد، و تا آخر عمر از خودت شرمنده خواهي بود. فقط مي خواستم اين را بداني، ديگر به تو کاري ندارم ولي بهتر است از اين شهر بروي، اين يک ديدار براي عبرت تو بس است، ديگر نمي خواهم تو را ببينم، همانطور که خودت هم نمي خواستي، برو...» « شر» شرمنده و سرافکنده و ترسان و لرزان از بارگاه بيرون آمد و رفت. «خير» فقط مي خواست بدي «شر» را به رخ او بکشد و بيدارش کند ولي راضي به آزار او نشده بود. اما يکي از کردها که در آنجا حضور داشت و داستان « خير» و «شر» را مي دانست وقتي «شر» را ديد غيرتش به جوش آمد و ديگر نتوانست خودداري کند. دنبال «شر» به راه افتاد و در خارج شهر او را به سزاي عملش رسانيد و گوهرها را از جيب او در آورد پيش « خير» و گفت: « اي خير، دلم مي خواهد اين دو تا گوهر که مال خودت است براي يادگاري نگاه داري، « شر» هم به سزاي عملش رسيد.» « خير» گفت: « بله مال حلال به صاحبش بر مي گردد، اما هيچ يادگاري از خوبي بهتر نيست. حالا من از اين گوهرها فراوان دارم، آنها را به تو بخشيدم، من «شر» را هم بخشيده بودم، تو را هم مي بخشم. روش « خير» اين است: « خوبي با همه کس، بدي با هيچکس». حالا صدها سال از آن زمان گذشته است ولي داستان خيروشر داستاني است که هرگز فراموش نمي شود. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 14:46  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

قصه و حکایت (2) - موضوع : کودکان

چه کسی شاگرد اول است؟ 

پاتریک هیچ وقت تکلالیف مدرسه اش را انجام نمیداد.چون به نظر او انجام دادن

 تکلیف کار خسته کنننده ای بود.او می گفت بجای انجام دادن تکلیف می توان بازی کرد.اما آموزگار میگفت:باید تکلیف هایت را انجام بدهی تا درسهایت را یاد بگیری.

یک روز وقتی گربه پاتریک با عروسک او بازی میکرد اتفاق جالبی افتاد.گربه, عروسک را به حیاط پرتاب کرد.ناگهان عروسک به مرد کوچکی تبدیل شد.مرد کوچک بلیز پشمی سفیدی به تن داشت.کلاهی مثل کلاه جادوگرها به سر و شلوار کوتاه سیاه رنگ گشادی به پا داشت.

مرد کوچک دست به سینه روبروی پاتریک ایستادو گفت:مرا از دست این گربه شیطان نجات بده.من هم قول میدهم هر آرزویی داشته باشی برآورده کنم.پاتریک چیزی را که میدید باور نمیکرد.اما فهمید که مرد کوچک کلید حل همه مشکلات اوست.برای همین به مرد کوچک گفت: اگر تا پایان سال تحصیلی که فقط 35 روز از آن باقیمانده مانده است برای انجام تکلیف هایم کمک کنی تا در امتحان هایم موفق شوم تو را از دست این گربه نجات می دهم.

مرد کوچک کمی فکر کردو گفت:باشد قبول میکنم.پاتریک اسم این مرد را شیطونک گذاشت.

از فردای آن روز برای انجام تکلیفهایش از کمک خواست.اما شیطونک چیزی بلد نبود او مرتب از پاتریک می پرسید و می نوشت.پاتریک هیچ وقت شیطونک را نمی توانست تنها بگذارد.باید همیشه کنار او می نشست و تکلیف هایش را با هم انجام می دادند و درس ها را با هم می خواندند.هنگام امتحان هم پاتریک به شیطونک جواب ها را گفت و شیطونک نوشت.سرانجام وقت رفتن شیطونک رسید.اما درست یک روز قبل از رفتن او نزدیک ظهر پدر و مادر پاتریک با هدیه ای وارد اتاق شدند.پاتریک تعجب کردو پرسید:چه اتفاقی افتاده است؟مادر و پدر با شادی جواب دادند:تو شاگرد اول شده ای!پاتریک با خودش فکر کرد که من کاری نکرده ام همه جواب ها را شیطونک روی برگه امتحان نوشت آنوقت من شاگرد اول شده ام؟!پاتریک هر چه فکر کرد به نتیجه نرسید.

اما فکر میکنم من و شما میدانیم که شاگرد اول شدن پاتریک برای چه بود.بله درست حدس زدید شیطونک چیزی نمی دانست و پاتریک همه درس ها را بلد بود.شیطونک فقط آن چیزهایی که پاتریک به او میگفت را می نوشت.پس تنها مشکل پاتریک این بود که به خودش و معلوماتش اطمینان نداشت.

 

خو کرده را تدبیر نیست

يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکي نبود.
يک روستايي يک خر و يک گاو داشت که آنها را با هم در طويله مي بست خر را براي سواري نگاه مي داشت اما گاو را به صحرا مي برد و به خيش مي بست و زمين شخم مي زد و در وقت خرمن کوبي هم گاو را به چرخ خرمن کوبي مي بست و به کار وا مي داشت.
يک روز که گاو خيلي خسته بود وقتي به خانه آمد هي با خود حرف غرولند مي کرد.
خر پرسيد: « چرا ناراحتي و با خود حرف مي زني؟»
گاو گفت: « هيچي، شما خرها به درد دل ماها نمي رسيد، ما خيلي بدبخت تريم.»
خر گفت: « اين حرفها کدام است. تو بار مي بري ما هم بار مي بريم بهتر و بدتر ندارد و فرقي نمي کند.»
گاو گفت: « چرا، خيلي هم فرق دارد. خر را براي سواري و مي خواهند ولي ديگر هيچ کاري با شما ندارند ولي ما بايد زمين شخم بزنيم، موقع خرمن هم چرخ خرمن کوبي را بگردانيم، چرخ عصار را هم بچرخانيم، شير هم بدهيم، تازه آخر سر هم سروکارمان با قصاب مي افتد. همين امروز اينقدر شخم زده ام که پهلوهايم از فشار گاو آهن درد مي کند، نمي دانم چه گناهي کرده ام که اينطور گرفتار شده ام.»
خر دلش سوخت و گفت: « حق با تو است. مي خواهي يک کاري يادت بدهم که ديگر تو را به صحرا نبرند و از خيش زدن راحت بشوي؟»
گاو گفت: « نمي دانم، مي گويند خرها خيلي نفهمند و مي ترسم يک کار احمقانه اي يادم بدهي و به ضرر تمام شود.»
خر گفت: « نه داداش، ما آنقدرها که مردم مي گويند خر نيستيم و براي همين است که ما را به خيش زني و چرخ گرداني نمي برند. حالا تو يک دفعه نصيحت مرا امتحان کن ببين چه مي شود. تا آنجا که من مي دانم مردم کارهاي سخت را به گردن گاوهاي زورمند و سالم مي گذارند و تو هم هر چه بهتر کارکني بيشتر ازت کار مي کشند. به عقيده من بايد خودت را به بيماري بزني و آه و ناله کني و از راه رفتن خود داري کني، هيچ کس هم به زور نمي تواند از کسي کار بکشد.»
گاو گفت: « خوب، آن وقت چوب را بر مي دارند و مي زنند.»
خر گفت: « به عقيده من کمي کتک خوردن از بسياري کارکردن بهتر است. اصلا پيش از راه رفتن بايد جلوش را گرفت. صبح که مي آيند تو را به صحرا ببرند بايد يک پهلوروي زمين دراز بکشي و باع باع را سربدهي. چهار تا هم تر که بهت مي زند و وقتي ديدند از جايت تکان نمي خوري ولت مي کنند.»
گاو گفت: « راست مي گويي، با همه نفهمي اينجا زا خوب فهميدي.»
فردا صبح گاو يک پهلو روي زمين دراز کشيد و شروع کرد به آه و ناله کردن. هر قدر هم مرد روستايي کوشش کرد نتوانست او را سرپا بلند کند. ناچار از طويله بيرون رفت تا فکر ديگري بکند.
خر گفت: « نگفتم! ديدي چه کار خوبي يادت دادم؟ باز هم بگو خرها نمي فهمند!»
چند دقيقه گذشت و مرد دهقان که گاو ديگري پيدا نکرده بود به طويله برگشت و دهنه و افسار را به سر خر زد و او را بيرون برد. خر وقتي داشت بيرون مي رفت به گاو گفت:« فراموش نکن که تو بايد تا شب همين طور خودت را بيمار نشان بدهي وگرنه ممکن است وسط روز بيايند تو را به صحرا ببرند.»
گاو گفت: « از راهنمايي شما متشکرم. خداوند عمر و عزت شما را زياد کند.» مرد روستايي آن روز خر را به جاي گاو به صحرا برد و به خيش بست و تا شب زمين شخم زد.
خر با خودش فکر کرد: « آمدم براي گاو ثواب کنم خودم کباب شدم، راستي که عجب خري هستم. يک کسي به من بگويد نانت نبود، آبت نبود، نصيحت کردنت چه بود.»
خر قدري کار مي کرد و هر وقت به ياد گاو مي افتاد و از کار خسته مي شد از راهنمايي خود پشيمان مي شد و با خود مي گفت« عجب خري هستم من». نزديک ظهر خيلي خسته شد و باخود گفت خوب است حالا خودم هم به نصيحت خودم عمل کنم. همان جا گرفت خوابيد و عرعر خود را سرداد.
مرد دهقان رفت يک تکه چوب برداشت و آمد شروع کرد به زدن خر و گفت: « خر نفهم، مي بيني گاو مريض است تو هم حالا تنبلي مي کني؟ گاو را براي شيرش رعايت مي کنم اما تو را با اين چوب مي کشم. نه شيرت به درد مي خورد نه گوشتت، پس آن کاه و جو را براي چه مي خوري، اگر اين يک روز هم کار نکني نبودنت بهتر است.»
خر ديد وضع خيلي خطرناک است بلند شد و اول کمي با ناراحتي و بعد هم گرم کار شد و تا شب کارش را به انجام رساند و هي با خود مي گفت: « عجب خري هستم من، عجب کاري دست خودم دادم، بايد بروم با يک حيله اي دوباره گاو را به صحرا بفرستم.»
شب شد خر آمد به طويله و با اينکه نمي خواست گاو خسته شدن او را بفهمد با وجود اين زير لب همان طور که عادت کرده بود داشت مي گفت: « عجب خري هستم، عجب خري هستم.»
گاو اين را شنيد و گفت: « نه خير شما هيچ هم خر نيستي و مخصوصاً اين کاري که امروز به من ياد دادي خيلي خوب بود.»
خر گفت: « تو همه چيز را نمي داني و همين خوابيدن توي طويله را فهميده اي، ولي امروز يک چيزي فهميدم که به خاطر تو خيلي غصه خوردم.»
گاو گفت: « هان، اگر به صحرا رفته باشي حالا مي داني که چقدر شخم زدن زمين مشکل است.»
خر گفت: « ولي برعکس، من رفتم و ديدم که کار مشکلي نيست، خيلي هم راحت بود، اما از يک موضوع ديگر غصه خوردم که مي ترسم به تو بگويم ناراحت بشوي.»
گاو پرسيد: « هان، چه موضوعي؟ بگو نترس من ناراحت نمي شوم.»
خر گفت: « هيچي، صاحب ما امروز بعد از ظهر به رفيقش مي گفت که براي کار صحرا خر خيلي بهتر است. گاو هم بيمار است و مي ترسم از دست برود، مي خواهم فردا گاو را به قصاب بفروشم تا دست کم گوشتش حرام نشود.» خر به دنبال حرف خود گفت: « ولي باور کن من خير تو را مي خواستم و قصد بدي نداشتم که گفتم استراحت کني. من نمي دانستم که او به فکر قصاب مي افتد، حالا هم اگر صلاح مي داني چند روز استراحت کن.» گاو ترسيد و گفت: « نه خير، همين يک روز بس است، من مي دانستم که راهنمايي خر به درد گاو نمي خورد. فردا مي روم کارم را مي کنم.» خر نفس راحتي کشيد و گفت: « به هر حال من حاضرم تا هر وقت که تو دلت بخواهد به صحرا بروم، صحرا خيلي خوب است، خيش و چرخ خرمن کوبي هم خيلي عالي است.»
گاو گفت: « من خودم مي دانستم، تو مرا فريب دادي، من مي دانستم که صحرا و خيش و گاو خيلي بهتر از قصاب است.»
خر گفت: « حالا بيا و خوبي کن! من مي دانستم که شما گاوها قدر خوبي را نمي دانيد.»
فردا صبح مرد روستايي گاو را به صحرا برد و به پسرش گفت: يک خيش هم تو بردار و با اين خر کار کن. يک تکه چوب هم دستت بگير تا به فکر تنبلي نيفتد.»

 

خر دانا

يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.
روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين
بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان
مي سپارند و مي روند.» خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.
گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد«اگر مي توانستم راه بروم، دست و پايي مي کردم و کوششي به کار
مي بردم و شايد زورم به گرگ مي رسيد ولي حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتي مغز کار مي کند براي هر گرفتاري چاره اي پيدا مي شود.» نقشه اي را کشيد، به زحمت از جاي خود برخاست و ايستاد اما
نمي توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:«اي سالار درندگان، سلام.»
گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟» خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمي توانم از جايم تکان بخورم. اين را مي گويم که بداني هيچ کاري از دستم بر نمي آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم.»
گرگ پرسيد:«خواهش؟ چه خواهشي؟»
خر گفت:«ببين اي گرگ عزيز، درست است که من خرم ولي خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم براي خودش شيرين است البته مرگ من خيلي نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است، مي بيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضي ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم اين است که کمي لطف و مرحمت داشته باشي و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در خوردن من عجله نکني و بيخود و بي جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيري، چرا که اکنون دست و پاي من دارد مي لرزد و زورکي خودم را
نگاهداشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا مي روم. در عوض من هم يک خوبي به تو مي کنم و چيزي را که نمي داني و خبر نداري به تو مي دهم که با آن بتواني صد تا خر ديگر هم بخري.»
گرگ گفت:«خواهشت را قبول مي کنم ولي آن چيزي که مي گويي کجاست؟ خر را با پول مي خرند نه با حرف.»
خر گفت:«صحيح است من هم طلاي خالص به تو مي دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خيلي عزيز بودم براي من بهترين زندگي را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشي فرش مي کرد، تو بره ام را با ابريشم مي بافت و پالان مرا از مخمل و حرير مي دوخت و بجاي کاه و جو هميشه نقل و نبات به من مي داد. گوشت من هم خيلي شيرين است حالا مي خوري و
مي بيني. آنوقت چون خيلي خاطرم عزيز بود هميشه نعل هاي دست و پاي مرا هم از طلاي خالص مي ساخت و من امروز تنها و بي اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولي من خيلي خر ناز پرورده اي هستم و نعلهاي دست و پاي من از طلا است و تو که گرگ خوبي هستي مي تواني اين نعلها را از دست و پايم بکني و با آن صدتا خر بخري. بيا نگاه کن ببين چه نعلهاي پر قيمتي دارم!»
همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار مي شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همينکه به پاهاي خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوري که داشت لگد محکمي به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست.

 گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:«عجب خري هستي!»
خر گفت:«عجب که ندارد، ولي مي بيني که هر ديوانه اي در کار خودش هوشيار است. تا تو باشي و ديگر هوس گوشت خر نکني!»
گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهي به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد:«اي سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچي تيرانداز کجا بود؟»
گرگ گفت:«شکارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم.»
روباه گفت:«خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردي؟»
گرگ گفت:«هيچي، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد، کار من سلاخي و قصابي بود، زرگري و آهنگري بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي کنم!»

 

کبوتر نامه بر

 يکي بود يکي نبود . غير از خدا هيچکس نبود .
دو تا کبوتر همسايه بودند که يکي اسمش «نامه بر» و يکي اسمش «هرزه» بود. يک روز کبوتر هرزه گفت:«من هم امروز همراه تو به سفر مي آيم.»
نامه بر گفت:«نه، من مي خواهم راست دنبال کارم بروم ولي تو نمي تواني با من همراهي کني. مي ترسم اتفاق بدي بيفتند و بلايي بر سرت بيايد و من هم بدنام شوم.»
هرزه گفت:«ولي اگر راستش را بخواهي من صدتا کبوتر جلد را هم به شاگردي قبول ندارم و چهل تا مثل تو را درس مي دهم. من بيش از تو با مردم جورواجور زندگي کرده ام، من همه پشت بامها، همه سوراخ سنبه ها، همه کبوتر خان ها، همه باغها و دشتها را مي شناسم و خيلي از تو زرنگترم. وقتي گفتم مي خواهم به سفر بيايم يعني که من از هيچ چيز نمي ترسم.»
نامه بر گفت:«همين نترسيدن خودش عيب است. البته ترس زيادي مايه ناکامي است ولي خيره سري هم خطر دارد. همه کساني که گرفتار دردسر و بدبختي مي شوند از خيره سري آنهاست که خيال مي کنند زرنگتر از ديگرانند و آنقدر بلهوسي مي کنند که بدبخت مي شوند.»
هرزه گفت:«نخير، شما خيالتان راحت باشد. من حواسم جمع است، و هميشه مي فهمم که چه بايد کرد و چه نبايد کرد.»
نامه بر گفت:«بسيار خوب: پس آماده باش. بايد آب و دانه ات را در خانه بخوري و حالا که همراه من هستي در ميان راه با هيچ غريبه اي خوش و بش نکني.»
گفت:«قبول دارم». همراه شدند و از پشت بامها و کبوترخان ها و کبوترها گذشتند، از شهر گذشتند و از باغ گذشتند و از کشتزار گذشتند و به صحرا رسيدند و رفتند و رفتند تا يک جايي که در ميان زمين هاي پست و بلندي چندتا درخت خشک بود و هرزه گفت خوب است چند دقيقه روي اين درخت بنشينيم و خستگي در کنيم.
نامه بر گفت:«کارمان دير مي شود ولي اگر خيلي خسته شده اي مانعي ندارد.»
نشستند روي درخت و به هر طرف نگاه مي کردند. هرزه قدري دورتر را نشان داد و گفت:«آنجا را مي بيني؟ سبزه است و دانه است، بيا برويم بخوريم.»
نامه بر گفت:«مي بينم، سبزه هست و دانه هست ولي دام هم هست.»
هرزه گفت:«تو خيلي ترسو هستي، يک چيزي شنيده اي که در ميان سبزه دانه
مي پاشند و دام مي گذارند ولي اين دليل نمي شود که همه جا دام باشد.»
نامه بر گفت:«نه، من ترسو نيستم ولي عقل دارم و مي فهمم که توي اين بيابان کوير سوخته که هميشه باد گرم مي آيد سبزه نمي رويد و دانه پيدا نمي شود. اينها را يک صياد ريخته تا مرغهاي بلهوس را به دام بيندازد.»
هرزه گفت:«خوب، شايد خداوند قدرت نمايي کرده و در ميان کوير سبزه درآورده باشد.»
نامه بر گفت:«تو که سبزره و دانه را مي بيني درست نگاه کن، آن مرد را هم که با کلاه علفي در کنار تپه نشسته ببين. فکر نمي کني که اين ادم آنجا چکار دارد؟»
هرزه گفت:«خوب، شايد به سفر مي رفته و مثل ما خسته شده و کمي نشسته تا خستگي درکند.»
نامه بر گفت:«پس چرا گاهي کلاهش را با دست مي گيرد واين طرف و آن طرف در سبزه و در بيابان نگاه مي کند؟»
هرزه گفت:«خوب، شايد کلاهش را مي گيرد که باد نبرد و در بيابان نگاه مي کند تا بلکه کسي را پيدا کند و رفيق سفر داشته باشد.»
نامه بر گفت:«بر فرض که همه اينها آن طور باشد که تو مي گويي ولي آن نخها را نمي بيني که بالاي سبزه تکان مي خورد؟ حتماً اين نخ دام است.»
هرزه گفت:«شايد باد اين نخ ها را آورده و اينجا به سبزه ها گير کرده.»
نامه بر گفت:«بسيار خوب اگر همه اينها درست باشد فکر نمي کني در اين صحراي دور از آب و آباداني آن يک مشت دانه از کجا آمده؟»
هرزه گفت:«ممکن است دانه هاي پارسالي همين سبزه ها باشد يا شترداري از اينجا گذشته باشد و از بارش ريخته باشد. اصلا تو وسواس داري و همه چيز را بد معني مي کني. مرغ اگر اينقدر ترسو باشد که هيچ وقت دانه گيرش نمي آيد.»
نامه بر گفت:«به نظرم شيطان دارد تو را وسوسه مي کند که به هواي دانه خوردن بروي و به دام بيفتي. آخر عزيز من، جان من، کبوتر هوشيار بايد خودش اين اندازه بفهمد که همه اين چيزها بيخودي در اين بيابان با هم جمع نشده: آن آدم کلاه علفي، آن سبزه که ناگهان در ميان صحراي خشک پيدا شده، آن نخها، آن يک مشت دانه که زير آن ريخته. همه اينها نشان مي دهد که دام گذاشته اند تا پرنده شکار کنند. تو چرا اينقدر خيره سري که مي خواهي به هواي شکم چراني خودت را گرفتار کني.»
هرزه قدري ترسيد و با خود فکر کرد:«بله، ممکن است که دامي هم در کار باشد ولي چه بسيارند مرغهايي که مي روند د انه ها را از زير دام مي خوردند و در مي روند و به دام نمي افتند، چه بسيار است دام هايي که پوسيده است و مرغ آن را پاره مي کند، چه بسيارند صيادهايي که وقتي به آنها التماس کني دلشان بسوزد و آزادت کنند، و چه بسيار است اتفاقهاي ناگهاني که بلايي بر سر صياد بياورند. مثلاً ممکن است صياد ناگهان غش کند و بيفتد و من بتوانم فرار کنم.»
هرزه اين فکرها را کرد و گفت:«مي داني چيست؟ من گرسنه ام و مي خواهم بروم اين دانه ها را بخورم، هيچ هم معلوم نيست که خطري داشته باشد. مي روم ببينم اگر خطر داشت برمي گردم، تو همينجا صبر کن تا من بيايم.
نامه بر گفت:«من از طمع کاري تو مي ترسم. تو آخر خودت را گرفتار مي کني. بيا و حرف مرا بشنو و از اين آزمايش صرف نظر کن.»
هرزه گفت:«تو چه کار داري، تو ضامن من نيستي، من هم وکيل و قيم لازم ندارم. من مي روم اگر آمدم که با هم مي رويم، اگر هم گير افتادم تو برو دنبال کارت، من خودم بلدم چگونه خودم را نجات بدهم.»
نامه بر گفت:«خيلي متأسفم که نصيحت مرا نمي شنوي.»
هرزه گفت:«بيخود متأسفي، نصيحت هم به خودت بکن که اينقدر دست و پا چلفتي و بي عرضه اي، مي روي براي مردم نامه مي بري و خودت از دانه اي که در صحراي خدا ريخته است استفاده نمي کني.»
هرزه اين را گفت و رفت به سراغ دانه ها. وقتي رسيد ديد، بله يک مشت نخ و ميخ و سيخ و اين چيزها هست و قدري سبزه و قدري دانه گندم.
از نخ پرسيد«تو چي هستي؟» نخ گفت:«من بنده اي از بندگان خدا هستم و از بس عبادت مي کنم اينطور لاغر شده ام.» پرسيد«اين ميخ و سيخ چيست؟» گفت:«هيچي خودم را به آن بسته ام که باد مرا نبرد.» پرسيد«اين سبزه ها از کجا آمده؟» گفت«آنها را کاشته ام تا دانه بياورد و مرغها بخورند و مرا دعا کنند.»
هرزه گفت:«بسيار خوب، من هم ترا دعا مي کنم.» رفت جلو و شروع کرد به دانه خوردن. اما هنوز چند دانه از حلقش پايين نرفته بود که دام بهم پيچيد و او را گرفتار کرد. صياد هم پيش آمد که او را بگيرد.
هرزه گفت:«اي صياد. من نفهميدم و نصيحت دوست خود را نشنيدم و به هواي دانه گرفتار شدم. حالا تو بيا و محض رضاي خدا به من رحم کن و آزادم کن.»
صياد گفت:«اين حرفها را همه مي زنند. کدام مرغي است که فهميده و دانه به دام بيفتد؟ اما من صيادم و کارم گرفتن مرغ است. تو که مي خواستي آزاد باشي خوب بود از اول خودت به خودت رحم مي کردي و وقتي سبزه و دانه را ديدي فکر عاقبتش را هم مي کردي. آن رفيقت را ببين که بالاي درخت نشسته است، او هم دانه ها را ديده بود ولي او مثل تو هرزه نبود...»
نامه بر وقتي از برگشتن هرزه نااميد شد پر زد و رفت که نامه اش را برساند.

 

غازی خان

روزي بود و روزگاري بود صدها سال پيش از اين، يک روز بچه ها جمع شده بودند و بازي مي کردند. بازي ايشان يک «رئيس» لازم داشت. براي انتخاب رئيس قرعه کشيدند و نام «شر» درآمد. «شر» نام يکي از بچه ها بود. بچه ها از «شر» راضي نبودند، چونکه او را مي شناختند و بارها ديده بودند که هر وقت«شر» «اوسا»
مي شود زورگويي مي کند و زير بار حرف حسابي نمي رود و مي خواهد بزرگي به خرج ديگران بدهد.
اين بود که بچه ها يک صدا گفتند:«نه، ما اين قرعه کشي را قبول نداريم، ما «شر» را قبول نداريم، اشتباه شده و بايد دوباره از سر شروع کنيم.»
«شر» که از درست بودن قرعه اطمينان داشت از اين حرف خيلي لجش گرفت و فرياد زد: چرا قبولم نداريد؟ ما که هنوز بازي را شروع نکرده ايم، از کجا مي دانيد که من بدم؟
يکي از بچه ها گفت:«ما چند بار امتحان کرده ايم، تو وقتي مثل همه بازي مي کني بد نيستي ولي عيب تو اين است که وقتي اسمت را گذاشتند «اوسا» ديگر حرف حسابي سرت نمي شود، گردن کلفتي مي کني، جرمي زني، دغل بازي مي کني، با قوي ترها يار مي شوي و حق ضعيف ها را پا مال مي کني، دعوا راه مي اندازي و صداي بزرگترها درمي آيد. ولي ما مي خواهيم بازي کنيم و همه با هم برابر و برادر باشيم، بگذار «اوسا» يکي ديگر باشد.»
رسم دنيا اين است که وقتي همه با هم يک چيزي را بخواهند يک نفر نمي تواند با همه دربيفتد. ناچار «شر» هم قبول کرد و قرعه کشي تجديد شد.

اين بار قرعه به نام «خير» درآمد. «خير» اسم يکي ديگر از بچه ها بود، و همه خوشحال شدند و براي او فرياد شوق کشيدند. «خير» پسر خوبي بود و همه او را دوست مي داشتند چونکه باتربيت بود، هرگز به کسي حرف بد نمي زد و در بازي بي انصافي نمي کرد و با همه مهربان بود و هيچ کس نمي توانست از کارهاي «خير» ايراد بگيرد.
وقتي بچه ها از «اوسا» شدن «خير» خوشحال شدند «شر» از زور حسودي رنگش سرخ شده بود و «خير» هم اين را فهميد و براي اينکه دل خوري پيدا نشود گفت: حالا من «شر» را به جاي وردست و معاون خودم انتخاب مي کنم و «شر» هم مطابق ميل همه بازي مي کند.
پيش از اينکه بچه ها حرفي بزنند «شر» ميان حرف او دويد گفت: «نه، من بازي
نمي کنم، من مي خواهم بروم.»
«شر» خيلي رنجيده بود، به شخصيتش برخورده بود، و با اينکه «خير» در اين ميان تقصيري نداشت از او رنجيده بود و نتوانست اين تحقير را تحمل کند، قهر کرد و با چشمان اشک آلود به خانه رفت.
آن روز گذشت و بچه ها هر روز بازي مي کردند و اين پيشامد هم فراموش شد اما «شر» آن را فراموش نکرد. کينه «خير» را در دل گرفت، و هميشه در پشت سر از او بدگويي مي کرد که: «خير» بي عرضه است، از دعوا فرار مي کند، «خير» ترسو است همراه من به صحرا نمي آيد، «خير» خودپسند است خاک بازي نمي کند. و از اين حرفها. اما براي اذيت کردن «خير» بهانه اي پيدا نمي کرد چونکه «خير» بسيار مهربان بود و آنقدر خوب بود که نمي شد از او بهانه بگيرند و هر وقت هم «شر» او را مسخره مي کرد، ديگران از «خير» طرفداري مي کردند.
سالها گذشت و «خير و شر» هم مانند بچه هاي ديگر زندگي مي کردند، همبازي بودند، همشهري بودند، بچه محل بودند، و بعد هم بزرگتر شده بودند و کمتر يکديگر را مي ديدند، و «خير» بيشتر با آدمهاي خوب معاشرت داشت و «شر» همان طور که خودش مي پسنديد با آدمهاي مثل خودش راه مي رفت و هر کسي به کاري مشغول بود.
اين بود تا يک سال که «خير» مي خواست از آن شهر به شهر ديگر سفر کند و آنجا بماند.
در آن زمانها راههاي بياباني چندان امن و امان نبود. همان طور که در آباديها هم هنوز وسيله اي مثلا مانند بانکها براي نگهداري امانتهاي قيمتي يا نقدينه ها پيدا نشده بود. اين بود که بعضي از مردم هرگاه نگهداري نقدينه ها را دشوار مي ديدند آنها را مانند گنجي در محلي پنهان مي کردند و جاي آن را به کسي نمي گفتند و بعدها به دست ديگران مي افتاد.
در مسافرت هم کساني که همراه قافله هاي بزرگ نبودند سعي مي کردند تا ممکن است چيزهاي گران قيمت همراه نداشته باشند يا نقدينه اي که دارند پنهان و پوشيده باشد تا راهزنان به طمع نيفتند و خودشان آسوده خاطر باشند.
«خير» هم هرچه اثاث زيادي داشت فروخته بود و به جاي آنها دو دانه جواهر خريده بود که بتواند پنهان کند و همراه خود ببرد و در شهر ديگر بفروشد و سرمايه زندگي کند.
در روزهاي آخر که «خير» کم کم با دوستان خداحافظي مي کرد «شر» خبردار شد که «خير» مي خواهد از آن شهر برود.
«شر» هم فکري کرد و با خود گفت:«من بايد بفهمم که «خير» چه خيال دارد، «خير» هميشه فکرهايش خوب است و مردم خيلي از او تعريف مي کنند، من هم نبايد بيکار بنشينم.»
«شر» هم خودش را آماده کرد و روزي که فهميد «خير» خيال حرکت دارد او هم آماده سفر بود.
در زمان قديم سفر کردن به راحتي و آساني حالا نبود و مسافرت از شهري به شهر ديگر مدتها طول مي کشيد. مردم پياده يا سواره با الاغ، با اسب، با شتر و بيشتر همراه کاروان و قافله سفر مي کردند چونکه در راهها ناامني بود و دزد و راهزن و گردنه گير و اين چيزها مسافرت تنهايي را دشوار مي کرد. اما «خير» مي خواست تنها به سفر برود و همه اسباب سفرش را در يک کوله پشتي جا داده بود.
«شر» هم همين کار را کرد و يک روز صبح بيرون دروازه به هم رسيدند و ديدند که هر دو عازم سفرند.

 

 

روباه و بزغاله

روزی بود روزگاری بود .

یک روز روباهی از صحرا می گذشت و دید یک گله گوسفند دارد آنجا می چرد . روباه خیلی گرسنه بود و فکر کرد :« کاش می توانستم یک گوسفند بگیرم ، اما من حریف آنها نمی شوم ، این کارها کار گرگ و شیر و پلنگ است .» روباه دراین فکر بود که صدای یک مرغ وحشی به گوشش رسید . دنبال صدا رفت و رسید به حاشیه جنگل . در جستجوی مرغ از زیر شاخ و برگ درختها پیش رفت و یک وقت دید از پشت درختها صدای خش خش می آید . رفت از لابلای درختها نگاه کرد دید یک فیل است ، فیل از راه باریکی که در میان درختها بود می گذشت و از طرف مقابل هم یک شیر می آمد .

وقتی شیر و فیل به هم رسیدند هر دو ایستادند . شیر گفت :« برو کنار بگذارمن بروم .»

فیل گفت :« تو برو کنار تا من رد شوم ، اصلاً بیا اززیر دست و پای من برو .»

شیر گفت :« به تو دستور می دهم ، امر می کنم بروی کنار، من شیرم و از زیردست و پای کسی نمی روم .»

فیل گفت :« بیخود دستور می دهی ، شیر هستی برای خودت هستی ، من هم فیلم و بزرگترم و احترامم واجب است .»

شیر گفت :« بزرگی به هیکل نیست ، احترام هم مال کسی است که خودش احترام خودش را نگاه دارد . تو اگر بزرگ و محترم بودی نمی گذاشتی تخت روی پشتت ببندند و بر آن سوار شوند ، احترام مال من است که اگر اسیر هم بشوم باز هم شیرم و همه ازم می ترسند .»

فیل گفت :« هرچه هست ما از آنها نیستیم که بترسیم .»

شیرگفت :« یک پنجه به خرطومت بزنم حسابت پاک است .»

فیل گفت :« یک مشت توی سرت بزنم جایت زیر خاک است .»

شیراوقاتش تلخ شد و پرید به طرف فیل که او را بزند . فیل هم خرطومش را انداخت زیر شکم شیر وشیر را بلند کرد و پرت کرد میان درختها و راهش را کشید و رفت .

شیرافتاد توی درختها و سرش خورد به کنده درخت و گفت :« آخ سرم » و از حال رفت .

روباه اینها را تماشا کرده بود و جرات حرف زدن نداشت . وقتی شیر بیهوش شد روباه با خود گفت :« آنها هردوشان خودپسند بودند ولی حالا وقت آن است که من بروم به شیر تعارف کنم و خودم را عزیزکنم .»

چند لحظه بعد شیر به هوش آمد و خودش را از لای درختها بیرون کشید و آمد زیر آفتاب دراز کشید و از شکستی که خورده بود خیلی ناراحت بود .

روباه رفت جلو و گفت :« سلام عرض می کنم ، من از دور شما را دیدم و تصور کردم خدای نکرده کسالتی دارید ، انشاءالله بلا دور است .»

شیرترسید که روباه شکست خوردن او را دیده باشد . پرسید :« تو از کجا می دانی که من کسالت دارم .»

روباه گفت :« من قدری از علم طب خوانده ام و ناراحتی اشخاص را از قیافه شان می خوانم ولی امیدوارم اشتباه کرده باشم و حال شما مثل همیشه خوب باشد .»

شیرپرسید :« تو اینجاها یک فیل ندیدی ؟»

روباه گفت :« نه، تا شما اینجا هستید فیل هرگز جرات نمی کند اینجاها پیدا شود .»

شیروقتی دید آبرویش نرفته گفت :« آفرین ، خیلی جوان فهمیده ای هستی ، این را هم خوب فهمیدی ، من مدتی است که حالم خوب نیست و نمی توانم شکارکنم این است که خیلی ناتوان شده ام ، ولی تواهل کجایی و از کدام خانواده ای ؟»

روباه گفت :« من در همین جنگل زندگی می کنم ، نام پدرم « ثعلب » است که به خانواده شما خیلی ارادت داشت ، ما همیشه از بقیه شکار شیرها غذا می خوریم .»

شیرگفت :« بله ، ثعلب را می شناختم ، دوست من بود و خیلی خوب خدمت می کرد . تو هم خوب وقتی آمدی ، حالا که این طور است می توانی یک کاری بکنی ؟»

روباه گفت :« در خدمتگزاری حاضرم ، سرو جانم فدای شیر .»

شیرگفت :« سرو جانت سلامت باشد . ببین ، من در این حال نمیتوانم دوندگی کنم ، اما اگر شکاری ، چیزی این نزدیکیها باشد می توانم بگیرم اگرچه فیل باشد !»

روباه گفت :« البته ، شما می توانید ولی گوشت فیل خوراکی نیست .»

شیرگفت :« بله ، به هرحال می گویند روباه خیلی باهوش است ، اگر بتوانی با زبان خوش حیوان ساده ای را به اینجا بیاوری من زحمت تو را خیلی خوب تلافی می کنم ، پدربزرگوارت هم همیشه همین طورزندگی می کرد.»

روباه گفت :« البته ، من هم وظیفه خودم را خوب می دانم . برای شما گوشت بزغاله خیلی خاصیت دارد ، من الآن می روم هرچه حیله دارم بکار می برم تا بزغاله ای چیزی به اینجا بیاورم . ولی شما باید سعی کنید اگر من همراه کسی برگشتم آرام وبی حرکت باشید و خودتان را به موش مردگی بزنید تا من خبربدهم .»

شیرگفت :« می دانم ، ولی سعی کن یک گاو هم پیدا کنی و زود هم بیایی .»

روباه گفت :« تا ببینم چه کسی گول می خورد ، عجالتاً خدانگهدار .» روباه راست آمد تا نزدیک گله گوسفندها و از ترس جمعیت و سگ و چوپان پشت درختها پنهان شد و صبرکرد تا یک بزغاله از گله دور شد و به طرف او پیش آمد . روباه چند تا شاخه به دهن گرفت و شروع کرد به بالا جستن و پایین جستن و دور خود چرخیدن .

بزغاله از دور او را نگاه کرد و از بازی روباه خوشش آمد . نزدیکتر آمد و خنده کنان به روباه گفت :« خیلی خوشحالی !»

روباه گفت :« چرا خوشحال نباشم ، چه غمی دارم که بخورم ؟ دنیای خدا به این بزرگی است و آب و علف به این فراوانی . می خورم و برای خودم بازی می کنم . اصلاً من از کسانی که زیاد فکر می کنند و یکجا می نشینند غصه می خورند بدم می آید ، دوست می دارم که همه اش بازی کنم و بخندم و خوش باشم .»

بزغاله گفت :« درست است ، بازی و خوشحالی ، ولی آخر در صحرا گرگ هست ، پلنگ هست ، دشمن هست ، فکر زندگی هم باید کرد و بی خیالی هم خوب نیست .»

روباه گفت :« ولش کن این حرفها را ، این حرفها مال پیرها و قدیمی ها و بی عرضه هاست ، این چهار روز زندگی را باید خوش بود ، گرگ و پلنگ کدام جانوری است ، تو تا حالا هیچ گرگ و پلنگ دیده ای ؟»

بزغاله گفت :« نه ندیدم ، ولی هست .»

روباه گفت :« نخیر نیست ، اصلاً این حرفها دروغ است ، این حرفها را چوپان به مردم یاد می دهد که خودش بزغاله ها را جمع کند .»

بزغاله گفت :« یعنی می خواهی بگویی هیچ کس هیچ کس را اذیت نمی کند ؟»

روباه گفت :« چرا، ولی ترس زیادی هم خوب نیست ، همان طور که تو شاید از روباه می ترسیدی ولی حالا دیدی که من هم مثل تو علف می خورم و کاری هم به کسی ندارم .»

بزغاله گفت :« راست می گویی ، و خیلی هم خوش اخلاق هستی .»

روباه گفت :« من همیشه راست می گویم ولی بعضی چیزها هست که کسی باور نمی کند .»

بزغاله گفت :« مثلاً چی ؟»

روباه گفت :« من این حرفها را با همه کس نمی زنم ولی چون تو خیلی بزغاله خوبی هستی می گویم ، مثلاً اینکه من امروزبا یک شیربازی کردم ، گوشش را گاز گرفتم ، دمش را کشیدم ...»

بزغاله پرسید :« شیر؟ شیردرنده ؟ آخ خدایا ...»

روباه گفت :« البته شیر درنده ، ولی شیر بیمار بود و رمق نداشت که حرکت کند ، من هم دق دلم را از او گرفتم و خوب مسخره اش کردم . او هم قدری غرغر کرد ولی نمی توانست از جایش تکان بخورد ، حالا هم آنجا افتاده است ، می خواهی او را ببینی ؟»

بزغاله گفت :« نه ، من می ترسم .»

روباه گفت :« از چه می ترسی ؟ می گویم شیر نا ندارد که نفس بکشد ، من که غرضی ندارم ، نمی خواهی نیا ، همین جا بازی می کنیم ، ولی مقصودم این است که اگر بیایی و تو هم گوشش را بگیری آن وقت می توانی میان همه گوسفندها و بزغاله ها افتخار کنی که تنها کسی هستی که با شیر بازی کرده ای . اگر هیچکس هم باور نکند خودت می دانی که چه کار بزرگی کرده ای و پیش خودت خوشحالی .»

بزغاله هوس کرد که برود و شیر را از نزدیک ببیند و میان همه گوسفندها سرافراز باشد .

روباه گفت :« یالله بیا با این کدو بازی کنیم و برویم تا نزدیک شیر. اگر هم نخواستی نزدیک بروی ، من خودم همراهت هستم ، بازی می کنیم و دوباره برمی گردیم .»

بزغاله گفت :« باشد .» روباه کدو را قل داد و آن را به هوا انداختند و خندیدند و بازی کنان رفتند تا جایی که شیر خوابیده پیدا بود . بزغاله وقتی شیر را دید از هیبت آن ترید و ایستاد .

روباه گفت :« پس چرا نمی آیی ؟»

بزغاله گفت :« دارم فکر می کنم که این کار از دو جهت بداست : یکی این که شیر حیوان درنده است و من طعمه و خوراک او هستم و باید احتیاط کرد چون اگر خطری پیش آید همه مردم مرا سرزنش می کنند و حق هم دارند . دیگر اینکه اگر خطری هم نداشته باشد و شیر بی حال باشد تازه من نباید مردم آزاری کنم و شخص عاقل بیخود و بی جهت دیگری را مسخره نمی کند .»

روباه گفت :« عجب بزغاله ساده ای هستی ، هیچ کدام از این حرفها معنی ندارد . اول که گفتی خطر، اگر خطر داشت من هم نمی رفتم ، من که گفتم خودم تجربه کردم و خطر نداشت . دیگر اینکه گفتی مردم آزاری ، آیا این مردم آزاری نیست که شیرها گوسفندها را می خورند پس اگر ما هم یک دفعه شیرها را مسخره کنیم حق داریم . با وجود این خودت می دانی ، نمی خواهی نیا ، ولی من می روم بازی می کنم ، توی گوشش هم قور می کنم ، تو همینجا صبر کن و تماشا کن .»

روباه این را گفت و رفت نزدیک شیر و آهسته به او گفت :« مواظب باش خودت را به خواب بزن ، من با یک مشت دزد ودروغ یک بزغاله را تا اینجا آورده ام و برای اینکه از چنگمان در نرود باید هرکاری می کنم ناراحت نشوی و بی حرکت باشی تا او نترسد ونزدیکتر بیاید . من در گوشت قورقورمی کنم و با دمت بازی می کنم ولی ساکت باش تا نقشه به هم نخورد .»

بزغاله از دور تماشا می کرد و روباه رفت و در گوش شیر به صدای بلند قورقور کرد و خندید . بعد گوش شیر را به دندان کشید و بعد دمش را گرفت و بعد از روی بدن شیر به این طرف و آن طرف جست و خیز کرد ، بعد بزغاله را صدا زد و گفت :« دیدی ؟»

بزغاله گفت :« حالا فهمیدم که هیچ خطری ندارد .» بزغاله پیش آمد و روباه همچنان جست و خیز می کرد و با دم شیر بازی می کرد . بزغاله رفت جلو و گفت :« من هم می خواهم توی گوش شیر قورقور کنم .» روباه گفت :« هرکاری دلت می خواهد بکن .»

بزغاله سرش را به گوش شیر نزدیک کرد و گفت :« قور...» و ناگهان شیر با یک حرکت گردن بزغاله را گرفت و گفت :« حیاهم خوب چیزی است ، حالا من حق دارم تو را بخورم .»

بزغاله فریاد کشید و گفت :« ای وای ، من گناهی ندارم ، روباه مرا آورده ، او به من یاد داد .»

شیر گفت :« روباه کارش همین است ، تو اگر عاقل بودی چوپان و سگ و گله را نمی گذاشتی و تنها نمی آمدی که با شیر بازی کنی . گناهت هم این است که من به تو کاری نداشتم ، تو اول در گوش من قور کردی . مردم آزاری گرفتاری هم دارد . تو اگرنمی خواستی ، با روباه همراهی نمی کردی و همانجا که بودی یک صدا می کردی و چوپان روباه را فراری می داد . روباه تو را نیاورد ، تو خودت با پای خودت آمدی .»

روباه گفت :« صحیح است ، من او را به زور نیاوردم . حرف می زدیم و بازی می کردیم و می آمدیم ، او خودش می خواست بیاید با شیر بازی کند و بعد برود گوسفندها را مسخره کند .» 

 

کبری غرغرو و مار بدجنس

یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچکس نبود.
در روزگار قدیم مردی زندگی می کرد که زنی به اسم کبري داشت که خیلی بداخلاق بود و همیشه سر هر چیزی غر می زد. همه او را به اسم « کبري غرغرو» می شناختند. از بس که شوهرش را اذیت می کرد و غر می زد شوهرش تصمیم گرفت تا او را نابود کند تا بلکه از غرزدن های او خلاص شود .
تا اینکه روزی به بیابان رفت و چاهی پیدا کرد که برای از بین بردن همسرش مناسب بود. سریع به خانه برگشت و به کبري گفت : « بیا با هم به گردش برویم »
کبری با خوشحال آماده شد و به همراه شوهرش به بیابان رفت. مرد بدون آنکه کبري بفهمد فرش زیبایی به روی چاه انداخت و به کبری گفت : « همسر مهربانم بیا و بر روی این فرش بنشین »
همین که کبری روی فرش پا گذاشت، افتاد توی چاه و شوهرش از شر کبري غرغرو خلاص شد .
دو سه روز بعد شوهرکبري به سر چاه رفت تا ببیند کبری زنده است یا مرده ؟ اما به محض اینکه به سرچاه رسید دید ماری از تو چاه صدا می زند :« تو را به خدا قسم من را از دست این زن خلاص کن. اگر این کار را برای من انجام دهی من پول خوبی به تو می دهم. »
شوهر کبري یک سطل به طناب بست و به چاه انداخت. مار داخل سطل رفت و مرد او را بالا کشید. وقتی که مار نجات پیدا کرد با خوشحالی نگاهی به مرد انداخت و بعد از تشکر گفت: « من پولی ندارم که به تو بدهم اما در عوض کاری به تو یاد می دهم که بتوانی مقدار زیادی پول به دست آوری. من الان حرکت می کنم به سمت قصر حاکم و مستقیم می روم به اتاق دختر حاکم. دور گردن دختر حاکم می پیچم. هر کس که خواست مرا از دور گردن دختر حاکم باز کند من به او حمله می کنم تا تو بیایی و مرا از دور گردن او باز کنی و پول خوبی از حاکم بگیری.»

مار رفت و دور گردن دختر حاکم پیچید. هر کس که می خواست دختر حاکم را نجات دهد و به سمت مار می رفت. ما به او حمله می کرد. تا اینکه شوهر کبري غرغرو آمد وگفت :« من هزار سکه طلا می گیرم و مار را از دور گردن دختر باز می کنم» حاکم با تعجب نگاهی به مرد انداخت و گفت قبول است.
مرد جلو رفت و رو به مار گفت: « ای مار به فرمان من از دور گردن دختر حاکم را رها کن و برو»
مار خیلی سریع از دور گردن دختر حاکم باز شد و جلوی مرد آمد و آرام در گوش او گفت: « تو مرا نجات دادی و من تو را صاحب ثروت کردم پس دیگر با هم کاری نداریم. دیگر نمی خواهم تو رو ببینم. اگر دوباره تو را ببینم نیشت می زنم.»
مار بد جنس در تمام مدتی که دور گردن دختر حاکم بود از غذاهایی که برای دختر حاکم می آوردند می خورد و می خوابید، طعم غذهای قصر زیر دندانش مزه کرده بود و تن پرور شده بود. به همین خاطر نقشه تازه ای کشید و به سمت شهر دیگری حرکت کرد و مستقیم به سمت قصر حاکم آن شهر رفت و اتاق دختر حاکم را پیدا کرد و دور گردن او پیچید.
چند روز گذشت و هیچ کس جرأت نمی کرد به مار نزدیک شود. حاکم که نگران دختر خودش بود دستور داد همه جا جار بزنند اگر کسی بتواند این مار را از دور گردن دخترم باز کند به او ده هزار سکه می دهم. خبر به گوش شوهر کبری غرغرو رسید و خیلی سریع خودش را به قصر رساند.
جلوی حاکم رفت و گفت مار را به من نشان دهید تا فراری اش دهم. سربازان مرد را به اتاق دختر حاکم بردند. مرد تا مار را دید سریع رفت و جلوی مار ایستاد. مار به به محض اینکه مرد را دید با عصبانیت گفت: « مگر نگفته بودم نمی خواهم دیگر تو را ببینم و اگر ببینمت تو را نیش می زنم؟»
شوهر کبری غرغرو گفت :« چرا گفته بودی»
مارگفت :« خوب پس چرا به اینجا آمدی ؟»
مرد گفت :« اومدم به تو بگویم در راه که می آمدم کبری غرغرو را دیدم که داشت به اینجا می آمد.»
مار تا اسم کبري غرغرو را شنید از ترس از دور گردن دختر حاکم باز شد و به سرعت فرار کرد .

شوهر کبری غرغرو ده هزار سکه را از حاکم گرفت و به سمت خانه خودش حرکت کرد. در راه بازگشت، مرد به یاد زنش افتاد و دلش برای او سوخت. برای همین سر چاه رفت و کبری را صدا زد. کبری که از گرسنگی در حال مرگ بود تا صدای شوهرش را شنید بلند شد و شروع کرد به التماس کردن و قول داد که دیگر غر نزند.
مرد طنابی به چاه انداخت و کبری را نجات داد.
از آن پس کبری دیگر غر نزد و در کنار شوهرش با ثروتی که به دست آورده بودند یک زندگی خوب و آرام را شروع کردند. اما خوب مردم دیگر عادت کرده بودند و هنوز هم کبری را صدا می زدند :
« کبری غرغرو»

 

مورچه شکمو

روزی روزگاری ، يک مورچه برای جمع کردن دانه هاي جو از از راهي عبور مي کرد که نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگ بزرگی قرار داشت. مورچه هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد که نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.

هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک دانه جو به او پاداش مي دهم.»
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«نبادا بروي ... کندو خيلي خطر دارد!»
مورچه گفت:«نگران نباش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
مورچه بالدار گفت:«اگر به کندو بروی ممکن است زنبورها نیشت بزنند»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پا گير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم* و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه، عسل مي خواهي ؟ حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«آفرین، خدا عمرت بدهد. به تو مي گويند «جانور خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را به بالای سنگ نزدیک کندو رساند و رفت.
مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و جلو رفت. تا اینکه دید ای دل غافل میان حوضچه عسل رسیده و دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.

هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه ای نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو عدد جو به او پاداش مي دهم.»
مورچه بالدار که در راه بازگشت به خانه بود، ناگهان صدای مورچه را شنید و با عجله خودش را به کندوی بالای سنگ رساند و دید مورچه میان کندوی عسل گرفتار شده است. دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است. اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.»

سالدارم = یعنی سن و سالی از من گذشته است 

 

حکایت شیرین خالی بندی حیوانات

آورده اند که در روزگاران قدیم ، در بیابانی پهناور ، یک شتر و یک گاو و یک قوچ  با هم راه می رفتند . آنها از گذشته ها و دوره جوانی شان حرف می زدند و از خاطرات خوشی که در گذشته داشتند ، برای یکدیگر تعریف می کردند . فصل بهار بود و هوا خوش و طرب انگیز / این سه دوست قدیمی همانطور که راه می رفتند ، ناگهان به گیاهی برخوردند که بسیار خوشمزه بود و در آن بیابان خیلی کم پیدا می شد . هر سه از دیدن آن گیاه ، خوشحال شدند . شتر گفت : ” حالا باید این گیاه را به سه قسمت مساوی تقسیم کنیم و هر کسی سهم خودش را بخورد . ”
قوچ نگاهی به گیاه کمیاب انداخت و با دستش آن را بررسی کرد و گفت : ” اگر این را تقسیم کنیم ، سهم هر کس بسیار کم می شود و هیچکدام سیر نمی شویم . ” گاو گفت : ” درست است ، ولی چه کار می شود کرد ؟ اگر از این گیاه مقدار بیشتری داشتیم ، البته بهتر بود . ولی حالا که نداریم ، چاره ای جز تقسیم آن نیست . ”
قوچ گفت : ” چرا چاره ای هست . من چاره ای اندیشیده ام ” . شتر و گاو با تعجب پرسیدند : ” چاره چیست ؟ ” قوچ نگاهی به آن گیاه و نگاهی به دوستانش کرد و گفت : ” چاره اش این است که این گیاه را فقط یکی از ما سه نفر بخورد . از قدیم گفته اند که احترام بزرگتر واجب است و کوچکترها باید به احترام بزرگترها از حقشان بگذرند . ”
شتر گفت : ” فکر بدی نیست . ولی ما از کجا بدانیم که کدامیک از ما مُسن تر از آن دو نفر دیگر است ؟ ”
قوچ گفت : ” حالا که همه بر این مسئله اتفاق نظر داریم ، هر کس تاریخ عمرش را آشکار کند . هرکس پیرتر بود ، گیاه از آن او خواهد بود . ” شتر و گاو پذیرفتند و گفتند : ” فکر خوبی است ، پس بهتر است یکی یکی درباره طول عمرمان صحبت کنیم . ” از قوچ خواستند که او اول درباره سن خود سخن بگوید . قوچ بادی به غبغب انداخت و با غروری خاص گفت که : ” عمر من به زمان قربانی کردن حضرت اسماعیل می رسد . ”
شتر و گاو با تعجب نگاهی به قوچ انداختند . گاو گفت : ” یعنی عمر تو اینقدر طولانی است ؟ ” قوچ با غرور گفت : ” آری از هر قوچی بپرسید ، این را می داند . من در چراگاهی که در زمان کودکیم می چریدم ، همان قوچی که به جای حضرت اسماعیل قربانی شد ، با من بود و با هم در آنجا دوست بودیم . آن قوچ از اقوام من بود . ”
شتر و گاو با حیرت آب دهانشان را قورت دادند . گاو در دل گفت : ” حالا نشانت می دهم که عمر تو طولانی تر است یا عمر من . ”
قوچ رو به گاو کرد و گفت : ” بسیار خوب ، حالا تو بگو که چند سال داری ؟ و طول عمرت چقدر است . ”
گاو گفت : ” من خیلی بزرگتر و مُسن تر از قوچ هستم . حضرت آدم – جد انسان – دو گاو داشت که با آنها زمین را شخم می زد ، یکی از آن گاوها من بودم . ”
قوچ که فهمید سرش کلاه رفته است ، توی دلش گفت : ” کاش قبول نمی کردم که من اول درباره عمرم صحبت کنم ، فریب خوردم ، هیچ اعتراضی هم نمی توانم بکنم . اگر بگویم که او دروغ می گوید ، آن وقت دروغ من هم آشکار می شود . ”
گاو که دید شتر و قوچ با تعجب او را می نگرند ، بادی به غبغب انداخت و گفت : ” آری عمری طولانی دارم ، آنقدر زیاد که حتی نمی توانید بشمارید و بگویید چند سال دارم . ” شتر در دلش گفت : ” ای گاو بد جنس ، ای قوچ نابکار ، حالا طول عمرتان را به رخ من می کشید ؟ کاری می کنم که همیشه یادتان بماند که چه کسی از ما سه نفر از همه مُسن تر است . ”
شتر پوزخندی زد و ناگهان خم شد و گیاه را به دندان گرفت و شروع به خوردن آن کرد . پس از خوردن آن گیاه کمیاب ، رو به قوچ و گاو کرد و گفت : ” من به شما نخواهم گفت که چند سال دارم و چقدر از شما مسن‌ تر و بزرگترم . با این هیکل و گردنی که من دارم دیگر نیازی به بیان تاریخ نیست . هرکس مرا ببیند ، می فهمد که من از شما کوچکتر نیستم . ”
گاو و قوچ با حیرت به شتر نگاه کردند و هر دو از دروغهایی که درباره طول عمر خود گفته بودند ، شرمنده شدند .
منبع: مثنوی مولوی / حکایت قوچ و شتر و گاو

 برگرفته از: http://www.iek.ir

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 11:2  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

قصه و حکایت (1) - موضوع : کودکان

ادریس نبی (ع)

پيامبري بود به نام ادريس نام اصلي او «اخنوخ» بود اما چون او هميشه در حال مطالعه بود به او «ادريس» لقب دادند يعني كسي كه هميشه در حال خواندن و درس دادن است . در زمان ادريس هنوز مدت زيادي از زندگي بشر نگذشته بود هنوز خط و نوشتن و لباس و خانه وجود نداشت . ادريس براي اولين بار به آدم ها ياد داد كه چگونه نخ بريسند و پارچه ببافند . چطور كلمه بنويسند و حساب كنند و خانه بسازند .
چيزهايي كه ادريس ياد داد، باعث شد كه زندگي مردم راحت تر شود به همين دليل همه او را دوست داشتند و از او راهنمايي مي گرفتند . تا اينكه اتفاقي افتاد . در زمان ادريس پادشاهي ظالم زندگي مي كرد . او يك روز هوس كرد تا با سربازهايش به تفريح برود . به باغي رسيد و دستور داد تا صاحب باغ را پيش او ببرند . صاحب باغ مردي با ايمان و پيرو ادريس بود . پيش او رفت . شاه به او گفت : باغ زيبايي داري!!
«او گفت همه ي اين زيبايي ها از خداست» شاه گفت: اين باغ را به من بفروش . صاحب باغ گفت: نمي توانم چون با اين باغ زندگي ام را مي گذرانم . شاه با ناراحتي از آنجا رفت . وقتي به كاخش رسيد به وزيرش گفت: ديدي چه اتفاقي افتاد؟ همسر شاه آنجا بود گفت: شاهي كه نتواند باغي را بگيرد به درد نمي خورد . شاه گفت: او پيرو ادريس است و مردم او را دوست دارند . همسرش گفت: بايد او را به بهانه اي مي كشتي شاه گفت: چگونه؟ زنش گفت: «عده اي را جمع كن تا گواهي بدهند كه اين مرد عليه شاه حرفي زده و به اين بهانه او را بكش» شاه هم اين كار را كرد . مرد را كشت و باغش را صاحب شد . ازين اتفاق ادريس پيامبر و مردم شهر خيلي ناراحت شدند . خداوند به ادريس وحي كرد كه: اي پيامبر ما ! نزد شاه برو به او بگو منتظر مجازات ما باشد .
ادريس هم نزد شاه رفت و گفت: از خدا نترسيدي كه آن مرد را كشتي؟ شاه گفت: از هيچ كس نمي ترسم و ادريس را از كاخ بيرون كرد . همسرش گفت: چرا او را گردن نزدي؟ تو چطور پادشاهي هستي؟ بايد ادريس را مي كشتي ! پادشاه مأمورانش را به دنبال ادريس فرستاد . خبر به پيامبر رسيد ادريس و يارانش در غاري پنهان شدند . از قضا، همان شب يكي از سرداران شاه به اتاق خواب شاه رفت، شاه و همسرش را كشت . اين اتفاق باعث شد كه ايمان مردم به ادريس بيشتر شود چون فهميدند كه خداي ادريس به كمك او آمد و شاه ظالم را از بين برد

 

فرشته ها

من و دايي عباس به خيابان رفته بوديم كه من ، يك مغازه پرنده فروشي ديدم .
به دايي گفتم : «براي من دو تا پرنده كوچك مي خريد »
دايي پرسيد : « مي خواهي با آن چه كني ؟»
گفتم : « مي خواهم آن ها را در يك قفس كوچك و قشنگ نگه دارم .»
دايي گفت :« در خانه حضرت علي (ع) مرغابي هايي بودند كه آن ها را كسي به امام حسين (ع) هديه داده بود . يك روز حضرت علي به دخترشان گفتند : اين ها زبان ندارندكه وقتي گرسنه يا تشنه مي شوند بتوانند چيزي بگويند يا از تو چيزي بخواهند . آن ها را رها كن تا از آن چه خدا روي زمين آفريده ، بخورند و آزاد باشند .»
به پرنده هاي بيچاره نگاه كردم .
به دايي گفتم :« دو تا پرنده برايم مي خريد؟»
دايي گفت : قفس هم مي خواهي ؟»
گفتم :« نه ! مي خواهم آن ها را آزاد كنم .»
دايي گفت :« در روز تولد حضرت علي (ع) تو با آزاد كردن پرنده ها ، قشنگترين هديه را به ايشان مي دهي .»
من و دايي دو تا پرنده خريديم و آن ها را آزاد كرديم . پرنده ها پر زدند و به آسمان رفتند ، دور دور ، جايي نزديك فرشته ها

 

داستان حضرت نوح (ع)

روزي ، روزگاري در گوشه اي از دنيا مردمي زندگي مي کردند که خدا را فراموش کرده بودند و بت پرستي مي کردند در آن زمان تنها يک نفر بود که خدا را از ياد نبرده بود و خدا را عبادت مي کرد . او نوح پيامبر بود . خدا به او فرمان داد که مردم را راهنمايي کند . نوح به ميان مردم رفت و به آنها گفت : من از طرف خدا دعوت شده ام که شما را به پرستش خداي يگانه هدايت نمايم . آدم هاي پر زور و پول دار که از بت پرستي مردم « کسب درآمد » داشتند ، دلشان نمي خواست که مردم خداپرست شوند . به همين دليل به مردم گفتند که نوح دروغ مي گويد . اما نوح دست بردار نبود . کم کم حرفهاي نوح در دل بعضي از مردم فقير اثر کرد و به او ايمان آوردند . برخي از مردم پيش نوح رفتند و گفتند : تو چطور پيامبري هستي که فقط آدم هاي فقير و بدبخت پيرو تو هستند ؟ نوح گفت : خوبي و بدي آدم ها به پول نيست . همه براي ما عزيز هستند اما آن مردم به حرفهاي او توجهي نداشتند و انگشت در گوشهايشان فرو مي کردند تا حرف او را نشنوند . تا اينکه روزي از روزها پيش او رفتند و گفتند : ديگر از دست تو خسته شده ايم . تو سالهاست ما را از عذاب خداي خودت مي ترساني . اگر راست مي گويي ، از خداي خود بخواه تا عذابش را براي بت پرستان بفرستد . نوح هم چون از دست آنها خسته شده بود ، دست به آسمان برد و از خدا خواست براي آنها عذاب بفرستد . خدا خواسته ي نوح را قبول کرد و از او خواست . تا کشتي خيلي بزرگ بسازد و منتظر فرمان خدا باشد . نوح شروع به ساختن کشتي کرد . هر روز بت پرستان او را مسخره مي کردند . اما نوح به حرف آنها توجهي نداشت ، وقتي کشتي آماده شد خدا به نوح فرمان داد : اي نوح به خانواده و يارانت بگو تا سوار بر کشتي شوند و از هر حيوان و پرنده يک جفت انتخاب کن و به کشتي ببر . ناگهان ابرهاي سياه آسمان را پر کرد ، همه سوار بر کشتي شدند ، اما يکي از پسران نوح نافرماني کرد و سوار نشد ، باران تندي شروع به باريدن کرد . در مدت کمي آب به بالا آمد و همه جا را گرفت ، بت پرستان و پسر نوح از کوه ها بالا رفتند تا آب به آنها نرسد اما آنقدر باران باريد که حتي کوهها هم زير آب رفتند و به اين ترتيب نوح و يارانش نجات يافتند و بت پرستان به همراه پسر نوح غرق شدند . بعد از چهل شبانه روز کشتي نوح در بالاي کوه « جودي » روي زمين قرار گرفت . نوح و همراهانش زندگي را از نو آغاز کردند و به کشت و زار و کشاورزي پرداختند.

 

پیراهن سبز بهشتی

فاطمه (سلام الله عليها) در خانه يك پيراهن ساده داشت.پدر براي ازدواج او با علي (عليه السلام) يك پيراهن نوبه خانه آورد.فاطمه (سلام الله عليها) به آن نگاه كرد.پارچه نرم و لطيفي داشت.آن را كنار گذاشت تاچند لحظه بعد بپوشد.اتاق فاطمه (سلام الله عليها) نزديك درحياط بود.در زدند.
- چه كسي در مي زند؟
- يك نفر در را باز كند.
يكي در را باز كرد.كسي با صداي شكسته اش گفت: من يك زن فقيرم.لباسي ندارم كه به تن كنم
فاطمه (سلام الله عليها) وقتي صداي زن فقير را شنيدگوشه در اتاق را باز كرد. زن فقير گفت:از خانه رسول خدا يك لباس كهنه مي خواهم تا به تن كنم.دل فاطمه ((سلام الله عليها)) به درد آمد.نگاهش اول به پيراهن نو افتاد .بعد به پيراهن ساده اي كه در تنش بود. فاطمه (سلام الله عليها) فكر كرد كداميك را بدهد.پيراهن نو براي عروسيش بود. ياد آيه خداونددر قرآن افتاد كه مي گفت:هرگز به نيكي نمي رسيد مگراين كه چيزي را كه دوستداريد(به فقيران)ببخشيد.فاطمه فوري پيراهن نو را برداشت.پشت دررفت و با مهرباني آن را به زن فقير داد.زن فقير خنديد.صورتش را به طرف آسمان گرفت و دعا كرد.بعد با خوشحالي زياد از آنجا رفت وقتي خبر به حضرت محمد (صلوات الله عليه و آله)و حضرت علي (عليه السلام)رسيد آنها از كار فاطمه (سلام الله عليها) خوشحال شدند .طولي نكشيد كه جبرييل –فرشته بزرگ خدا- به خانه حضرت محمد (صلوات الله عليه و آله آمد.خانه بوي بهشت گرفت.او پيراهن سبز و زيبايي جلوي حضرت گذاشت وگفت: اي رسول خدا خداوند به تو سلام رساند و به من فرمان داد كه به فاطمه (سلام الله عليها) سلام برسانم و اين لباس سبز بهشتي را براي او بياورم وقتي نگاه فاطمه (سلام الله عليها) به لباس سبز بهشتي افتاد گريست.عطر بهشتي پيراهن خيلي زود همه را به اتاق فاطمه (سلام الله عليها) كشاند.

 

خدمت به فاطمه (س)

حضرت محمد (ص) پرسيدند: بلال كجاست؟
خدمتكار مسجد به اين طرف و آن طرف نگاه كرد.از بلال خبري نبود. يك جوان گفت: شايد مريض شده!
صف ها كم كم از آدم هاي نمازگزار پر ميشد.
وقت نماز كه ميشد، بلال فوري به مسجد مي آمد.بعد به بالاي پشت بام ميرفت و با صداي زيبايش اذان ميگفت.
-الله اكبر
همه ي نگاه ها به در مسجد بود.هركس كه مي آمد ، مردم نگاهش ميكردند. فكر ميكردند بلاال آمده ، اما از او خبري نبود . بالاخره پسركي توي مسجد دويد و داد زد : بلال دارد مي آيد!
پيامبر آرام شد. همه نگاه كردند به در مسجد. يعني بلال چرا دير كرده يود؟!
بلال نفس نفس زنان وارد مسجد شد. يلام كرد و جلوي حضرت محمد (ص) ايستاد . حضرت با خوشرويي پرسيدند: چرا دير كردي بلال؟
بلال گفت: سر راه كه داشتم به مسجد مي آمدم گفتم خدمت حضرت زهرا (س) بروم. وقتي به خانه اش رفتم او داشت گندم آرد ميكرد.پسر دلبندش حسن در كنارش روي زمين بود و گريه ميكرد. من گفتم : اي فاطمه ،‌كدام پيشنهاد را قبول ميكني. من حسن را نگه دارم و شما گندم ها را آرد كنيد يا شما حسن را نگه داريد و من گندمها را آرد كنم؟
حضرت زهرا (س) كه خسته بود جواب داد: من براي فرزندم مهربان تر هستم. تو آن گندم ها را آرد كن!
من مشغول كمك كردن شدم. به همين خاطر آمدنم دير شد.
حضرت محمد (ص) با يك دنيا مهرباني گفت : اي بلال ، تو به فاطمه (س) خدمت كردي . اميدوارم كه خداوند به تو رحمت و مهرباني كند.
بلال با گريه شوق بالاي پشت بام رفت . گنجشكها وقتي صداي " الله اكبر " بلال را شنيدند ،‌دسته جمعي لب بام مسجد نشستند و به او نگاه كردند

 

شکارچی و آهو

يك مرد شكارچي ، چند روز پشت سر هم ، به شكار رفت و چيزي نتوانست شكار كند .
يك روز صبح زود از خواب بيدار شد و سوار اسب شده و به طرف كوهستان رفت ، تا يك گوزن شكار كند . هر چه كوهستان را گشت نتوانست گوزني پيدا كند ناچار شد كه به طرف صحرا برود .
وقتي كه به صحرا رفت ، آهوهايي را ديد كه به سرعت مي دوند و فرار مي كنند .
خيلي زود با اسبش به طرف آنها تاخت ، تا اينكه بعد از چند ساعت دويدن به آنها رسيد . اين آهوها بچه و مادر بودند ، با هر زحمتي كه بود يكي از آنها را گرفت .
توي دلش با خودش فكر مي كرد كه اگر امشب بچه آهو را بفروشد ، پول خوبي گيرش مي آيد . همانطور كه به سمت شهر مي رفت ، ناگهان ديد كه مادر آهو به دنبالش مي آيد و با ناله ، بچه اش را مي خواهد .
دلش سوخت و بچه آهو را رها كرد تا به پيش مادرش برگردد .
سپس مرد با دست خالي به خانه برگشت و در خواب ، رسول خدا را ديد كه به او مژرده ميدهد :
« به خاطر اين كار خوبي كه كردي و از فروختن بچه آهو منصرف شدي ، خدا از تمام گناهان تو گذشت ، هم در اين جهان خوشبخت خواهي شد و هم در آن دنيا ، بهشت نصيب تو مي شود . » خُب بچه هاي عزيز اين هم عاقبت مهرباني و انصاف .
نقل از تاريخ بيهقی

 

مداد پرکار

من مداد مرجان هستم ، يك مداد نويسنده و پركار ، راستش را بخواهيد من عاشق كاغذ هستم ، آنقدر عاشق كاغذ هستم كه هر روز در آن چيزهاي قشنگي نقاشي مي كنم .
وقتي مرجان مرا بدست مي گيرد ، آنقدر خوشحال مي شوم كه نگو ! با خودم فكر مي كنم كه حتماً الان مرجان يك نقاشي قشنگ و يا يك شعر خوب و يا يك داستان جالب را بوسيلة من ، روي كاغذ نقش مي بندد .
بعضي وقتها كه دختر كوچولوهاي همسايه ، حوصله شان سر رفته يا ناراحت هستند ، مرجان يك درخت قشنگ با گلهاي زيبا در اطراف آن ، يك رودخانه پر آب و يا يك قلب قشنگ برايشان مي كشد ، راستش من در اين لحظات از ته دل خوشحال هستم .
بيشترين خوشحالي من آن لحظه هايي است كه مرجان دارد فكر مي كند و بعد مرا روي كاغذ مي لغزاند كلمه اي مي نويسد و پاك مي كند ، دوبارة كلمه جديدي مي نويسد و پاك مي كند و آنقدر مي نويسد و پاك مي كند تا بالاخره يك جملة زيبا درست مي كند .
واي نمي داند چه قدر كيف مي كنم از اين كه بچه اي مرا به دست بگيرد و تكاليف مدرسه اش را حل كند ...
وقتي مرجان مرا آرام روي كاغذ ، تكان مي دهد و با من چند ضرفه اي به روي كاغذ مي زند ، مي فهمم كه دارد خيالها و فكرهايش را كنار هم مي گذارد و حركت مي دهد و بعد با آن خيالها تصاوير زيبا را روي كاغذ حك مي كند ، واي خداي من خيلي احساس غرور مي كنم !
اِ ، صبر كن ببينم ، چه اتفاقي دارد مي افتد ؟ مرجان خواهش مي كنم اين خطهاي قشنگ را پاك نكن !
« ـ آخه مداد عزيزم ، چرا متوجه نيستي ، اگر مامان بيايد و اين خطها را توي دفتر رياضي من ببيند ، عصباني مي شود و مي گويد : آخه دخترم مگر تو دفتر نقاشي نداري كه ...! »
امروز صبح ، مرجان خواهر و برادرهايم را يكجا جمع كرد ، نوك همة آنها را با تراش ، تيز كرد و به ترتيب توي جعبه خودشان گذاشت ، آخ جون امروز قراره توي مدرسه نقاشي داشته باشيم .
زنگ نقاشي ؛ مرجان از من و خواهر و برادرهايم خواهش مي كند كه در كشيدن يك نقاشي خوب كمكش كنيم ، ما هم به او قول مي دهيم به شرطي كه نوك ما را محكم روي كاغذ فشار ندهد ، هر چه كه دلش خواست برايش بكشيم .
مرجان آنقدر با احتياط نقاشي مي كند كه خانم معلم به خاطر اين همه دقت او ، يك بيست زيبا پائين نقاشي اش مي كشد !
به هر حال همكاري و دقت ما هم در اين موفقين بي تأثير نبوده است !
مرجان املاء مرا هم خيلي دوست دارد ، آنقدر در نوشتن املاء تلاش كرده است كه ، الان بخوبي مي تواند بهترين كلمات و جملات را كنار هم رديف كند و يك نامة‌زيبا براي دوستش بنويسد و سال نو را به او تبريك بگويد ، من مطمئن هستم كه وقتي او بزرگ بشود نويسندة خوبي مي شود ، آنوقت من و تمام مدادهايي كه زماني همكار او بوده اند ، به خودمان مي باليم كه سهمي در اين تلاش و پيروزي داشته ايم !
مرجان ، خوب به فكر من و خواهر و برادرهايم هست ، وقتي كه كارش تمام مي شود با خودش زمزمه مي كند كه : « حالا بايد مدادهاي عزيزم را بعد از يك روز تلاش خسته كننده توي جعبه شان بگذارم تا حسابي استراحت كنند ! » و بعد ، ما را توي جعبة مخصوص مان مي چيند ، مرجان ابداً از آن دسته بچه هايي نيست كه با بيفكري و بي نظمي خود مدادها را اذيت مي كنند و از بين مي برند ، از اين كه مداد او هستم خيلي خوشحالم.

 

دو درخت همسایه

در يك باغچه كوچك ، دو درخت زندگي مي كردند . يكي درخت آلبالو و ديگري درخت گيلاس .
اين دو تا همسايه با هم مهربان نبودند و قدر هم را
نمي دانستند، بهار كه مي رسيد شاخه هاي اين دو تا همسايه پر از شكوفه هاي قشنگ مي شد ولي به جاي اين كه با رسيدن بهار اين دو هم مهربانتر و با صفاتر بشوند بر سر
شكوفه هايشان و اين كه كداميك زيباتر است ، بحث مي كردند. در فصل تابستان هم بحث آنها بر سر اين بود كه ميوه هاي كداميك از آنها بهتر و خوشمزه تر است .
درخت آلبالو مي گفت : آلبالو هاي من نقلي و كوچولو و قشنگ هستند ، اما گيلاس هاي تو سياه و بزرگ و زشتند.
درخت گيلاس هم مي گفت : گيلاس هاي من شيرين و خوشمزه است ، اما آلبالوهاي تو ترش و بدمزه است.
سالها گذشت ، تا اين كه دو تا درخت پير و كهنسال شدند اما عجيب بود كه آنها هنوز هم با هم مهربان نبودند.
در يكي از روزهاي پاييزي كه طوفان شديدي هم مي وزيد ناگهان يكي از شاخه هاي درخت گيلاس، شكست ، بعد هم شروع كرد به ناله و فرياد .
درخت آلبالو كه تا آن روز هيچ وقت دلش براي درخت گيلاس نسوخته بود و اصلاً به او اهميتي نداده بود يكدفعه دلش نرم شد و به درد آمد و گفت همسايه عزيز نگران نباش اگر در برابر باد قدرت ايستادگي نداري مي تواني به من تكيه كني، من كنار تو هستم و تا جايي كه بتوانم كمكت مي كنم ،آخر من و تو كه به جز همديگر كسي را نداريم .
درخت گيلاس از محبت و مهرباني درخت آلبالو كمي آرامش پيدا كرد و گفت : آلبالو جان از لطف تو متشكرم مي بيني دوست عزيز دوستي و مهرباني خيلي زيباست !
حيف شد كه ما اين چند سال گذشته را صرف كينه و بد اخلاقي خودمان كرديم .
بعد هر دو تصميم گرفتند كه خود خواهي را كنار بگذارند و
زيبايي هاي ديگران را هم ببينند . فصل بهار كه از راه رسيد درخت گيلاس رو كرد به آلبالو و گفت : «به به چه شكوفه هاي قشنگي چه قدر خوشبو و خوشرنگ، اينطوري خيلي زيبا شده اي !»
و درخت آلبالو جواب داد « دوست نازنينم ، اين زيبايي وجود توست كه من را زيبا مي بيند . به خودت نگاهي بينداز كه چه قدر زيبا و دلنشين شده اي !»
ديگر هر چه حرف بين آنها رد و بدل مي شد از مهرباني بود و همدلي و دوستي !
و راستي كه دوستي و محبت چقدر زيباست

 

آزادی پروانه

بهار بود ، پروانه هاي قشنگ و رنگارنگ در باغ پرواز مي كردند. حسام ، پسر كوچولوي قصه ما توي اين باغ ، لابه لاي گلها مي دويد و پروانه ها را دنبال مي كرد . هر وقت پروانه زيبايي مي ديد و خوشش مي آمد آرام به طرف او مي رفت تا شكارش كند . بعضي از پروانه ها كه سريعتر و زرنگتر بودند ، از دستش فرار مي كردند، اما بعضي از آنها كه نمي توانستند فرار كنند ، به چنگش مي افتادند .
حسام ، وقتي پروانه ها را مي گرفت، آنها را در يك قوطي شيشه اي زنداني مي كرد .
يك روز چند پروانه زيبا گرفته بود و داخل قوطي انداخته بود ،قصد داشت كه پروانه ها را خشك كند و لاي كتابش بگذارد و به همكلاسي هايش نشان بدهد . پروانه ها ترسيده بودند ، خود را به در و ديوار قوطي شيشه اي مي زدند تا شايد راه فراري پيدا كنند .
حسام همين طور كه قوطي شيشه اي را در دست گرفته بود و به پروانه ها نگاه مي كرد خوابش برد .
در خواب ديد كه خودش هم يك پروانه شده است و پسر بچه اي او را به دست گرفته و اذيت مي كند . تمام بدنش درد مي كرد و هر چه فرياد و التماس مي كرد كسي صدايش را نمي شنيد .
بعد پسر بچه ، حسام را ما بين ورقهاي كتابش گذاشت و كتاب را محكم بست و فشار داد .
دست و پاي حسام كه حالا تبديل به يك پروانه نازك و ظريف شده بود ، ترق ترق صدا مي داد و مي شكست و حسام هم همين طور پشت سر هم جيغ بلند مي كشيد .
ناگهان از صداي فرياد خودش از خواب پريد و تا متوجه شد كه تمام اين ها خواب بوده است دست به آسمان بلند كرد و از خدا تشكر كرد .
ناگهان به ياد پروانه هايي افتاد كه در داخل قوطي شيشه اي، زنداني شده بودند..!
بعد ، قوطي پروانه ها را به باغ برد ، در قوطي را باز كرد و پروانه ها را آزاد كرد .
پروانه ها خيلي خوشحال شدند و از قوطي بيرون پريدند و شروع به پرواز كردند .
حسام فرياد زد : پروانه هاي قشنگ مرا ببخشيد كه شما را اذيت مي كردم. قول مي دهم اين كار زشت را هرگز تكرار نكن.

 

تنبیه کلاغ خبرچین

در جنگلي بزرگ و زيبا ، حيوانات مهربان و مختلفي زندگي مي كردند . يكي از اين حيوانات كلاغ پر سر و صدا و شلوغي بود كه يك عادت زشت هم داشت و آن عادت زشت اين بود كه هر وقت ،كوچكترين اتفاقي در جنگل مي افتاد و او متوجه مي شد، سريع پر مي كشيد به جنگل و شروع به قارقار مي كرد و همه حيوانات را خبر مي كرد .
هيچ كدام از حيوانات جنگل دل خوشي از كلاغ نداشتند.
آنها ديگر از دست او خسته شده بودند تا اين كه يك روز كلاغ خبر چين وقتي كنار رودخانه نشسته بود و داشت آب مي خورد صدايي شنيد .... فيش، فيش...بعد ، نگاهي به اطرافش انداخت و ناگهان مار بزرگي را ديد كه سرش را از آب بيرون آورده است ... فيش ، فيش ...كلاغ از ديدن مار خيلي ترسيده بود ، از شدت وحشت ، تمام پرهاي روي سرش ريخت و پا به فرار گذاشت . كلاغ خبر چين ، همينطور پر زبان حركت كرد بالاخره به لانه اش رسيد وقتي كه داخل آينه نگاهي به خودش انداخت ، تازه فهميد كه پرهاي سرش ريخته است خيلي ناراحت شد و شروع به گريه كرد .
طوطي دانا كه همسايه كلاغ بود صداي گريه اش را شنيد ، به لانه او رفت تا دليل گريه اش را بفهمد . كلاغ با ديدن طوطي دانا سريع يك پارچه به دور سرش پيچيد !
طوطي دانا با ديدن كلاغ كه روي سرش را با پارچه پوشانده شروع كرد به خنديدن . كلاغ با شنيدن اين حرف سريع پارچه را از روي سرش برداشت طوطي با ديدن سر بدون پر كلاغ ، باز هم شروع به خنديدن كرد و گفت : كلاغ ؟ پرهاي سرت كجا رفته است ؟ پس اين همه گريه بخاطر كله كچلت بود ؟!
كلاغ ماجراي ترسش را براي طوطي باز گو كرد و طوطي با هم با شنيدن حرفهاي كلاغ شروع به خنديدن كرد .
كلاغ گفت : « يعني تو از ناراحتي من اينقدر خوشحالي » .طوطي جواب داد : آخر همه حيوانات جنگل مي دانند كه مار آبي هيچ خطري ندارد و هيچ كس هم از مار آبي نمي ترسد اما تو آنقدر ترسيده اي كه پرهاي سرت هم ريخته اند .اگر حيوانات جنگل بفهمند كه چه اتفاقي افتاده است كلي
مي خندند . كلاغ با شنيدن اين جمله ها به التماس افتاد ، گريه مي كرد و مي گفت : طوطي جان خواهش مي كنم اين كار را نكن اگر حيوانات جنگل بفهمد كه چه اتفاقي برايم افتاده آبرويم مي رود .
طوطي گفت : كلاغ جان يادت هست وقتي اتفاقي براي حيوانات جنگل مي افتاد سريع پر مي كشيدي و به همه جار مي زدي و آبروي آنها را مي بردي ، حالا ببين اگر چنين بلايي بر سر خودت بيايد چه حالي پيدا مي كني .
كلاغ كمي فكر كرد و گفت : « حالا ديگر فهميده ام كه چه قدر اشتباه مي كردم و چقدر حيوانات جنگل را آزار مي دادم خواهش مي كنم آبروي مرا پيش حيوانات جنگل نبر من هم قول مي دهم كه هرگز كارهاي گذشته را تكرار نكنم ، اصلاً تصميم مي گيريم كه هر وقت پرهايم در آمد بروم و از تمام حيوانات جنگل
عذر خواهي كنم » .طوطي دانا با ديدن حال و روز كلاغ و پشيماني از رفتار
گذشته اش به او قول داد كه دارويي برايش درست كند تا هر چه زودتر پرهاي سرش در بيايند .
نتيجه مي گيريم كه هر كس در حق ديگران خطايي مرتكب شود خودش هم به زودي گرفتار خواهد شد.

 

صندلی قدیمی

صندلي قديمي در حاليكه خودش را تكان مي داد ، تا از شر تار عنكبوت هايي كه روي دست و پايش تنيده شده بود رها شود ، با خودش فكر كرد كه اي كاش هنوز هم همان سالهاي پيش بود و جاي او جلوي همان پنجره اتاق رو به حياط ، علي كوچولو روي آن مي نشست و اي كاش هنوز جوان بود جايش در انباري خانه لابه لاي وسايل خاك گرفته قديمي نبود .
اوهو - اوهو اين صداي سرفه كي بود ؟
و اي اين علي كوچولو است كه دارد خاك و غبار را از روي صندلي قديمي پاك مي كند.
اما نه اين علي كوچولو نبود ، بلكه اميد كوچولو پسر او بود .
حالا صندلي قديمي مثل گذشته كنار پنجره رو به حياط است و اميد كوچولو روي آن نشسته است و كتاب مي خواند ، با خودش فكر مي كند ؛ چه كسي ميداند كه چند لحظه ديگر چه خواهد شد

 

دندانهای مادر بزرگ

مامان هميشه مي گويد وقتي كه مي خواهي بخوابي جورابهايت را در بياور ، سنجاقهايت را از موهايت باز كن ، عينك را بر دار و لباس راحت بپوش .
امروز يك چيزي را فهميدم مادر بزرگ علاوه بر اين كارها يك كار ديگر هم مي كند. مادر بزرگ همه دندانهايش را هم از دهانش در مي آورد . حتماً مي خواهد خستگي دندانهايش در برود.
اما من هر چه سعي مي كنم نمي توانم اين كار را بكنم شايد به خاطر اين كه هنوز بچه هستم.
حتماً من هم هر وقت بزرگ شوم مي توانم موقع خواب دندانهايم را در بياورم

 

حضرت سلیمان (ع)

در زمان پيامبري حضرت داوود (ع) باغباني به نام شمعيل ، باغ زيبا و پرباري داشت و بخاطر اين نعمت خدا را سپاس ميگفت .
در همان حوالي چوپان جواني هم به نام سرمد هر روز گله گوسفندانش را به هنگام باز گرداندن از صحرا از كنار باغ شمعيل عبور ميداد . يك روز گله گوسفندان سرمد از بوي خوش برگهاي درخت مو از خود بيخود شده و به سمت باغ حركت كردند و سرمد هر چقدر تلاش كرد نتوانست مانع خراب كاريهاي آنها شود .
بعد از گذشت چند ساعت باغ شمعيل به ويرانه اي تبديل شد و او با عصبانيت از سرمد خواست كه براي برقراري عدالت بين شان به نزد داوود نبي بروند .
وقتي داوود مي انديشيد تا راه حلي براي اين مسئله بيابد فرشته وحي بر او فرود آمد و گفت : بهتر است به اين بهانه پسرانت را محك بزني هر كدام از پسرانت كه بتواند عادلانه ترين راه را پيشنهاد كند ، جانشين تو خواهد شد
بعد از گذشت چند روز يكي از پسران حضرت داوود (ع) كه سليمان نام داشت راه حل مشكل را پيدا كرده و به نزد پدر آمد و پاسخ آن اين بود كه سرمد بايد گوسفندانش را تا زماني كه باغ دوباره ميوه بدهد در اختيار شمعيل بگذارد تا در اين مدت او ،
از شير و پشم آنها استفاده كند و وقتي كه باغ دوباره محصول داد گوسفندان را به صاحبش سرمد باز گرداند .
بعد از اين جريان فرشته وحي نازل شد و گفت: اي داوود ، خداوند با شنيدن قضاوت عادلانه سليمان ، او را به جانشيني تو برگزيد.
داوود ( ع ) هم اين مطلب را به همه گفت و از آنها خواست كه پس از وي از سليمان اطاعت كنند. سليمان مدتها به فكر فرو مي رفت و دوباره اين وظيفه و رسالت فكر مي كرد و
مي دانست كه مسووليت سنگيني بر دوش او نهاده شده است . روزي كنار دريا قدم مي زد و از خدا مي خواست كه آنقدر به او نيرو دهد كه به راحتي بتواند انسانها را به خدا پرستي و عدالت دعوت كند . در همين لحظه بود كه ماهي عجيب سرش را از آب بيرون آورد و يك قطعه درخشان به سليمان داد .
سليمان با تعجب نگاه مي كرد اين جسم درخشان انگشتري با نگين گرانبها و پرارزش بود ، وقتي آن را به دست كرد فرشته اي به او گفت : « تو فرشته خدا هستي »
از آن به بعد سليمان گفتگوي تمام موجودات را مي شنيد و
مي فهميد و همچنين صداي باد را هم مي شنيد كه به او
مي گفت : اي پيامبر خدا من فرمانبردار تو هستم و هر كجاي اين دنيا كه اراده كني تو را خواهم برد .
موجودات نامرئي دنيا كه تا آن روز هيچ چشمي آنها را نديده بود يكي پس از ديگري پيش چشمان حيرت زده سليمان ظاهر
مي شدند و در مقابلش تعظيم مي نمودند ، در همين زمان بود كه سليمان بر روي زمين نشست به سجده رفت و از خدا خواهش كرد كه او را راهنمايي كند كه از نعمت هاي
بي نظيرش چگونه براي سعادت انسانها بهره ببرد .
وقتي سر از خاك بر مي داشت به باد فرمان داد تا تختش را به ميدان بزرگ شهر آورده و بر زمين گذارد . مردم با ديدن سليمان جوان و ابهتي كه پيدا كرده بود شگفت زده شده بودند .
سليمان لب به سخن گشود و گفت : من از طرف خدا براي راهنمايي شما برگزيده شده ام و ماموريت دارم همه مردم جهان را به پرستش خداي يكتا و اطاعت از فرمانهايش دعوت كنم.
يك روز كنار ساحل مورچه اي را ديد كه دانه گندمي را به دهان گرفته و به سوي دريا مي رود سليمان با نگاهش او را تعقيب كرد ، در همين لحظه قورباغه اي از آب بيرون آمد و دهانش را باز كرد و مورچه داخل دهان او رفت .
قورباغه زير آب رفت و پس از مدتي برگشت، دهانش را باز كرد و همان مورچه از دهانش بيرون آمد . سليمان دستش را مقابل مورچه گرفت و مورچه بر كف دست او ايستاد سليمان از مورچه پرسيد :
دانه گندم را كجا بردي؟ مورچه پاسخ داد در اعماق اين دريا صخره اي است كه يك شكاف كوچك درون آن وجود دارد داخل آن شكاف ، كرم نابينايي است كه نمي تواند غذايش را بدست بياورد من از طرف خدا ماموريت دارم كه غذاي او را ببرم ، قورباغه هم ماموريت دارد تا مرا جا بجا كند آن كرم مرا نمي بيند ولي هر بار كه برايش غذا مي برم ، مي گويد : خدايا از اين كه مرا فراموش نكرده اي تو را شكر مي كنم . سليمان از شنيدن اين ماجرا به انديشه اي عميق فرو رفت.
روزي سليمان به لشكريانش دستور داد تا آماده شوند و همگي با هم به همراه سليمان به زيارت خانه خدا بروند . در مسير حركت شان به طائف رسيدند كه معروف به سرزمين مورچگان بود پادشاه مورچه ها به آنها دستور داد تا به لانه هاي خود در زير زمين بروند . وقتي سليمان به نزديكي پادشاه مورچه ها رسيد با مهرباني از او پرسيد ؛ آيا نمي داني كه پيامبران بر آفريده هاي او ظلم نمي كنند؟ متعجم از اين كه دستور دادي آنها پنهان شوند. پادشاه مورچه ها گفت : اين كار را به دليل آن انجام دادم كه شايد تو و سپاهت ناخواسته آنها را لگدمال كنيد و نيز آنها با ديدن نعمت هاي خدادادي و شكوه فراوان آن در شما نعمت هايي را كه خدا به خودشان عطا كرده فراموش كنند. سليمان از پادشاه مورچه ها خداحافظي كرد و رفت.
در مسير مكه احساس كرد هدهد پيك مخصوص خود را
نمي بيند لحظاتي بعد هدهد را ديد كه بازگشته است.
هدهد گفت : من در همين حوالي مشغول پرواز بودم كه به سرزمين سبا رسيدم حاكم آن سرزمين زني به نام بلقيس است و آنچه كه مرا خيلي عذاب ميدهد اين است كه مردم سرزمين سبا خورشيد را مي پرستند و در برابرش سجده مي كنند. سليمان نامه اي براي ملكه سبا نوشت و آنرا به هدهد سپرد تا برايش ببرد و از او خواست در همان نزديكي پنهان شود و ببيند كه بعد از خواندن نامه چه مي كند .
ملكه سبا نامه را چندين بار خواند و با تعجب به وزيرانش
مي گفت ؛ اين نامه از طرف سليمان است او اين نامه را با نام خدا شروع كرده و از من خواسته است كه تسليم او بشوم و به خداي يكتا ايمان بياورم ،سپس از وزيرانش خواست كه او را ياري كنند . وزيران گفتند ما نيروي جنگي زيادي داريم و آمادگي لازم براي مقابله با سليمان را داريم .
بلقيس گفت : هميشه جنگ چاره ساز نيست من بايد سليمان را امتحان كنم اگر از پادشاهان باشد به هر قيمتي تاج و تخت و پول مي خواهد و اگر پيامبر خدا باشد به دنيا علاقه اي ندارد و فقط به مردم نيكي مي كند . سپس دستور داد كه هداياي فراواني براي سليمان بفرستند وقتي هدايا را براي سليمان بردند به شدت عصباني شد و گفت : من پيامبر خدا هستم چرا شما فكر كرديد كه من دنيا دوست هستم و از ديدن هديه ها خوشحال مي شوم ، خداوند بيشتر و بهتر از اينها را به من بخشيده است سپس هدايا را پس فرستاد .
سليمان بعد از رفتن فرستادگان بلقيس گفت : اين زن خيلي داناست بايد بيشتر در مورد او تحقيق كنيم كدام يك از شما قبل از رسيدن او به اينجا مي توانيد تخت عظيم او را نزد من بياوريد. يكي از جنيان كه كارهاي خارق العاده مي كرد با خواندن اسم اعظم خداوند تخت بلقيس را در آنجا حاضر كرد .
سليمان دستور داد تا تغييراتي در اين تخت عظيم بوجود بياورند و ببينند كه آيا بلقيس تخت خود را خواهد شناخت يا نه ؟
بعد از مدتي ملكه سبا با همراهانش از راه رسيدند بلقيس تخت خود را شناخت و از زيبايي عجيب و شگفت آوري كه در آن به وجود آورده بودند خيلي خوشحال شد و تعريف كرد .
بلقيس بعد از مشاهده و درك خوبيهاي سليمان و يارانش به خدا ايمان آورد و از گذشته اش توبه كرد .
بعد از مدتي سليمان به او پيشنهاد ازدواج داد ، پس از ازدواج به اتفاق هم براي زيارت خانه كعبه رفتند در راه بازگشت از شام هنگاميكه از فلسطين مي گذشتند كمي براي استراحت توقف كردند همانجا فرشته وحي نازل شد و گفت : اي سليمان اين جا مقدس است و فرشتگان و پيامبران در اين جا نازل مي شوند پس مسجدي با شكوه براي عبادت خدا بساز . سليمان به همراه جنيان به محل رفته و دستور داد كه مسجد با شكوهي در آنجا بسازند و نيز دستور داد برج بلندي هم در كنار آن مسجد برايش بنا كنند تا از آنجا به كار معماران نظارت داشته باشد.
با آن كه كار ساختمان تمام نشده بود وليكن بناي محراب تمام شده بود . روزي از روزها درختي را ديد و از او پرسيد اسم تو چيست و براي چه كاري آمده اي ؟ درخت گفت : اسم من ويراني است براي اين آمده ام كه تو از چوب من براي تكيه خودت عصايي تهيه كني سليمان دانست كه زمان مرگش فرا رسيده است ولي سعي كرد كه با همان عصا طوري ايستاده تكيه كند كه معماران با ديدن او فكر كنند كه زنده است و دلگرم باشند و كار خود را انجام بدهند.
وقتي فرشته مرگ به سراغش آمد او گفت: من مدت زيادي در اين جا زندگي كرده ام ولي اكنون كه دنيا را ترك مي كنم فكر مي كنم چند روزي بيشتر در آن نبوده ام فرشته مرگ لبخندي زد و گفت : اين حرفي است كه من تا حالا زياد شنيده ام جسم بي جان سليمان يكسال همان طور كه به عصا تكيه كرده بود ايستاد باقي مانده و افرادش بر اين گمان كه زنده است و آنها را مي بيند حسابي كار مي كردند تا كار مسجد الاقصي هم پايان رسيد .
سپس خدا موريانه ها را فرستاد تا عصاي سليمان را بجوند و اين كار انجام شد ، پيكر سليمان به زمين افتاد و همه دانستند سليمان نبي از دنيا رفته است

 

سرگذشت ضحاک و ماردوش

در افسانه هاي كهن اين سرزمين پادشاه عادل و درستكاري بود كه اهريمن پليد تصميم به جنگ و ستيزه با او گرفته بود .
اين پادشاه درستكار كه مرداس نام داشت مردي خداپرست و پرهيزكار بود .
بارها توسط اهريمن وسوسه شده بود كه از كارهاي خوب و اعمال نيك دست بردارد ولي با صبر و سعي خودش بر ايمان و خوبيهايش ثابت مانده بود .
روزي اهريمن با خود انديشيد و سپس خود را به صورت مرد جواني در آورده و به قصر مرداس رفت تا او را بفريبد. وقتي به قصر رسيد پسر پادشاه ضحاك بر روي تختي تكيه داده بود و استراحت مي كرد ضحاك بسيار نادان و كم تجربه بود و اهريمن به راحتي توانست با حرفهاي جذاب خود او را بفريبد.
روزها گذشت و همچنان دوستي بين ضحاك و اهريمن محكمتر مي شد تا جايي كه ضحاك براي هر تصميمي كه مي گرفت حتماً نظر اهريمن را جويا مي شد . روزي اهريمن رو به ضحاك كرده و به او گفت: مي دانم كه پدرت زحمات زيادي براي اين قصر و حكومت و مردم كشيده است ولي حقيقت اين است كه مردم دلشان مي خواهد فرمانرواي جواني مثل تو داشته باشند چون پدرت ديگر پير و فرسوده شده است. ضحاك جواب داد ؛ نه پدر من هنوز زنده است اين امكان ندارد .
اهريمن پاسخ داد ، مهم اين است كه تو به پادشاه شدن علاقه داري و براي رسيدن به آن بايد تلاش كني اگر تنها مانع رسيدن تو به تاج و تخت زنده بودن پدرت است ميتواني او را بكشي.
به هر حال او پير است و حتي اگر به دست تو هم كشته نشود همين روزها خواهد مرد ، در اين راه هر كمكي هم از دستم بر بيايد برايت انجام مي دهم .
ضحاك نادان تسليم تلقينات اهريمن گشته و بي چون و چرا پذيرفت . اهريمن فرداي آن روز چاه عميقي را بر سر راه مرداس ايجاد كرد روي آن را با برگهاي خشك پوشاند، سپس به بالاي ديوار باغ رفت و منتظر مرداس شد .مرداس موقع عبور از آنجا بر روي برگهاي خشك قدم گذاشت و به درون چاه پرتاب شد و از دنيا رفت .
ضحاك به جاي پدرش بر تخت پادشاهي نشست ولي هيچكدام از خصوصيات پدرش را نداشت . او مردي خود خواه و بي فكر بود و فقط به فكر خوشي هاي خودش بود به همين جهت از زماني كه تاج و تخت شاهي به او واگذار شد ظلم و ستم بر مردم را شروع كرد . براي ترتيب دادن جشن ها و ضيافت هايش احتياج به آشپز ماهر داشت بنابر اين اهريمن خود را به شكل آشپز در آورد و با پختن غذاهاي خوشمزه و ترتيب دادن سفره هاي رنگين محبت خود را در دل ضحاك جاي داد . روزي ضحاك آشپز را صدا كرد و گفت: از كار تو خيلي راضي هستم آرزويت را بگو تا برايت برآورده سازم .
آشپز هم كه منتظر فرصت بود ، گفت : تنها آرزوي من شادي شماست و آرزو دارم شانه هاي شما را ببوسم و محبتم را اينطوري كه به شما نشان بدهم . ضحاك قبول كرد و لباسش را كنار زد درست همان لحظه اي كه آشپز شانه هاي ضحاك را بوسيد دو مار ترسناك در جاي بوسه ها ظاهر شدند و همان لحظه بود كه آشپز ناپديد شد .
ضحاك كه حسابي ترسيده بود دستور داد مارها را از ريشه ببرند ولي درست در همان جاهاي برش ، مارهاي ديگر روئيدند.
چندين بار اين كار تكرار شد ولي فايده اي نداشت چون به محض بريدن ريشه مارها به جاي آن مار ديگري مي روييد .
ضحاك پزشكان زيادي را براي كمك گرفتن به دربار خود دعوت كرد ولي همه آنها از كمك به او عاجز بودند .
روزي از همين روزها اهريمن كه خود را به شكل پزشك ماهري در آورده بود به نزد پادشاه آمد به او گفت : مارها در اثر خوردن مغز انسان روز به روز ضعيفتر مي شوند پادشاه تصميم گرفت براي نجات خود از دست مارها هر روز حكم اعدام دو نفر را بدهد و از مغزهاي آنها براي نجات خود استفاده كند .
روزها گذشت و پادشاه هر روز دو انسان بيگناه را فداي
خودخواهي خودش مي كرد تا اين كه يك روز خدمه هايي كه مسوول تهيه غذا از مغر انسان براي مارها بودند تصميم گرفتند از مغز حيوانات استفاده كنند و زندانيان محكوم به اعدام را فراري بدهند.
سالها گذشت تا اين كه فريدون قهرماني كه پدرش نيز بدست ضحاك به قتل رسيده بود بر عليه او قيام كرد و او را شكست داد و مردم بينوا را نجات بخشيد و اينچنين بود كه اهريمن نااميد و غمگين شد .
ضحاك مار دوش در غاري واقع در كوه دماوند زنداني شد و ديگر هيچ مغزي نبود تا خوراك مارها شود و به اين ترتيب خودش هم گرفتار شد ، اهريمن كه خودش ضحاك را گمراه كرده بود لحظه به لظحه با خنده هاي شيطاني اش او را آزار ميداد ولي هرگز نتوانست فريدون شاه را گمراه نمايد چون او از نيروي عقل خودش استفاده مي كرد .
از اين داستان نتيجه مي گيريم كه
۱- هرگز براي رسيدن به پول ، مقام يا موفقيت باعث آزار ديگران نشويم و مانند ضحاك كه براي رسيدن به مقام راضي به مرگ پدرش شد فقط به فكر امروز نباشيم .
۲- براي نجات خودمان حق نداريم زندگي ديگران را در معرض خطر قرار دهيم .
۳- هر كاري كه انجام مي دهيم علاوه بر آن كه سزايش را در جهان آخرت خواهيم داد در اين دنيا هم مكافات عمل خود را پس مي دهيم

 

آفرینش حلزون

روزهاي اول فصل بهار بود ، هوا گرم و گرمتر مي شد و حيوانات ، جنب و جوش و تلاش را از سر گرفته بودند .
آقاي چهاردست همينطور سوت زنان و شادي كنان به اين طرف و آن طرف مي جهيد و مي خنديد . بعد با خودش گفت : چه هواي خوبي بهتر است به ديدن دوستم بروم و با هم از اين هواي خوب لذت ببريم .
وقتي كه به طرف خانة دوستش به راه افتاد توي مسير پايش ليز مي خورد و نمي توانست درست راه برود و يكدفعه پرت شد روي زمين .
عنكبوت از راه رسيد و با ديدن ملخ كه روي زمين افتاده بود و پهن شده بود ، حسابي خنده اش گرفت ، طوري كه نمي توانست جلوي خنده اش را بگيرد ! ملخ خيلي ناراحت شد و گفت : عنكبوت كجاي زمين افتادن خنده دارد ؟
عنكبوت خودش را جمع و جور كرد و گفت : نه دوستم ، من تو را مسخره نمي كنم ، از من ناراحت نشو ! اصلاً به من بگو ببينم چه كسي اينجا را ليز كرده است تا خودم حسابش را برسم !
يكدفعه خود عنكبوت هم ليز خورد و افتاد و هر دو با هر زحمتي كه بود از زمين بلند شدند و به راه افتادند و با احتياط قدم بر مي داشتند .
همينطور كه مي رفتند به جايي رسيدند كه ديگر زمين ليز نبود .
به جانور عجيبي رسيدند و گفتند : اين ديگر چيست ؟
او گفت : سلام ! اسم من حلزون است .
بعد آنها هم صدا گفتند : از كجا پيدايت شده ؟ چرا برگها و سبزي هاي مزرعة ما را مي خوري ؟ تا حالا از كجا غذا بدست مي آوردي ؟
حلزون گفت : صبر كنيد دوستان من ! از اول هم من اينجا بودم ، زمستان را داخل خانه ام بودم و خوابيده بودم ! حالا كه بهار شده از خواب بيدار شدم .
آنها گفتند : « ولي ما كه خانه اي نمي بينيم ! »
حلزون گفت : خب همين صدفي كه پشت من است ، خانه من است ، آنها با اخم گفتند : اصلاً به ما مربوط نيست خانه تو چه شكلي و كجاست چرا زمين را ليز كرده اي و چطوري ؟
حلزون گفت : بله من اين كار را كرده ام ولي دلم نمي خواست اينطوري بشود و شما به زمين بخوريد !
من مجبورم براي حركت كردن اين مايع لغزنده را روي زمين بپاشم و روي آن بخزم ، چون مثل شما پا ندارم و اين مايع لغزنده به من كمك مي كند .
آنها گفتند : ما نمي دانستيم كه تو با چه زحمتي مجبوري راه بروي !
از تو معذرت مي خواهيم كه رفتارمان بد بود !
حلزون گفت : نه ، اين كه گفتم مجبورم به خاطر اين نبود كه بخواهم بگويم دارم زحمت مي كشم ، نه ، خدا مرا اينطور آفريده و اين مايع لغزنده را هم در اختيار من قرار داده است ، وسيلة راه رفتن شما پاهايتان است و من براي حركت كردن مي خزم ! هميشه هم خدا را شكر مي كنم .
ملخ و عنكبوت گفتند : ما بايد از اين به بعد سعي كنيم اطرافمان را خوب ببينيم و جلوي پايمان را خوب نگاه كنيم و زمين نخوريم و بعد هم كسي را سرزنش نكنيم . بعد هم با تعجب پرسيدند : حلزون جان تو كه دندان نداري ! چطوري اين همه برگ و سبزي را مي جوي ؟
حلزون جواب داد خدا به من بيش از پانزده هزار دندان داده است كه در پشت زبانم مخفي است .
آنها از تعجب به هم نگاه كردند و گفتند : واي چقدر دندان !
خروس طلايي نوك زنان به طرف آنها مي آمد ، آنها دو نفر پا به فرار گذاشتند ولي حلزون نتوانست به تندي آنها حركت كند ، آنها پشت يك بوته قايم شدند و به حلزون نگاه مي كردند . خروس به حلزون كه رسيد چند نوك به او زد و بعد هم از آنجا دور شد .
آنها نگاه كردند و ديدند ، خانه حلزون ، صحيح و سالم آنجاست ولي از خود حلزون ، خبري نيست .
ناراحت شدند و شروع كردند به گريه .
حلزون فرياد زد : من اينجا هستم ، زنده و سلامت ! براي چي گريه مي كنيد ؟ فراموش كردين كه اين صدف از من محافظت مي كنه ؟
عنكبوت گفت : تو چطور توي اين صدف پر پيچ و خم جا مي شوي ؟
حلزون با لبخندي بر لب گفت : من بدن نرمي دارم ، خودم را به شكل صدفم در مي آورم و راحت توي آن جا مي شوم . مي بينيد اين هم يكي ديگر از شگفتيهاي وجود من است . در آفريده هاي خداوند چيزهاي عجيب و شگفت انگيزي وجود دارد .
از آن روز به بعد عنكبوت و ملخ و حلزون دوستان خوبي براي هم شدند .
نتيجه اينكه :
۱. خداوند در وجود هر آ‏فريده اي ظرافتهايي مخصوص قرار داده است كه با ديگري متفاوت است ، ما بايد قدر نعمتها را بدانيم و شكر گزار باشيم .
۲. براي شناخت طبيعت و آفريده هاي خدا بيشتر تحقيق كنيم و بپرسيم و مطالعه كنيم .

 

ملکه گلها

روزي روزگاري ، دختري مهربان در كنار باغ زيبا و پرگل زندگي مي كرد ، كه به ملكة گلها شهرت يافته بود .
چند سالي بود كه او هر صبح به گلها سر مي زد ، آنها را نوازش مي كرد و سپس به آبياري آنها مشغول مي شد .
مدتي بعد ، به بيماري سختي مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش براي گلها تنگ شده بود و هر روز از غم دوري گلها گريه مي كرد .
گلها هم خيلي دلشان براي ملكه گلها تنگ شده بود ، ديگر كسي نبود آنها را نوازش كند يا برايشان آواز بخواند .
روزي از همان روزها ، كبوتر سفيدي كنار پنجره اتاق ملكه گلها نشست . وقتي چشمش به ملكه افتاد فهميد ، دختر مهرباني كه كبوتر ها از او حرف مي زنند ، همين ملكه است ، پس به سرعت به باغ رفت و به گلها خبر داد كه ملكه سخت بيمار شده است .
گلها كه از شنيدن اين خبر بسيار غمگين شده بودند ، به دنبال چاره اي مي گشتند . يكي از آنها گفت : « كاش مي توانستيم به ديدن او برويم ولي مي دانم كه اين امكان ندارد ! »
كبوتر گفت : « اين كه كاري ندارد ، من مي توانم هر روز يكي از شما را با نوكم بچينم و پيش او ببرم . »
گلها با شنيدن اين پيشنهاد كبوتر خوشحال شدند و از همان روز به بعد ، كبوتر ، هر روز يكي از آنها را به نوك مي گرفت و براي ملكه مي برد و او با ديدن و بوييدن گلها ، حالش بهتر مي شد .
يك شب ، كه ملكه در خواب بود ، ناگهان با شنيدن صداي گريه اي از خواب بيدار شد .
دستش را به ديوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتي داخل باغ شد فهميد كه صداي گريه مربوط به كيست ، اين صداي گريه غنچه هاي كوچولوي باغ بود .
آنها نتوانسته بودند پيش ملكه بروند ، چون اگر از ساقه جدا مي شدند نمي توانستند بشكفند ، در ضمن با رفتن گلها ، آنها احساس تنهايي مي كردند .
ملكه مدتي آنها را نوازش كرد و گريه آنها را آرام كرد و سپس به آنها قول داد كه هر چه زودتر گلها را به باغ برگرداند .
صبح فردا ، گلها را به دست گرفت و خيلي آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتي كه وارد باغ شد ، نسيم خنگ صبحگاهي صورتش را نوازش داد و حال بهتر پيدا كرد ، سپس شروع كرد به كاشتن گلها در خاك .
با اين كار حالش كم كم بهتر مي شد ، تا اينكه بعد از چند روز توانست راه برود و حتي براي گلها آواز بخواند .
گلها و غنچه ها از اينكه باز هم كنار هم از ديدار ملكه و مهرباني هاي او ، لذت مي بردند خوشحال بودند و همگي به هم قول دادند كه سالهاي سال در كنار هم ، همچون گذشته مهربان و دوست باقي بمانند و در هيچ حالي ، همديگر را فراموش نكنند و تنها نگذارند.

 

معجون و گوسفند قربانی

من هميشه دنبال ورد و چراغ جادو و غول چراغ و اين چيزها هستم .
يك روز آرزو مي كنم يك خرس بزرگ باشم كه مثل آدمها حرف مي زند و به مدرسه ميرود .
يك روز آرزو مي كنم كه مداد من جادويي شود و بدون اينكه من زحمتي بكشم ، يك نقاشي زيبا بكشد !
روز ديگر آرزو مي كنم ، يك درخت انار داشته باشم كه هر چهار فصل ميوه بدهد !
خلاصه آخرين بار آرزو كرده بودم كه يك كيمياگر و دانشمند بشوم !
همينطور كه داشتم فكر مي كردم ، ناگهان ديدم داخل يك آزمايشگاه بزرگ هستم كه توي آن پُر است از وسايل هاي آزمايشگاهي . بعد من با آزمايشهاي عجيب و غريب خودم ، گربه را تبديل به يك پرندة‌زيبا كردم . با ماكاروني ، ماري اختراع كردم و با معجوني كه درست كرده بودم در عرض چند دقيقه تمام درسهاي مدرسه را حفظ شدم .
بعد هم تصميم گرفتم ؛ دوستم ملينا را تبديل به يك گوسفند كنم .
معجوني درست كردم و ماجرا را برايش گفتم و او هم خيلي خوشحال شد و قبول كرد .
هنوز ، بيشتر از يك قاشق از معجون را نخورده بود ، كه يكدفعه تبديل به گوسفند سفيد پشمالو مي شد !
از اينكه مي ديدم ، آزمايش من دارد ، نتيجه مي دهد ، خيلي خوشحال بودم ، مادر و پدرم ، به سر و صورتشان مي زدند و مي گفتند : بچة مردم را به چه روزي انداختي ! بچه جان ، آخر با اين آرزوهاي عجيبت ما را به دردسر انداختي !
آرام سرم را پائين انداخته بودم ، زمزمه مي كردم ؛ من فقي مي خواستم معجونم را امتحان كنم ، من كه قصد بدي نداشتم !
يكدفعه صداي در بلند شد ، مادرم گفت : خدا مرگم بدهد ، مادر ملينا آمده دنبال دخترش ، حالا چه خاكي به سرم كنم ؟
من همينطور اشك مي ريختم ، يكدفعه چشم باز كردم و ديدم ، همسايه دارد تند تند در را مي زند و مي گويد : « گوسفند را آوردم سريعتر آماده اش كنيد ، كم كم حاج آقا هم از راه مي رسد !»
بله ، درست است ،‌ من همة آنها را خواب ديده بودم . امروز قرار بود آقاجو از مكه بيايد و گوسفند قرباني هم ، براي همين بود ، از بس ، بفكر گوسفند قرباني بودم ، اين خواب را ديدم

 

پری کوچولو

يکي بود يکي نبود. پري کوچکي بود که با مادرش در آسمان هفتم زندگي مي‌کرد. پري کوچولوي قصه ما، هنوز بال نداشت. براي همين، نمي‌توانست مثل مادرش پرواز کند. وقتي که مادرش براي گردش به هفت آسمان پرواز مي‌کرد، پري کوچولو توي خانه مي‌ماند، گاهي هم دلش براي مادرش تنگ مي‌شد و گريه مي‌کرد. اشک‌هايش ستاره مي‌شد و روي ابرها مي‌چکيد. آن وقت مادر مهربانش، هر جا که بود، ستاره‌ها را مي‌ديد و زود به خانه برمي‌گشت.

مادر پري کوچولو گاه گاهي هم به زمين مي‌آمد (پري‌هاي آسمان گاهي به زمين مي‌آيند و کارهايي مي‌کنند که ما نمي‌دانيم!)

يک بار که مادر پري کوچولو مي‌خواست به زمين بيايد، پري کوچولو دامن نقره‌اي او را گرفت و گفت: «مامان، مرا هم با خودت ببر!»

مادر پري کوچولو فکري کرد و گفت: «صبر کن!» بعد يک تکه ابر پنيه‌اي از آسمان کند؛ آن را با بال‌هايش تاب داد. ابر پنبه‌اي، يک نخ سفيد خيلي بلند شد. مادر پري کوچولو، يک سر نخ را به پاي دخترش بست؛ سر ديگر آن را هم به گوشه بال خودش گره زد. بعد هم پرواز کرد و از آسمان پايين آمد.

اما وقتي به زمين رسيد، يک اتفاق بد افتاد، نخ پنبه‌اي به چيزي گير کرد و پاره شد. شايد به شاخه يک درخت، شايد به شاخ يک گاو، شايد هم به دندان يک گراز! خلاصه پري کوچولوي قصه ما، يکدفعه فهميد که مادرش را گم کرده است. آن هم کجا؟ روي زمين که به اندازه آسمان، بزرگ بود! گريه‌اش گرفت و اشک‌هايش روي زمين چکيد و توي خاک فرو رفت.

پري کوچولو فهميد که گريه کردن بي‌فايده است. از جا بلند شد و شروع به جست‌وجو کرد. جست‌وجوي چي؟ سر نخ!

کدام نخ؟ همان نخي که به بال مادرش بسته شده بود! اين طرف و آن طرف را گشت تا عاقبت، چشمش به يک نخ سفيد افتاد. سر نخ را گرفت و جلو رفت. رفت و رفت تا رسيد به خاله پيرزني که تک و تنها نشسته بود و با آن نخ سفيد، لباس مي‌بافت. پري کوچولو آهي کشيد و از غصه گريه کرد. اشک‌هايش روي زمين چکيد و توي خاک فرو رفت، خاله پيرزن او را ديد و پرسيد: «چي شده؟ تو کي هستي؟ چرا گريه مي‌کني دخترم؟»

پري کوچولو گفت: «من پري هستم. مادرم را گم کرده‌ام. اما شما که مادر من نيستيد!» خاله پيرزن آهي کشيد و گفت: «خوب درست است؛ من مادر تو نيستم! مادر هيچ‌کس ديگر هم نيستم. چون بچه ندارم. اما بگو ببينم، تو بچه‌ من مي‌شوي؟»

پري کوچولو ديد که چاره‌اي ندارد. براي همين قبول کرد و گفت: «بله بچه‌ات مي‌شوم!» و دخترخاله پيرزن شد.

خاله پيرزن لباسي را که مي‌بافت، تمام کرد. آن را به تن پري کوچولو پوشاند. بعد هم او را روي زانوهايش نشاند و موهايش را شانه زد. يک‌دفعه ديد که از موهاي دخترک، طلا و نقره مي‌ريزد. زود طلاها و نقره‌ها را جمع کرد و گذاشت سرتاقچه.

پري کوچولو گفت: «مامان، طلاها و نقره‌هايم را چه کار کردي؟»

خاله پيرزن گفت: «طلا و نقره کجا بود؟ يک مشت آشغال بود که ريختم يک گوشه.» (خاله پيرزن نمي‌دانست که هرگز نمي‌شود به پري‌ها دروغ گفت.)

پري کوچولو فوري گفت: «مادر من هيچوقت دروغ نمي‌گفت. من نمي‌خواهم دختر تو باشم!» بعد هم قهر کرد و از خانه خاله پيرزن بيرون رفت. اين طرف را گشت، آن طرف را گشت تا يک سرنخ ديگر پيدا کرد. خوشحال شد. سرنخ را گرفت و رفت. رفت و رفت تا رسيد به يک گربه، گربه داشت با يک گلوله کامواي سفيد بازي مي‌کرد. پري کوچولو آهي کشيد و گريه کرد. اشک‌هايش روي زمين چکيد و توي خاک فرو رفت.

گربه سرش را بلند کرد و او را ديد. پرسيد: «آهاي ميو ... تو کي هستي؟ اينجا چه کار داري؟»

پري کوچولو گفت: «من پري هستم. مادرم را گم کرده‌ام.»

گربه گفت: «خوب، اگر بخواهي من مادرت مي‌شوم!»

پري کوچولو ديد که چاره‌اي ندارد، قبول کرد و دختر گربه شد. گربه با پري کوچولو بازي کرد. بعد هم او را ليس زد و نازش کرد. دم پشمالويش را هم روز او کشيد تا سردش نشود. (کسي چه مي‌داند، شايد پري کوچولوهاي آسماني به اندازه يک بند انگشت باشند!) اما يک مرتبه، چشم مامان گربه پري کوچولو به يک موش چاق و چله افتاد. از جا پريد و رفت و آقا موشه را گرفت و يک لقمه چپ کرد.

پري کوچولو، اين را که ديد، گفت: «مادر من هيچ‌وقت کسي را اذيت نمي‌کرد. من نمي‌‌خواهم دختر تو باشم!» بعد هم قهر کرد و رفت. اين طرف را گشت. آن طرف را گشت. هيچ سرنخي پيدا نکرد. خسته شد و از يک درخت بلند، بالا رفت. روي بلندترين شاخه آن نشست و تا صبح به آسمان نگاه کرد، چقدر دلش براي مادرش تنگ شده بود! صبح که شد، باران باريد. اما پري کوچولو همان بالا زير باران ماند.

(شايد پري‌ها زير باران خيس نمي‌شوند!)

باران تمام شد و آفتاب تابيد. آن وقت يک رنگين کمان قشنگ درست شد. پري کوچولو داشت به رنگين کمان نگاه مي‌کرد که يکدفعه چيز عجيبي ديد. پري کوچولويي، هم قد خودش، رنگين کمان را گرفته بود و از آن بالا مي‌رفت. پري کوچولويي، هم قد خودش، رنگين کمان را گرفته بود و از آن بالا مي‌رفت. پري کوچولوي قصه ما با خوشحالي داد زد: «سلام دوست من! کجا مي‌روي؟»

پري کوچولوي دوم گفت: «سلام، دارم به آسمان، پيش مادرم بر مي‌گردم.»

پري کوچولوي اول با تعجب پرسيد: «با رنگين کمان؟»

پري کوچولوي دوم گفت: «آره؛ چون به آسمان مي‌رسد، بار دوم است که اين پايين گم شده‌ام. دفعه قبل هم با رنگين کمان بالا رفتم.»

پري کوچولوي اول خوشحال شد. از روي شاخه درخت جستي زد و به طرف رنگين کمان پريد. آن را گرفت و بالا رفت.

هر دو پري کوچولو، با هم به آسمان هفتم رسيدند. مادر هر دو تا منتظر آنها بودند. پري کوچولوها به بغل مادرهايشان پريدند و از خوشحالي گريه کردند. اشک‌هايشان ستاره شد و به ابرها چسبيد. آن شب، آسمان پر از ستاره شد. اما ستاره‌هاي زمين، هنوز در دل خاک پنهان بودند!

 

اسباب بازی ها در فروشگاه

اينجا فروشگاه اسباب بازي بچه هاست ؟
عروسك مو طلائي: اي كاش من را يك دختر مهربان بخرد و هر روز موهايم را شانه كند و شبها برايم لالائي بخواند .
خرس پشمالو: اي كاش يك بچة شيطان من را بخرد و آنقدر كثيفم كنه كه مادرش هر شب من را در ماشين لباسشوئي بياندازد .
ماشين پليس سياه: من دوست دارم يك پسر مرا بخرد و من برايش با صداي بلند آژير بكشم .
ماشين باري كوچك: من دلم مي خواهد مال يك پسر كوچولو باشم كه توي باربرم اسباب بازي بريزد و من را راه ببرد .
تفنگ آب پاشي: من دوست دارم به تمام بچه هاي جيغ جيغو آب بپاشم .
توپ قلقلي: من دلم مي خواهد آنقدر قل بخورم تا به آخر دنيا برسم !
اينها همة درد و دل هاي اسباب بازيها نيست فقط يه گوشه از اونه ، مگه نه ؟

 

روزی که بابا تنبیه شد

معلم چند تا مساله حساب گفته بود تا در خانه حل كنيم و روز بعد به كلاس ببريم. مساله‌ها سخت بود. هرچه فكر كردم نمي‌توانستم آن‌ها را حل كنم. بابا دلش برايم سوخت. آمد و آن‌ها را برايم حل كرد.

  گفتم: آن‌ها را بابام حل كرده است. معلم چيزي نگفت، ولي دفتر حسابم را پيش خودش نگه داشت. مدرسه كه تعطيل شد، دستم را گرفت و به خانه مان آمد.

  بابام در را به رويمان باز كرد. معلم، تا چشمش به بابام افتاد، داد و فريادش بلند شد كه چرا مساله‌ها را غلط حل كرده است! بعد هم پدرم را تنبيه كرد كه ديگر مساله‌ها را غلط حل نكند.

 

 

دستگیر کنندگان دزد بانک

من و بابام رفته بوديم به خيابان گردش كنيم. بابام از يك فروشگاه اسباب بازي، برايم يك فرفره خريد. توي پياده رو، جلو در بانك، داشتم فرفره بازي مي‌كردم. ناگهان مردي دوان دوان آمد. مرا انداخت زمين و با عجله رفت توي بانك. من داشتم از درد گريه مي‌كردم كه بابام خودش را به من رساند. به بابام گفتم: مردي كه مرا انداخت توي بانك است.

 

  من و بابام رفتيم توي بانك. بابام عصباني بود. مشتش را آماده كرده بود تا آن مرد را بزند. آن مرد را به بابام نشان دادم. دو تا هفت تير در دستش بود. بابام يك مشت محكم به چانه آن مرد زد. هفت تيرهاي آن مرد به اين طرف و آن طرف افتاد.

 

  بابام پشت سر هم، آن مرد را مي‌زد و مي‌گفت: يادت باشه كه ديگر نبايد توي پياده‌رو با عجله بدوي و بچه‌اي را به زمين بياندازي. كاركنان بانك و مردمي كه در بانك بودند، بابام را تشويق مي‌كردند و برايش هورا مي‌كشيدند.

 
 

  پاسباني آمد و دستبند به دست‌هاي آن مرد زد و او را برد. تازه فهميدم كه آن مرد مي‌خواست پول‌هاي بانك را بدزدد. مردم من و بابام را روي دست بلند كردند. يك عكاس هم آمد و از ما عكس گرفت تا توي روزنامه چاپ كند. همه آن‌ها خيال مي‌كردن كه ما به بانك رفته بوديم تا دزد بانك را دستگير كنيم.

  برگرفته از: http://www.iek.ir

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 10:16  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

شراب قرمز

 

چند روز پیش بود، اومدم سر صبحی‌ در مغازه رو باز کنم، دیدم آقایی پرسید مغازتون بازه، گفتم همین الان چند لحظه صبر کنین.

اومد تو، پرسیدم می‌تونم کمکتون کنم؟

گفت، می‌تونین ۲ یورو بهم بدین؟

گفتم واسه چی‌؟

گفت میخوام شراب بخرم بخورم!

گفتم، چی‌ فرمودین؟ چی‌ می‌خواین بخرین؟

گفت شراب!

با خودم گفتم حتما یارو هم شاعره و طبع شعر داره، مثل حافظ خدا بیامرز خودمون، که تمام شعراش در باره شراب و ساقی و می‌‌ و میکدست اما منظورش،شربت گلاب و سکنجبین و به لیمویی بوده که تو بهشت به آدم میدن!

پرسیدم، شراب؟! شراب قرمز و سفید؟

گفت، البته جورای دیگشم هست، مثل rose که خوباش که گیر ما نمیاد، ارزوناشم ترشه، من خوشم نمیاد، من قرمزشو بیشتر دوست دارم! یک جور دیگشم هست که بهش میگن، شامپاین، یک جور دیگشو از پرتغال میارن بهش میگن پورت………

گفتم ، مگه داری اصول دین تعریف میکنی‌ که یکی‌ یکی‌ داری میشمری؟

گفت، شما پرسیدی!

گفتم، یعنی‌ میخوای که من به شما پول بدم که بری باهاش شراب بخری بخوری؟

گفت ۲ یورو کم دارم، یک یورو، یکی‌ دیگه بهم داد!

گفتم، ما همه جورشو دیده بودیم، این جورشو دیگه ندیده بودیم که یکی‌ بیاد بگه پول بده، برم شراب بخورم! اقلاً داستانی‌ جور میکردی میگفتی‌، شاید دل‌ یکی به حالت‌ می‌سوخت!

گفت ببین، اگه یک ساعت واست داستان تعریف کنم که بچه هام گرسنن، زنم بیمارستانه، از خونه میخوان بندازنمون بیرون…. دو حالت ممکنه پیش بیاد؛

یا اینکه باور نمیکنی‌ و من یک ساعت وقت خودم و تورو تلف کردم، یام اینکه باور میکنی‌ و خیلی‌ ناراحت میشی‌!

حالا واسه اینکه نه وقتمون تلف بشه و نه تو ناراحت بشی‌، دو یورو بده من برم، خدا، جای دیگه بهت میرسونه!

گفتم، من به تو پول بدم بری شراب بخوری، اونوقت خدا واسه من میرسونه؟

گفت چرا که نه؟ تو به یکی‌ که محتاجه کمک کردی!

گفتم محتاج اونیه که واسه شام شبش مونده باشه، محتاج، اونیه که شکم بچه هاشو نتونه سیر کنه، محتاج اونیه که علیل باشه نتونه کار کنه، نه تو که با این گردن کلفتت، اومدی پول شرابتو از من میخوای!

گفت این چه حرفیه، یکی‌ احتیاج به غذا داره، یکی‌ هم مثل من احتیاج به شراب، همه محتاجیم، فرقش چیه که نون باشه یا شراب؟

گفتم، فرقش هر چی‌ که هست، من به کسی‌ پول نمیدم که بره، با پول من به خودش ضرر بزنه.

گفت شاید شما مسلمونی و بخاطر این نمیخوای بدی!

گفتم مسلمون که هستم اما اگه بیدین بیدینم بودم بازم اینکار رو نمیکردم.

گفت، تو دین ما شراب خوردن اشکالی نداره.

گفتم، خوش بحال تو، از من پول نگیر با پول خودت و هر کسی‌ دیگه، اینقدر شراب بگیر و اینقدر بخور که جیگرت از حلقت بزنه بیرون، نوش جونت!

گفت اینقدر سخت نگیر دوست عزیز، بده، میخوام به سلامتی خودت بخورم!

گفتم ببین، تو مگه زن و بچه نداری، بچه هاتو دوست نداری؟ اینقدر الکل می‌ریزی تو اون شیکمت، چار روز دیگه میوفتی می‌میری، فکر خودت نیستی‌، فکر زن و بچت باش! برو خودتو عوض کن!

گفت، ببین عزیز من، پول نمیدی، نده، دیگه واسه من موعظه نمیخواد بکنی‌!

گفتم، میدونی‌ من الان چند وقته بچه هامو ندیدم چه حالی‌ دارم؟ صبح تلفن زدم، دختر کوچیکم نمیخواست با من حرف بزنه، اصلا دیگه باباشم نمیشناسه! پنج ماهه ندیدمشون….

گفت می‌بخشین ها، مثل اینکه من اومدم گدایی، شما داری قصه تعریف میکنی‌؟ ببین دوست عزیز، من الان الکل خونم خیلی اومده پایین، الان حال و حوصله گوش دادن به این حرفا رو ندارم، پولرو بده، وقتی‌ خوردم و میزون شدم، میام پیشت، هر چی‌ دلت میخواد بگو، اصلا سرتو بذار رو شونم، یک ساعت گریه کن، قبوله؟

گفتم ببین دوست گرامی‌، من خودم صبح تا شب اینجام که گوش مردمو ببرم، اونوقت تو میخوای از من پول بگیری اونم واسه اینکه بری باهاش مشروب بخوری؟!

گفت باشه پس میرم ببینم، شاید یکی‌ پیدا کردم که مسلمون نبود و تونست منو امروز بسازه!

گفتم خوش اومدی!

گفت ببین من یک یورو بیشتر ندارم اما میخوام یه چیز از تو بخرم، چی‌ داری اینجا که قیمتش یک یورو باشه؟

گفتم اینجا با من سلام کنی‌ باید ۴۰-۵۰ تا بیای بالا، جنس یک یوریی ما اینجا نداریم!

نگاهی‌ به جنسایی که آویزون بود انداخت و گفت، تو خودتم نمیدونی چی‌ داری، ببین اونا روش نوشته ۱ یورو! یکیشو بیار میخوام بخرم!
گفتم ببین، تو اومدی با من شوخی‌ کنی‌ و سر به سر من بذاری؟

گفت نه، مگه اینجا فروشگاه نیست؟ منم مشتری هستم!

گفتم تو اصلا میدونی‌ اونا چیه؟

گفت مهم نیست، بیشتر از این پول ندارم!

جنسو واسش آوردم، پولشو داد و پرسید این چی‌ هست حالا؟

گفتم این پلاستیکیه که میچسبونن رو صفحه آیفون که صفحش خش نشه!

گفت چه جالب! همونجوری که داشت بازش میکرد خدا حافظی کرد و رفت از مغازه بیرون!

بیرون مغازه، پلاستیک رو در آورد و چسبوند رو پیشونیش! دستی‌ هم واسه من تکون داد و رفت!

رفتم بیرون صداش زدم، گفتم واسه همین گرفتی‌ که بچسبونیش رو کلّت؟!

گفت نه، من که موبایل ندارم، گفتم اقلاً استفاده‌ای ازش کرده باشم!

گفتم، اصلا واسه چی‌ گرفتیش؟

گفت، ، چونکه اولین نفر بودم که امروز اومد تو مغازت، اگه چیزی ازت نمیگرفتم، روز بدی میشد واست، کاسبیت نمیچرخید!

گفتم، ببین، تو گشنت نیست، اگه گشنت باشه ، دین ما میگه که باید بهت کمک کنم!

گفت نه، من صبحانه خوردم!

گفتم، الان گشنت نیست بعدا که گشنت میشه!

گفت نه ناراحت من نباش، ما هر وقت غذا بخوایم میریم یه جا هست بهمون غذای مجانی‌ میدن!

۱۰ یورو در آوردم بهش دادم، گفتم بیا برو با این میوه بخر، شوکولات بخار، هر چی‌ میخوای بخار فقط شراب نخر!

گفت نه، من میوه نمیخورم، بعدشم خندید و گفت شوکولات هم بخورم، چاق میشم، دوست دخترام می‌پرن!

گفتم باید بگیری، قبول نکنی‌ کاسبیم امروز کساد میشه!

پولو گرفت و خدا حافظی هم نکرد و رفت!

دو ساعتی‌ گذشت دیدم دوباره برگشت، یک ساک هم دستش بود، گفت، خرید کردم اومدم!

گفتم چقدر خریدت طول کشید؟

گفت ببین چی‌ گرفتم، چند تا پرتقال گرفته بود و شوکولات و نوشابه، ته ساکشم یک شیشه شراب بود، بازشم نکرده بود هنوز!

گفتم اون چیه؟

گفت شرابه، ناراحتی؟

گفتم نه، من پولو به نیّت دیگیی‌ بهت دادم، حالا تو هر چی‌ باهاش خریدی دیگه به من مربوط نیست، اینقدر بخور که جیگرت سوراخ سوراخ شه!

گفت ببین، نمیخواستم بگیرم اما نتونستم جلو خودمو بگیرم، الان هم که میبینی‌ اینقدر دیر اومدم، بخاطر این بود که ۲ ساعت جلو سوپر مارکت گدایی کردم تا این ۳ یورو پول شرابو جور کنم بیارم بهت بدم، که بدونی بد قولی نکردم و شراب رو با پول تو نگرفتم!

۳ یورو گذاشت رو میز و گفت، حالا دیگه می‌تونم بازش کنم، خیلی‌ ازت ممنونم، واست همیشه دعا می‌کنم که کاسبیت بچرخه!

چشمکی بهش زدم و گفتم، منم واست دعا می‌کنم که هیچ وقت بی‌ شراب نمونی!…….

 برگرفته از وبلاگ : babajun

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 9:17  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

زنگ انشا !

 
یادش بخیر در دوره دبستان معلم نازنینی داشتیم بنام آقای محمودی. معلم بسیار با اخلاق و شریفی بود که هنوز پندها و نصایحش در گوشم هست . با وجود اینکه درسهام خوب بودمعمولا در انشا نوشتن بسیار تنبل بودم و هیچوقت انشا نمینوشتم . انشا نوشتن اون زمانها هم سبک بسیار قدیمی و مخصوص بخودش را داشت باید اول موضوع را مینوشتی بعد مقدمه سپس متن اصلی و در آخر هم نتیجه اخلاقی داستان.
بسیار کسل کننده و مشکل بود.
من هم درهمان دوره کودکی با این معلم عزیر رودربایستی داشتم . و روی من بعنوان دانش آموز خوب حساب میکرد. کلاس سوم دبستان بودم
زنگ انشا بود و من طبق معمول هیچی ننوشته بودم سرم را پایین انداخته بودم و امیدواربودم مرا صدا نزند . موضوع انشا یادم نیست ولی با اضطراب زیاد نشسته بودم پشت میز و همون تو کلاس شروع کردم دوسه کلمه باندازه نصف خط به نوشتن . همکلاسی ها هم که با من پشت یک میز بودن بمن میخندیدن و یواشکی به معلم نگاه میکردن.

نمیدونم چی شد که آموزگار بمن شک کرد و گفت فلانی بیا انشاتو بخون . من که شوکه شده بودم با دست پای لرزان و با بی میلی کامل رفتم پای تخته . الکی دفتر سفید را که دو یا سه کلمه توش نوشته بودم روبروی چشمام گرفتم و با صدای لرزان شروع کردم و بقول قدیمی ها بصورت فی البداهه و از حفظ انشا رو خوندم . هرچی در باره اون موضوع به نظرم میرسید همونجا بصورت ادبی و انشاگونه میخوندم . معمولا همه یک صفحه انشا مینوشتند . منم همون اندازه خوندم . بچه ها که کاغذ سفید دفتر منو دیده بودند ابتدا با تعجب نگاه میکردن که من اینارو ازکجا میخونم ؟
بعد یه دفعه پخی زدن زیرخنده ومن دستپاچه شدم و به تته پته افتادم. هرچی معلم میگفت بخون و ادامه بده من سرمو انداخته بودم پایین و از ترس میلرزیدم.
بچه ها هم همه فهمیده بودن و هی میخندیدن.
بالاخره معلم حوصله اش سر رفت و گفت بیا جلو انشاتو بده ببینم .

 من درست مثل اینکه قتلی مرتکب شده باشم و منتظر اعدام باشم همانطور با خجالت و سربزیر بسمت معلم رفتم و دفتر سفید را به او دادم . جرات نمیکردم سرم رو بالا بیارم و به صورت معلم نگاه کنم . با خودم گفتم عنقریبست که هم آبرویم بعنوان یک دانش آموز خوب میره و هم یک کتک حسابی نوش جان میکنم و جریمه هم میشوم.
معلم بهم گفت سرتو بالا بگیر . با حرکت بسیار آهسته سرمو کمی بالا آوردم و زیر چشمی نگاهی بهش انداختم .
دیدم داره میخنده. و گفت : آفرین آفرین آفرین
واقعا دست مریزاد اصلا فکر نمیکردم بتونی از حفظ و فوری انشا تو مغزت بسازی و همین جا بخونی . این کاربسیار با ارزشی است که انجام دادی . کسی که میتونه تو این سن از حفظ یک صفحه مطلب بخونه اگر فرصت کنه و بنویسه حتما انشای زیبایی خواهد شد. آفرین . بچه ها یاد بگیرین . همتون باید تمرین کنین تا بتونین هرجا لازم شد صحبت کنین.
حالا یک کف محکم برای این دانش آموز بزنین . بچه ها هم انصافا تشویق مفصلی کردندو معلم عزیز هم یک نمره بیست روی همون صفحه سفید برام نوشت.
احساس بسیار خوشایندی داشتم . میخواستم پرواز کنم . از نهایت ترس و تحقیر به بالاترین افتخار رسیده بودم . هنوز مزه این لذت بیش از حد معنوی را گاهی اوقات مزه مزه میکنم . هنوز هم این آقای محمودی عزیز را میبینم و همیشه دستش را میبوسم امیدوارم خدا حفظش کند . واقعا معلم های خوبی داشتیم که خاطرات محبتهایشان را هرگز فراموش نخواهم کرد.

برگرفته از وبلاگ: babajun

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 9:15  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

خواص ميوه ها و سبزيجات - موضوع: علمی

 

 خواص ميوه ها

ميوه ها و سبزيجات بسيار مفيد هستند و فايده هاي بسياري براي سلامتي بدن ما دارند درنوشته هاي زير با برخي از اين فايده ها اشنا مي شويم البته هر چيزي را بايد به اندازه كافي مصرف كرد زياده روي در مصرف برخي از ميوه ها وسبزيجات با همه فايده هايي كه دارند كار خوبي نيست

مركبات به جاي سبزيجات تازه در زمستان

با امدن سرماي زمستاني سبزي هاي تازه كمياب مي شوند سبزي ها منبع ويتامين هاي گوناگون به خصوص ويتامين  ث هستند اين ويتامين نقش مهمي در پيشگيري و رفع بيماري سرماخوردگي ودرمان ان دارد ودر اين وقت سروكله ميوه ها پيدا مي شود كه پر از ويتامين ث هستند اين ميوه ها مركبات ناميده مي شوند مركبات به جز ويتامين ث ويتامين هاي ديگري  (مثل ا و ب ) نيز فراوان دارند

پرتقال سلطان ميوه هاي زمستاني

پرتقال مهمترين عضو خانواده ي مركبات است اين ميوه را نه تنها در بين مركبات كه در بين تمام ميوه هاي زمستاني بهترين ميوه مي دانند و به ان لقب سلطان ميوه هاي زمستاني داده اند

ميوه ي ضد سرطان

تحقيقات دانشمندان نشان مي دهد كه مصرف مداوم پرتقال (به دليل ويتامين ث موجود دران)از سرطانجلوگيري مي كند انها مي گويند كساني كه پرتقال مي خورند خيلي كمتر به سرطان معده ومري ولوزالمعده مبتلا مي شوند خوشبختانه مصرف زياد اين ميوه ضرري ندارد اگر چه بايد در مصرف همه چيزميانه روي را رعايت كرد مصرف نصف ليوان اب پرتقال در روز نياز بدن ما را به ويتامين ث تامين مي كند پرتقال بهترين تصفيه كننده ي خون نيزهست 

 ليمو ترش:                                     

 يكي ديگر از اعضاي خانواده بزرگ مركبات ليمو ترش است حتما ديده ايد كه مادران شما داخل خور شت های خودشان ليمو مي ريزند اين كار باعث مي شود

خاصيت مواد موجود در غذا ها در اثر حرارت زياد ازبين نرود اين ميوه علاوه بر مصرف خوراكي مصرف بهداشتي زيادي نيز دارد.مثلا براي ضد عفوني كردن ابهاي مشكوك ميتوانيد ازاب ليمو استفاده كنيد.اگر جايي رفتيد واب ان قابل خوردن نبود يك ليمو را ببريد واب ان را دراب اشاميدني بچكانيد.كساني كه ناخن هايشان سست است وزود به زود ميشكند مي توانند يك هفته كامل وهر روز دو بار (صبح وشب )روي ناخن هاي خود اب ليموي تازه بمالند تاشكنندگي ناخنشان برطرف شود.(مجله رشد نوجوانان / اذر ماه 84)

 نارنج:

نارنج مزه وبوي دلپذيري دارد و ترشي ان ملايم تر از ليمو است .نارنج شكوفه سفيد خوشبويي دارد كة به ان  بهار نارنج مي گويند . بهار نارنج را به شكل هاي مختلف مي توان مصرف كرد مصرف چاي يا مربا يا عرق بهار نارنج باعث بهتر شدن كار قلب و ارامش اعصاب ميشود . عرق بهار نارنج در برابر نور زود فاسد مي شودوكپك مِي زند بنا براين بايد ان را در شيشه هاي تيره رنگ نگه داشت ودر مدتي كوتاه مصرف كرد .(مجله رشد نوجوان)

 انار:                                        

سر شار از ويتامينهاست .طبيعتي سردوخنك دارد ولي خاصيت غذايي ان كم است. انار تصفيه كننده خون است وخوردن ان از بيماري قند جلوگيري مي كند. چهره را شاداب مي كند و همچنين باعث تصفيه كبدمي گردد وبراي ان بسيار سودمند است . انار شيرين براي درمان اسم وناراحتي سينه وسرفه هاي شديد بسيار مفيد است انار ترش و شيرين كه ان را انار ميخوش مي گويند فشار خون را كاهش مي دهد وبراي درمان استفراغ و دل بهم خوردگي والتهاب معده مفيد مي باشد . در ضمن خوردن انار زياد  در يك وعده خوب نيست وباعث بيماري وناراحتي معده ميشود .

 آلبالو :

البالوسرد و خشك است وبراي كساني كه طبع گرم دارند مفيد است . تشنگي را برطرف مي كندوغلظت خون را از بين مي برد ودافع صفرا است . مقوي معده واز بين برنده التهاب است اگر اب ان را يا مرباي ان را با يك دهم

رازيانه مخلوط كنيد براي دفع سنگ مثانه  بسيار مفيد است .(داروخانه در خانه / دكتر كامبيزراد صفحه 123)

 به:

به سرشار از ويتامين های A,B بوده و همچنين دارای املاح اهكي،تانن ،اسيد هاليك و قند است و به همين جهت براي بيماران معلول تجويز ميشود .به براي معده وقلب مفيد مي باشد ودر درمان بيماريهايي چون وسواس،تنگي نفس،گرفتگي قلب،تقويت كليه وسردردمزمن سودمند ميباشد.به ومرباي ان براي اشخاصي كه

سينه ومعده ضعيفي دارند ويا دراين مورد احساس ناراحتي مي كنند مناسب نيست .      

زردآلو:

زردالو طبيعتي گرم دارد وداراي ويتامين هاي C,B2,B1,Aاست.مقوي واشتها اور مي باشدوصفرا را دفع مي كند. عطش والتهاب معده وترش كردن معده را برطرف مي سازد. زردالو تنظيم كننده فشار خون وپاك كننده خون مي باشد و براي افراد كم خون ميوه مناسبي است .همچنين زردالو به مقدار زيادي اهن ومس و كلسيم و فسفر دارد. خوردن زردالو براي جلو گيري از ابتلا به بيماري قند مناسب است ومي توان ان را به صورت مربا يا كمپوت مورد استفاده قرار داد.براي كساني كه دچار ناراحتي هاي كبدي هستند زيان اور است و در خوردن ان نبايد زياده روي كرد.

توت فرنگی:

توت فرنگي داراي مقادير زادي اهك،اهن، يد، قند وسرشار از ويتامين هاي A,C است.همچنين داراي املاح معدني،چربي،ازتونشاسته مي باشد اين ميوه اشتها را زياد مي كند و براي تصلب شرايين قلب وسرطان سود مند است. توت فرنگي با وجود داشتن قند براي بيماران ديابتي زيان اور نمي باشد و براي بيماران مبتلا به نقرس،روماتيسم وسل مفيد است.

توت فرنگي به دليل داشتن املاح وويتامين هاي بسيار براي تقويت اشخاص ضعيف مفيد است و خون را قليايي مي كند و براي افراد كم خون ميوه خوبي است. توت فرنگي به دليل داشتن ويتامين A براي رشد و نسوج مؤثر است و فسفر و ويتامينC آن اعصاب را تقويت مي كند و خستگي را از بين مي برد(داروخانه در خانه/ دكتر كامبيز را د. صفحه 119).     

موز:(غذاي كامل )

يك موز رسيده سرشار از ويتامين ث، قند و پتاسيم است .ويتامين هاي A,Bومواد معدني مانند آهن،فسفر،منيزيم،روي وسديم هم در موز وجود دارد.موز دررديف غذاهاي كامل و در درجه اول قرار مي گيرد.اين ميوه رشد بچه ها را سريع و استخوان بندي آنها را محكم مي كند. در بعضي از مناطق گرمسير موز يكي از غذا هاي اصلي مردم است.

يك موز= يك كيلو گوشت

يك موز تازه ورسيده به اندازه يك كيلو گوشت خاصيت دارد. ارزش موز خشك شده دو برابر است (مجله رشد سال 23 شماره پي درپي184بهمن83/شماره5).

چند تا موز بخوريم؟

در سن شما خوردن پنج موز در هفته كافي است در هر حال هر روز بيشتر از يكي نخوريد زياده روي در خوردن موز مي تواند باعث چاقي وبيماري قند شود موز به خاطر قند زيادي كه دارد تنها ميوه اي است كه باعث چاقي مي شود.

معجزه موز

كساني كه احساس خستگي وضعف دارند مي توانند مصرف اين معجون معجزه گر به خودشان كمك كنند.يك موز رسيده وتازه را پوست بكنيد ورنده كنيد دو قاشق پر، عسل ويك قاشق خامه تازه را روي ان بريزيد وانها را خوب مخلوط كنيد اين مواد را به مدت هشت روز وهر روز صبح ميل كنيد. 

هويج:

هويج سرشار از ماده اي است كه در بدن ما به ويتامينA تبديل مي شود به همين دليل كساني كه دوست دارند چشمانشان قوي شود نبايد از خوردن ان غافل شوند.

اين سبزي همچنين به خاطر اهن زيادي كه دارد براي افراد كم خون وكساني كه رشدشان كند داست مفيد است .

آب هويج

هويج را با بُرس بشوييد وبا پوست داخل ماشين آبميوه گيري بيندازيد.يك ليوان آب هويج در روز بدن را تقويت واز ضعف آن جلوگيري مي كند.

كرفس:

«اگرانسان خاصيت كرفس را مي دانست در تمام باغهاوزمينها كرفس مي كاشت» 

                                                 ضرب المثل فرانسوي    

كرفس پر از ويتامين هاي  C,B,Aومواد معدني سديم، فسفر وكلسيم است.كرفس را مي توان به صورت خام مصرف كرد.

مبارزه با رماتيسم:

اگر كسي را ديديد كه رماتيسم دارد به او پيشنهاد كنيد آب كرفس ميل كند اگر كسي 21روز و هر روز يك ليوان اب كرفس بخورد رماتيسمش بهبود مي يابد.

كرفس و خوانندگان سرود

كرفس تاثير خوبي در باز كردن صدا دارد. اگر شما عضو گروه سرود مدرسه هستيد قبل از خواندن سرود 30گرم برگ كرفس تهيه كنيد.دو ليوان آب ودو ليوان شيررا با هم مخلوط كنيد وبرگها را در آن بريزيد تا مدتي بجوشد حالا مقداري از آن را بخوريد و براي اجرا تمرين كنيد

شلغم دشمن ميكروبها :

شلغم يكي ازمهمترين سبزيهاست اين سبزي پر از ويتامين ث است. مواد معدني مفيد مثل يد،فسفر،پتاسيم،كلسيم وگوگرد در ان فراوان است.شلغم خاصيت ميكروب كشي دارد به همين دليل اگر سرما خورديد بلافاصله از اين داروي طبيعي استفاده كنيد تا زودتر خوب شويد.

پياز سبزي ايراني :

پياز يكي از هديه هاي ايراني ها به مردم دنياست اين سبزي مفيد نخستين بار در ايران كاشته شد ودر طول تاريخ به كشورهاي ديگر رفت پياز وقتي به سرزمينهاي مصر،روم و يونان راه يافت به سرعت جزو غذاهاي مردم قرار گرفت در فهرستي كه بر ديوار اهرم مصر نقش بسته نام پيازهم به چشم مي خورد .پياز پر از ويتامين هاي ث وب است ومواد معدني زيادي مثل فسفر،سيليس،گوگرد،يدوقند نيز درپياز وجود دارد در اين سبزي موادي وجود دارد كه قند را پايين مي اورد بنابر اين داروي خوبي براي بيماران مبتلا به قند است.(طب ودرماندراسلام،تحقيق:علامه عسكري ص54)

داروي دندان درد :

اگر دندانتان درد گرفت ،مقداري پنبه ي تمييز را با آب پياز خيس كنيد وان را روي دنداني كه درد ميكند بگذاريد اين كار درد دندان شما را تارسيدن به نزد پزشك كم مي كند .

 درمان زگيل :

اگر در اطرافيان شما كسي هست كه هنوز نتوانسته از دست زگيل رها شود اين راه را به او پيشنهاد كنيد .

يك پياز بزرگ برداريد ودرون ان را خالي كنيد حالا مقداري نمك دران بريزيد و بگذاريد مدتي بماند تا آب بيندازد از ابي كه در گودي پياز جمع شده روزي دو بار روي محل زگيل بمالد بعد از مدتي زگيل خشك مي شود ومي افتد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 14:12  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

نقاشی کودک - موضوع: علمی

 

آیا تا به حال به نقاشی یک کودک نگاه کرده و از باز تاب اندیشه و احساس این هنرمند خردسال شگفت زده شده اید؟ آیا تا به حال با خود اندیشید ه اید که کودکتان با کشیدن خانه ای بی پنجره و یا آدمکی که فاقد تنه است و به جای آن دو دست از دو طرف سرش بیرون آمده و یا درختی با برگهای سوزنی چه چیزی را می خواهد برای شما بازگو کند؟

نقاشیهای کودکان نوعی گیرایی آنی دارند، آنها ساده، جذاب و سرشار از زندگی و هویتند. کودکان با نقاشیهای خود حرف می زنند، حرفهایی که به دلایل گوناگون قادر به گفتن آنها نیستند. نقاشی نیز همانند خواب و رویا به آنها این اجازه را می دهد که خود را ازممنوعیت ها سازند و با ما در حالتی نا خودآگاه، درباره مسائل، کشفیات و دلهره هایشان صحبت کنند.

تخیلات هنری همانند خواب و رویا، در ژرفای ضمیر ناخودآگاه هر کس به جستجو می پردازد و ژرف ترین محتویات درونی فرد را متظاهر می سازد. کودک نیز به کمک نقاشی دلهره ها و کشمکش های درونی خویش را آشکار می سازد و بدین طریق اثر آنها را کاهش می دهد. در حقیقت وقتی مسائل و مشکلات عاطفی بر روی کاغذ منعکس می شوند به صورت تازه و جداگانه ای که کمتر دلهره آور است در می آیند.

کودک خیلی زود در می یابد که رسم و نقاشی وسیله ای بیانی است که با افکار او مطابقت می کند و او را در تخیلاتش، آزاد می گذارد و در عین حال لذت سرشاری برای او فراهم می آورد؛ علاوه بر آن نقاشی کردن به او اجازه می دهد که افکار درونی اش و درحقیقت خویشتن خودش را نشان دهد. به هر حال تعبیرو تجزیه و تحلیل نقاشی کودکان فقط مورد توجه بزرگسالان است.هنگامی که کودک به وسیله تصویر اظهار نظری می کند، بسیاری از جوانب شخصیت خویش را آشکار می سازد؛ ولی او اینکار را برای دلخوشی ما و یا فراهم کردن امکان شناخت و بررسی روانشناسی نمی کند؛ بلکه آنچه برای او مهم است بیرون ریختن تجربه های اندوخته شد ه ای است که نمایانگر وجود اوست...

اولین علائمی که کودک بر روی کاغذ رسم می کند، بیشتر بر اثر ضربه زدن مداد بر روی کاغذ به وجود می آید. اوخیلی زود متوجه می شود ک در اطراف او اشیاء و وسایلی وجود دارند که می توانند اثر مشخصی از خود بر روی سطوح باقی گذارند، بنابر این با لذت تمام، با هر وسیله ای که به دست آورد شروع به خط خطی کردن می کند. خطوط درهم و برهمی که کودک در سن ۱۶ تا ۱۸ ماهگی رسم می کند کم کم جای خود را به دو اثر گرافیکی مشخص تر می دهد که یکی خط نوشتن و دیگری خط نگاری است، که این رویه به مرور زمان و بر اثر پیشرفت و پختگی فکری کودک هر کدام جای خود را پیدا می کنند.

او در دو تا سه سالگی برای خطوط و دایره هایی که می کشد اسم می گذرد. در این دوران، دیگر خط نگاری کودک، فقط برای لذت بردن از حرکت یا فشار مداد بر روی کاغذ نیست، بلکه او مایل است احساسات درونی خود را که در ارتباط با تجربه های زندگی کوتاه مدتش به دست آورده بیان کند. و سرانجام درچهار سالگی خط نگاره های او جمع و جور می شوند و حتی برای بزرگسالان نیز معنی پیدا می کنند. دراین سن شمایی از آدمک و گاهی هم بعضی از حروف الفبا نمایان می شود. بدین گونه است که سرانجام کودک مرحله خط خطی کردن را به طور کامل پشت سر می گذارد و وارد مرحله تمثیلی می شود. این مرحله درست همان مرحله ای است که کودک به تقلید از بزرگترها، چند سطری را به عنوان داستان نقاشی، زیر نقاشیهای خود ترسیم می کند. این نوشته ها اغلب از چپ به راست و گاهی از راست به چپ نقاشی می شود.

کودکان سعی می کنند در نوشته های خود فاصله را نیز مراعات کنند و جالب است که بعد از نوشتن از بزرگترها می خواهند که نوشته های آنان را بخوانند. در چنین شرایطی، والدین می توانند با دقت درمحتوی نقاشی سرنخی به دست آورند و ازاین طریق داستانی بسازند و برای کودک تعریف کنند. کودکان، معمولا با دقت به این داستانها گوش فرامی دهند و اگرهم گاه مطلبی خلاف میل آنها خوانده شود اعتراض نمی کنند؛ زیرا خودشان می دانند که نوشته هایشان قابل خواندن نیست.

برای آنها همین قدر که کسی نوشته هایشان را می خواند و در احساساتشان شریک می شود کافیست.

در فاصله سه تا چهار سالگی کودک سعی می کند تصویرشخص یا اشخاصی را بکشد. این تصویر شامل عناصر مشخص و معینی از قبیل یک دایره به جای سرو در اطراف آن چند خط به عنوان بازوها و پاهاست.

علت ساده بودن نقاشی در این سن از عدم شناخت تکنیک ناشی نمیشود، بلکه این درست همان تصویری است که کودک از بدنش در ذهن دارد. این تصویر دارای یک سراست که برای کودک مهم جلوه می کند؛ زیرا سرموضع حس های بینایی و شنوایی است واز این رو برقراری ارتباط با دنیای خارج را میسر می سازند و دیگر اینکه دارای بازوهایی است که امکان گرفتن و لمس کردن اشیاء را در بردارد و دارای پاهایی است که امکان جابجا شدن را فراهم می کند.

وقتی کودک، آدمکی را ترسیم می کند، قبل از هر چیز شکل خود یا درکی را که از بدن و تمایلاتش دارد بیان می کند. در واقع بین برخی از خطوط آدمک نقاشی شده، و خصوصیات جسمی و روانی کودکی که آنرا ترسیم کرده، ارتباط مشخصی وجود دارد.

اگر آدمک درمجموع هماهنگ باشد، احتمال بسیاری وجود دارد که کودک کاملاً سازگار باشد؛ اما هنگامی که آدمک در اندازه ای خیلی کوچک یا گوشه کاغذ ترسیم شود، نشانگر این است که کودک خود را کم ارزش می پندارد و قادر به برقراری ارتباط مناسب با دیگران نیست. و یا اگر آدمک بزرگ ترسیم شود، می توانیم حدس بزنیم که با کودکی زود رنج و حساس روبرو هستیم که همیشه فکر می کند به او ظلم شده است. کودکان ضعیف ودرون گرا، اغلب برای آدمک پا نمی گذارند، یا او را به حالت نشسته نقاشی می کنند و بالاخره کودکان پرخاشگر، که آدمک خود را با خطوطی خشک وزاویه دار نشان می دهند.

● خانواده

اعضای یک خانواده هماهنگ، درنقاشیهای کودکان، همیشه با هم و دست در دست هم نشان داده می شوند. اگر این اشخاص دستهای یکدیگر را بگیرند، همدیگر را ببوسند و یا با هم بازی کنند درجه صمیمیت آنها بیشتر است. کودک، در نقاشی خانواده، تصویر خود را نزدیک شخصی نقاشی می کند که حس کند در کنارش راحت تر است و یا اورا بیشتر از همه دوست دارد؛ ولی اگر کودکی فکر کند که مثلاً خواهرش بیش از او مورد توجه پدر و مادراست، در نقاشی خود خواهرش را بین پدرو مادر و خود را دورتراز آنها در حاشیه کاغذ قرار می دهد. دربعضی از نقاشیها تعدادی از افراد خانواده در داخل خانه و تعدادی دیگر درخارج ازخانه نمایش داده می شوند. اینگونه نقاشیها یا منعکس کننده غیبت واقعی شخص یا اشخاصی است که در خارج از خانه ترسیم شده اند و یا کمبود جذابیت عاطفی کودک را نسبت به آنها می نمایاند.

در بیشتر نقاشیهایی که کودکان ترسیم می کنند، همیشه یک شخصیت اصلی وجود دارد که کودک بیشترین بار احساسی خود را چه به صورت عشق و ستایش و چه به صورت ترس و دلهره بر روی او مستقر می کند. این شخصیت اصلی غالباً قبل از دیگران ترسیم می شود؛ زیرا او اولین شخصی است که کودک به او فکر می کند. این شخصیت اصلی، همیشه درانداره ای بزرگتر از دیگر اشخاص و با جزئیاتی بیشتر و کامل تر ترسیم می شود.

هنگامی که در نقاشی خانواده، یکی از اعضای خانواده وجود ندارد، می توان نتیجه گرفت که کودک آگاهانه یا ناخود آگاه آرزوی نبودن آن شخص را دارد. این پدیده بیشتر در نقاشیهای کودکانی دیده می شود که با گذشت چند سال هنوز تولد خواهر یا برادر کوچکتر از خود را نپذیرفته اند. بنابر این با حذف این کودک مزاحم از نقاشی خود، خود را در دوران طلایی که قبل از تولد نوزاد در آن زیسته اند، به تصویر می کشند.

 شخصیت کودک روی خطوط نقاشی


کودک با تمامی وجود و شخصیت مغزی و عاطفی خود نقاشی میکشد. این شخصیت، در خطها، در طرز استفاده از فضا، در فقدان بعضی از قسمتهای نقاشی، در انتخاب رنگها، و در خود موضوع، اگر به او تحمیل نشده باشد، نمایان میشود. هنرمند و کودک وقتی نقاشی میکنند، چیزها را چنان که در حقیقت بیرونی وجود دارد، نشان نمیدهند، بلکه به گونهای که آنها را در ذهن میبینند و به نظرشان میرسد ،بیان میکنند و بدین ترتیب چشمانداز دنیای درون خود را نمایان میسازند. گاه این دخالت درونی و ذهنی چنان قوی است که مثلاً هنرمندانی که صورت مدلی را نقاشی میکنند، ناخودآگاه خطوط صورت خود را در آن به کار میبرند.

کودک نیز چشماندازی از خود را در نقاشیهایش نشان میدهد و همین خصوصیات است که نقاشیهای کودکان را این چنین زنده و جالب میکند.

اگر زبان نقاشیهای کودکانه را بدانیم متوجه میشویم که در ورای شکل و ساختمان نقاشیها، چیزهایی از شخصیت کودک نهفته است. با وجود این بعضی از موضوعها برای تجزیه و تحلیل، سادهتر از دیگران است، زیرا آنها مدتهای درازی مورد بررسی، مطالعه و تجزیه و تحلیل و دستهبندی روانشناسان قرار گرفته بودهاند. باید اضافه کرد موضوعهایی که معمولاً بیشتر مورد مطالعه قرار گرفتهاند همانهایی هستند که بر اثر انعکاسهای عظیم عاطفی، برای کودک جذابیت فراوانی دارند و بنابراین بهتر از هر چیز خطوط شخصیت او را نمایان میسازند و بسیار زیاد مورد توجه کودک قرار میگیرد. کودک این موضوعها را چه اختیاری چه بر اثر تشویق بزرگسالان با کمال میل مورد استفاده قرار میدهد. درک و فهم نقاشیهای کودکان و چیزی که او میخواهد بیان کند، برای والدین و مربیان بسیار لازم است، آنهم نه فقط به عنوان کنجکاوی خشک و خالی، بلکه بدین علت که شناخت آن باعث بهتر شدن روابط بین بزرگسالان و کودکان میشود و به پیشرفت و تکامل کودک کمک شایانی میکند.

بزرگسالان میتوانند با برقرار کردن روابطی دوستانه و معنوی با کودک، از او بخواهند برایشان درخت، حیوان، خانه، یک شخص، یک خانواده، خودش و یا هرچه را که مورد علاقهاش هست و یا ازآن میترسد یا یک رؤیا را ترسیم کند، البته بیآنکه چیزی را به او تحمیل کنند.

قبل از آغاز تجزیه و تحلیل بعضی از موضوعها که بیشتر مورد استفادة کودکان قرار میگیرد، یادآور میشویم که برای آنکه تعبیر نقاشیهای یک کودک دارای کیفیت بهتری باشد، باید از تعداد هرچه بیشتری از نقاشیها و اطلاعات دقیقی از زندگی خود آن کودک کمک گرفت.

۱) شکل آدم

کودک وقتی که شکل آدمی را میکشد، قبل از هر چیز شکل خود و یا درکی را که از بدن و تمایلاتش دارد، بیان میکند. در واقع بین بعضی خطوط آدمک نقاشی شده و خصوصیات روانی و جسمی کودکی که آن را کشیده، ارتباطهای مشخصی وجود دارد. اگر آدمک در مجموع هماهنگ باشد، احتمال بسیاری وجود دارد که کودک کاملاً سازگار باشد. اگر برعکس آدمک مثلاً در اندازهای خیلی کوچک و یا در گوشهای از کاغذ کشیده شده باشد به معنای این است که کودک خود را کم ارزش و از دیگران پایینتر میداند.ار این کم بها دادن به خود، در چندین نقاشی کودک ادامه پیدا کرده باشد، نشانگر خجالتی بودن اوست که ممکن است تا حد تمایل به ناپدیدشدن نیز پیش برود. در نقاشی فقدان دست و بازو نیز علامت کم بها دادن به خود و عدم امنیت است.

زیرا دست و بازو که در نقاشی کشیده نشدهاند، همان وسایلی هستند که امکان عمل در محیط پیرامون کودک را فراهم میآورند.

کودکانی که خود را بالاتر از بقیه میدانند، آمکهایی با ندازه بزرگ رسم میکنند. این نوع نقاشی مخصوص کودکانی است که اختلال دماغی دارند و یا بطور معمول کودکانی هستند زودرنج و حساس که همیشه فکر میکنند مورد ظلم و ستم قرار گرفتهاند.

وجود این نوع آدمکهای بزرگ در نقاشی کودکان آنها را در قضاوتهایشان آشتیناپذیر و سختجلوه میدهد. بنابراین شکل ساده یک آدمک خواه تنها و یا در میان مجموعهای از چیزهای دیگر بیان کننده مشخصات جالبی از شخصیت کودک است. در این گونه نقاشیها، کودک خود را با آدمکی که نقاشی کرده، شبیه میداند و به همین دلیل «ماشوور»، نقاشی آدمک را به عنوان آزمایش برونافکنی مورد استفاده قرار داده است. روش ماشوور به این ترتیب است که از کودک میخواهد پشت سر هم دو شخص را که دومی از نظر جنسیت مخالف اولی باشد، ترسیم کند.

این دانشمند عقیده دارد که شخص اولی خود کودک و شخص دوم دیگران را نشان میدهد.

بررسی و مطالعه «ماشوور» به طور کلی در مورد نمادهای اندامها و از نظر فرعی، بر جزئیات لباس و پوشاک انجام میگیرد. او به بررسی شکل و ساخت در نقاشی (اندازه، خط، ترکیبات) که کمتر در معرض تغییرات است و شالودة سبک نقاشی را در برمیگیرد، اهمیت وافری میدهد.

در زیر به طور خلاصه نمادهای اصلی اندامها را نام میبریم:

▪ سر: معرف مرکز شخصیت و قدرت فکری و هوشی و عامل اصلی کنترل فشارهای درونی است. کودکان همیشه سرهای بزرگ ترسیم میکنند ولی اگر سر زیاد بزرگ باشد، نشانگر آن است که «من» کودک بیش از حد طبیعی است.

▪ صورت: چون بسیار اهمیت دارد اغلب تنها کشیده میشود. کودکان پرخاشگر جزئیات آن را به حد اغراقآمیزی بزرگ ترسیم میکنند، در حالیکه کودکان خجالتی، جزئیات را از نظر میاندازند و فقط دایره صورت را ترسیم میکنند و به ندرت صورت را از نیمرخ میکشند.

اگر زبان نقاشی های کودکانه را بدانیم متوجه می شویم که در ورای شکل و ساختمان نقاشی ها، چیزهایی از شخصیت کودک نهفته است و سپس به تجزیه و تحلیل اشکال نقاشی ها پرداختیم. ادامه بحث را امروز دنبال می کنیم.

▪ دهان و دندانها: ممکن است معنی نیاز به مواد خوراکی را نمایان سازد و هم به معنی پرخاشگری باشد. لبها که بسته باشند، نشان دهنده تنش و فشار است و چانه، نماد قدرت مردانگی است.

▪ چشمها: دنیای درون نقاش و اجتماعی بودن او را نشان میدهند. کودکان خردسال چشمها را با حالتهای درنده و وحشی میکشند.

▪ دستها و بازوها: که در دوران اولیه زندگی کودک برای شناخت محیط اطراف زیاد به کار میرود، در مرحله بعدی به عنوان پیشرفت «من» و سازگاری اجتماعی به کار میآید. کودکان ضعیف و درونگرا اغلب برای آدمک پا نمیگذارند و یا او را به حالت نشسته نقاشی میکنند.

▪ بالا تنه: اگر باریک و لاغر کشیده شود مشخص کننده این است که کودک از اندام خود ناراضی است و یا از چاق شدن و بزرگ شدن میترسد، در مواردی دیگر، بالاتنه لاغر ممکن است نشان دهنده ضعف جسمانی واقعی باشد.

▪ سایه زدن: در بعضی قسمتهای بدن همیشه نشانه آن است که مسائل و مشکلاتی در قسمتهای سایه زده وجود دارد.

اگر کودک از نقص جسمی رنج ببرد، عضوی که دارای نقیصه است همیشه به طور واضح مشخص میشود. مثلاً کودک ناشنوا، همیشه گوش را به طور واضح و درست و با دقت ترسیم میکند.

با ظاهر شدن سن بلوغ نقاشی پیکر آدمکها کمکم فرق میکند و نقاشیهای نوجوانان در اندازههای جدید (کوچکتر شدن نسبی سر و رشد شانه ها) و نیز با سلیقهتر شدن جزئیات لباس پیکر آدمکها نمایان میشود.

برای بررسی و قضاوت درباره نقاشیهای آدمکها ـ مانند هر موضوع دیگر ـ همیشه باید وابستگی فرهنگی کودک را مشخص کرد. زیرا ممکن است امری که در یک محیط فرهنگی، کاملاً عادی است و در محیطی دیگر نشانهای از یک مشکل باشد.

نشان دادن حرکت در نقاشی معرف هوش کودک است، ولی نقاشیهایی که در آن پیکر انسان نمایانده میشود، دارای معنی عاطفی نیز هست و امنیت و سازگاری اجتماعی کودکان را نشان میدهد. پیکرهای صاف و خشک معمولاً توسط کوچکترها یا بچه های خجالتی و پرخاشگر که برای ارتباط با دیگران با مشکل روبرو میشوند، کشیده میشود. بچه های محزون، وضعیت آدمکها را کاملاً دقیق میکشند و تناسب اندامهای مختلف را کاملاً رعایت میکنند. کودکانی که دارای تخیلات پرحاصلی هستند و توجه زیادی به بدن خود دارند، اندامهای مختلف آدمک را به حالتی زنده و شاد ترسیم میکنند.

در نقاشیهایی که فرد مورد نظر در حال انجام کاری است، اغلب قسمتی از بدن که آن کار را انجام میدهد، بیشتر مورد توجه کودک واقع میشود و دیگر قسمتها کم اهمیت نشان داده میشود. یک نوع نقاشی از پیکر آدم، کشیدن تصویر خود است و این نوع با نقاشیهایی که از دیگران کشیده میشود، همسان است، ولی فرقش این است که در نوع اول کودک کاملاً به این موضوع آگاه است که در حال کشیدن تصویر خویش است. این آگاهی ممکن است نیروی مکانیسم دفاع از خود را تقویت کند و نقاش تصویری از خود ارائه دهد که کمال مطلوب او باشد و نه تصویر حقیقی او.

۲) نقاشی گروهی از بچه های هم سن و سال

یکی از انواع نقاشیهای آدمک جهت بررسی شخصیت و سازگاری کودک تصویری است که کودک از خود و کودکان هم سن و سال خود باهم میکشد. بیشتر اوقات، گروه بچه ها در حال بازی کردن نشان داده میشوند. زمانی که کودک این نوع نقاشی را میکشد خواهی نخواهی موقعیت واقعی خود و نیز ارتباط خود با دیگران را در گروه مشخص میکند. اگر کودک در میان گروه و یا در کنار دایره کشیده شده باشد، معانی مختلفی پیدا میکند. ناسازگارها اغلب در محدودة خارجی گروه و یا به طور تنها کشیده میشوند. برای تشویق کودکان به این نوع نقاشی میتوان به آنها گفت به همبازیهایی که دوست داری با آنها بازی کنی فکر کن و شکل همه را در حال بازی کردن بکش.

۳) نقاشی خواب و رؤیا

کودکی که شخصی را در حال انجام کاری و یا در محیط خاصی رسم میکند، در واقع به نوعی تمایلات خود را ارضاء میکند و یا موقعیتهایی را که باعث هراس او شده، به صورت نقاشی بیرون میریزد. کودک خودش نمیداند که تمایلات و ترسهایش را بدین وسیله بیرون میریزد، ولی او درست مانند مواقعی که بازی میکند، با تصور موقعیتهای تعارضی خود، در واقع مشکل خود را از فشار درونی و عاطفی آزاد میکند. کودک در نقاشیهایش به طور دلخواه و اختیاری با روشی خاص و شگفتانگیز چیزهایی را در نقاشیهای خود نشان میدهد که دوست دارد یا مورد علاقه اوست و یا از آن میترسد، ولی غالباً وقتی دلهرة او زیاد باشد یا هنگامی که احساس گناه کند از شخصیتهای حکایتها و قصههایی که میشناسد استفاده میکند ـ مثلاً کشیدن شکل پادشاه به عنوان «پدر مطلوب»، ملکه، «مادر مطلوب»، جادوگر «مادربد»، شاهزاده «خودش» و شخصیتهای دیگری مثل فضانورد و کارآگاه و دزد و ... بهترین وسیله برای شناخت نمادها برای کودک این است که از او بخواهیم خواب و رؤیایی را به صورت نقاشی بکشد و سپس آنرا توضیح دهد. این کار را کودک به راحتی انجام میدهد، زیرا مسأله مربوط به خواب و رؤیاست و کودک خود را مسئول نمیداند. نقاشی خواب و رؤیا ممکن است ترسها و تمایلات کودک را ظاهر سازد. مثلاً تمایل به قدرت که سرچشمه آن در احساسات خود کوچک بینی کودک نسبت به بزرگترهاست، با خواب و رؤیا به راحتی بیان میشود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 0:38  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

پرستار اورژانس و تریاژ - موضوع:پرستاری

خصوصیات پرستار اورژانس :

•         1-خونسرد-سرعت عمل بالا

•         2-اگاهی و مهارت بالا

•         3-ارتباط موثر و مفید با بیمار

•         4-قدرت اولویت بندی بیماران

•         5مهربان وخوش برخورد

•         6-اگاهی از قوانین ومقرارات

•         7-سلامت جسمی

•         8-ظاهر اراسته

•         9-توانائی بررسی سیستمهای حیاتی بدن

 

بحران و بی برنامگی

علل:

•         1-موقعیت تنشزای بخش

•         2-تعداد پرستار به بیمار بد حال

•         3-زمان کم وسرعت بالا

•         4-توقع رسیدگی سریع همه بیماران دارند

 

خصوصیات بخش اورزانس

•         1-اتاق ای سی یو

•         2-اتاق احیا قلبی ریوی

•         3-اتاق گچ و عمل سرپائی

•         4-اتاق معاینه ودرمان

•         5-اتاق ایزوله

•         6-اتاق رادیولوژی

•         7-اتاق ازمایشگاه

•         8- خط تلفن ازاد

•         9- امبولانس

 اقدام پرستاری

•         1- شرح حال سریع و دقیق از حادثه حتی قبل از رسیدن بیمار

•         2-بررسی سریع سیستمهای حیاتی بدن (قلب-ریه-مغز-کلیه)

•         3-مشاهده و کنترل دقیق بیمار و بررسی علائم حیاتی

•         4-ارتباط کلامی و غیر کلامی با بیمار

•         5-جوابگوئی به سوالات خانواده در وقت مناسب

•         6-کارهای بیمار نیروی اورژانس انجام دهد از خانواده در شرایط بحرانی استفاده نشود

 تریاژوخدمات درمانی اولیه درصحنه حوادث غیرمترقبه

تعریف

•         روش کلی برای انتخاب بیماران وتقسیم بندی آنها براساس فوریت نیاز به درمان

•     موثرترین تریاژ روشی است که برای کارکنان آسان باشد، نیاز به دسته بندی وارزیابی با معیارهای پیچیده نداشته باشد و بااین حال پیش آگهی بیماران رادرحدمطلوبی تعیین نماید

•         پنج رنگ درتریاژ وجوددارد

انواع تریاژ

•         ابتدایی

•         اولیه

•         ثانویه

تریاژ ابتدایی

•         قبل از رسیدن پرسنل باتجربه و کارآزموده بصورت ابتدایی توسط افراد محلی وباسرپرستی یک نفراز کارکنان بهداشتی-درمانی مانند بهورز

•     اهمیت: بیماران دارای آسیب کمتر درساعات اولیه حادثه که منابع درمانی محدودیت شدیدی دارند، موجب افزایش بار کاری مراکزدرمانی نشوند وازطرف دیگر بیماران بدحال به سرعت به خدمات درمانی دست یابند.

•     لازمه وجود چنین تریاژی آموزش به پرسنل بهداشتی درمانی درسطوح پائین تری مثل خانه بهداشت یامراکز بهداشت ودرمان است ونیز توجیه و آموزش مردم که بهتراست با پشتیبانی شوراهای اسلامی شهریاروستا صورت گیرد

•     اهالی منطقه اصول اولیه دسته بندی آسیب دیدگان را براساس نیازبه درمان وبااستفاده از رنگ های درنظر گرفته شده بدانندو با جمع آوری آسیب دیدگان دریک محل مشخص امکان انتقال سریعتر آنها فراهم آورند 

روش تریاژ ابتدایی:

اصول ابتدایی ارزیابی ودسته بندی آسیب دیدگان برحسب وخامت حال عمومی

 •         باید رسیدگی به تدفین متوفیان ونیز درمان افراد درحال مرگ تارسیدگی وانتقال سایر آسیب دیدگان به تاخیر بیفتد

•         ابتدا باید آسیب دیدگانی منتقل شوندکه حال وخیم تری دارند ولی درحال مرگ نیستند

•         سپس آسیب دیدگانی منتقل شوندکه نمی توانند بدون کمک راه بروند

•         رسیدگی به وضعیت آسیب دیدگانی که می توانند راه بروند،درمرحله بعدی اولویت قراردارد.

•     برای سهولت درانتقال ورسیدگی به آسیب دیدگان، باید هرگروه جداگانه ولی نزدیک به هم ونزدیک به جاده نگهداری شوند به نحوی که افرادبااولویت بالاتر به جاده نزدیک ترباشند.

•         درصورت حضور پرسنل بهداشتی – درمانی درمنطقه از روشSTART استفاده می شود.

تریاژ اولیه

 •         روش :START

•         نیروی انسانی: پرسنل اورژانس،امدادگران هلال احمر،گروه سیار امداد پزشکی

•         تجهیزات: کارت تریاژ اولیه،ماژیک ضدآب، لوازم ساده درمان( باند،گاز وتورنیکه)

•     درمان همراه: بازکردن راه های هوایی مسدود به علت وجودجسم خارجی یا وضعیت نامناسب قرارگیری فرد آسیب دیده، کنترل خونریزی های شدید وفعال خارجی توسط پانسمان فشاری وتورنیکه

تریاژ ثانویه

 •         ارزیابی دقیق تر وتوزیع مناسب خدمات درمانی توسط پرسنل کارازموده درجایی که امکانات احیای پیشرفته وجوددارد

•     درمواردی که تعداد آسیب دیدگان زیاد بوده وامکان انتقال تمام آنها به مراکز درمانی یا بیمارستان وجودندارد وهنوز درمانگاه صحرایی نیز درمحل احداث نشده است، شاید گروهی از آسیب دیدگان تامدت زیادی درهمان محل باقی بمانند. دراین موارد از سیستم تریاژ SAVE (secondary assessment of victim endpoint) استفاده می شود.

•         روش SAVE براساس تشخیص بیمارانی است که بیشترین استفاده رااز مراقبت های موجود میبرند.

 دسته بندی بیماران براساس تریاژبه روش SAVE

•     آسیب دیدگانی که علی رغم اینکه درمحل نمی توان اقدامی جهت زنده ماندن ودرمان آنها انجام داد،اگر به بیمارستان برسند حتما نجات خواهندیافت(قرمز)

•         آسیب دیدگانی که بیشترین فایده را از مداخلات درمانی موجود می برند(زرد)

•         آسیب دیدگانی که حتی بدون مداخله درمانی هم زنده می مانند(سبز)

•     آسیب دیدگانی که نه تنهادر محل نمی توان اقدامی جهت درمان و زنده ماندن آنها انجام داد،بلکه اگر به بیمارستان برسند هم قادر به ادامه حیات نخواهند بود(آبی)

•         متوفیان(سیاه)

•         دراین روش مثلا اگر سه بیمارنیازمندبه چست تیوب باشند که 2 نفر هرکدام به یک عدد ویک نفر به دوعدد لوله نیازمندباشند،حکم این است که دونفر استفاده بیشتری از منابع موجودمی برند حتی اگر به نفر سوم نرسد

 

گروه فوری (قرمز)

•     بیماران اورژانسی که ضایعات مخاطره آمیزداشته وبدون اقدام درمانی سریع درکمتراز 1تا2 ساعت آینده جان خودراازدست داده یادچارمشکلات شدید می شوند.

•         خونریزی خارجی شدیدوقابل کنترل

•         مشکلات تنفسی قابل اصلاح

•         جراحات شدید ناشی ازآوار

•         قطع شدگی عضوبطور ناقص

•         پارگی های شدید همراه شکستگی باز

•         سوختگی شدید صورت وراه های هوایی

•         سوختگی های درجه 2 و3 باوسعت 40درصد

•         عدم هشیاری بدون علت مشخص

•         نشانه های انفارکتوس میوکارد

•         تشنج پایدار

•         علایم دال بر زایمان قریب الوقوع یازودرس

•         مسمومیت شدید

•         مراحل اولیه تامتوسط شوک

گروه تاخیری (زرد)

•     بیمارانی که جراحات شدید داشته ونیاز به مداخله درمانی وبستری دارند اما بدون درمان هم بیش از یک ساعت دوام خواهند آورد. به عبارت دیگر بین 1تا12 ساعت آینده باید خدمات درمانی مناسب به این بیماران ارائه شود

•         شکستگی های ساده استخوان های بزرگ

•         پارگی های متوسط بدون خونریزی

•         صدمات چشمی

•         آسیب دیدگی های غیربحرانی سیستم عصبی مرکزی بدون کوما

•         زخم های نافذ وسوراخ کننده شکم بدون شوک

•         دیابت بدون اختلال هشیاری

•         دیسترس تنفسی غیرحاد

•         مشکل طبی غیرسرپایی

گروه سرپایی (سبز)

•     افرادی که ضایعات خفیفی دارند که نه جانشان به خطر خواهدافتاد ونه دچارعوارض دائمی ناشی از آسیب می شوند ونیاز به درمان اورژانس ندارند.

•         آسیب دیدگی های خفیف بافت نرم

•         شکستگی های کوچک وبسته

•         سوختگی های خفیف غیراز راه هوایی

•         اختلالات عصبی روانی

•         اختلالات زنان وزایمان

•         شکایات طبی معمول

•         آسیب دیدگانی که نیاز به اقدام خاصی ندارند

گروه انتظاری (آبی)

•     این گروه بالاترین اولویت را دردستیابی به خدمات درمانی دارند امااگر امکانات کافی نباشد(اعم از ارایه خدمات یاامکان  انتقال) درکمتراز یکساعت خواهندمردو پیش بینی می شودحتی در صورت رسیدن به بیمارستان نیز اقدامات برای زنده ماندن آنها موثرنخواهدبود.

•     بنابراین،این گروه درانتظارخواهندماند تابعداز اقدامات لازم برای گروه قرمز واتمام تریاژ، اگر امکانات فراهم شود، مانند گروه قرمز باآنها رفتارگردد. مانند:

•         ایست قلبی غیرتروماتیک

•         هیپر/هیپوترمی شدید

•         صدمات بحرانی سیستم عصبی مرکزی همراه باکوما/ صدمات طناب نخاعی

•         آسیب دیدگی های بحرانی متعدد

•         سوختگی های شدید بیشتراز 40 درصد

•         آسفیکسی تروماتیک

•         خونریزی/شوک درمراحل پایانی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 22:39  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

آشنايي با اصول طب انتقال خون

 

  • فرآورده هاي خوني تنها زماني تجويز شوند كه انديكاسيون قطعي داشته باشند.
  •  با تزريق خون ، فرد در معرض ايجاد يكسري عوارض جانبي قرار مي گيرد.
  •  تا حد امكان از تعداد كمتري واحد خون براي بيمار استفاده گردد.
  •  از زمان خروج خون از سازمان تا زمان تزريق مسئول حفظ سلامت خون هستيم.
  •  با نگهداري يا تزريق نامناسب خون نه تنها به بيمار كمك نمي كنيم بلكه عوارض انتقال خونرا به  او تحميل نموده ايم.

خون كامل  ( Whole Blood )

  •      حجم 500-450ميلي ليتر
  •      فاقد پلاكتهاي فعال و فاكتورهاي انعقادي ناپايدار
  •      نگهداري در دماي 6-2 درجه سانتگراد تا 35 روز

 موارد مصرف:

  •   خونريزي فعال و شديد
  •   تعويض خون
  •   بيماران نيازمند گلبول قرمز وقتي پك سل در دسترس نباشد.
  •   سازگاري با ABO و Rh گيرنده
  •   تزريق طي حداكثر 4 ساعت
  •   هرگز دارويي ديگري به آن اضافه نگردد.

گروه خون بيمار

گروه خون اهداكننده

A

O و A

B

O و B

AB

O و A و B و AB

O

O

كنسانتره گلبول قرمز   ( Packed cell )

  •   حجم 200-150 ميلي ليتر
  •   نگهداري در دماي 6-2 درجه سانتيگراد تا 35 روز

 مورد مصرف:  آنمي علامتدار

 طريقه مصرف:

 همانند خون كامل/ جهت تسهيل جريان خون مي توان50 تا 100 ميلي ليتر نرمال سالين را با استفاده از ست تزريقي به شكل Y به آن اضافه كرد.

پلاكت ( Platelet )

  •      حجم60-50 ميلي ليتر
  •      نگهداري در دماي 24-20درجه براي حداكثر5 روزروي شيكر
  •      نگهداري طولاني تر احتمال تكثير باكتريها و سپتي سمي را در گيرنده افزايش    مي دهد.

 موارد مصرف:

  •     ترومبوسيتوپني
  •     اختلال عملكرد پلاكتي
  •     نبايد قبل از تزريق در يخچال نگهداري شوند زيرا سبب كاهش عملكرد پلاكتي ميشود.
  •     بايد طي 30 دقيقه تزريق شوند.
  •     درصورت امكان بايد از كنسانتره هاي پلاكتي كه سازگاري ABO دارند استفاده شود (جز درموارد اورژانس)
  •     پلاكتهايي كه از اهدا كنندگان Rh مثبت تهيه شده اند نبايد براي خانمهاي Rh منفي كه در سنين باروري هستند تجويز شوند.
  •      واكنشهاي آلرژيك كهيرزا وواكنشهاي تبزاي غير هموليتيك بخصوص در بيماران با سابقه تزريق خون ديده مي شود.

پلاسماي تازه منجمد (FFP )

  •      حجم 300-200 ميلي ليتر
  •      پلاسمايي است كه طي 6ساعت پس ازاهداي خون جدا شده و سريعا” در دماي 25- يا پايينتر منجمد گرديده است.   (2500 rpm ،’20،20 درجه )
  •      حاوي فاكتورهاي انعقادي پايدار و ناپايدار،آلبومين و ايمنو-گلبولين مي باشد.
  •      ميزان فاكتورVIII در آن حداقل 70% پلاسماي تازه است
  •      نگهداري در دماي 25- درجه يا پايينتر به مدت يكسال

موارد مصرف FFP :

  •      مصرف بيش از حد وارفارين
  •      DIC
  •      TTP
  •      كاهش فاكتورهاي انعقادي در افراديكه حجم بالاي تزريق خون دارند.
  •      داراي سازگاري ABO جهت جلوگيري از هموليز
  •      ذوب در آب با دماي 37-30 درجه
  •      نگهداري در دماي 6-2 درجه بمحض ذوب شدن
  •      تزريق طي 6 ساعت پس از ذوب  

  رسوب كرايو(Cryo precipitated p.  )

  •     حجم 20-10 ميلي ليتر
  •     رسوبي كه از FFP كه به صورت كنترل شده ذوب گشته و مجددا” با 20-10 سي سي پلاسما بصورت سوسپانسيون درآمده حاصل ميشود.
  •     حاوي نيمي از فيبرينوژن و فاكتورVIII خون اهدا شده ، VWF ، XI وXIII
  •     نگهداري در دماي 25- درجه بمدت يكسال

موارد مصرف كرايو :

  •       كمبود فاكتور VIII
  •       بيماري فون ويلبراند
  •      كمبود فاكتور XIII
  •     بايد طي 6 ساعت پس از ذوب شدن تزريق شود.

پلاسماي بدون رسوب كرايو( CPP )

  •     حجم 200 سي سي
  •     پلاسمايي كه نيمي از فيبرينوژن و فاكتور VIII آن بعنوان كرايو جدا شده است.حاوي فاكتورIX انعقادي مي باشد.

 موارد مصرف :

  •      TTP
  •      HUS

پلاسماي فاقد پلاكت( PPP )

  •      پلاسمايي است كه پس از جداسازي پلاكت حاصل مي شود و حاوي تمام فاكتورهاي انعقادي است و از نظر ارزشي در رده بعد از FFP جا دارد.
  •     نگهداري در دماي 18- بمدت يكسال

پلاسماي غني از پلاكت( PRP )

  •      حجم 220 سي سي
  •       نتيجه سانتريفوژ خون تازه (1000rpm،’20 ،20 درجه)
  •       حاوي بيش از 90% پلاكتهاي خون تازه

                                                             

                                                          سازگاري فرآورده هاي پلاسمايي

 

گروه خون بيمار

گروه خون اهداكننده

A

A و AB 

B

B و AB

AB

AB

O

O و A و B وAB   

 

آلبومين 5%  و  25%

  •      آلبومين5% 500-250 سي سي
  •      آلبومين25% 100-50 سي سي
  •      نگهداري در دماي 10-2 درجه بمدت 5 سال
  •      نيازي به سازگاري ABO ندارد.

 موارد مصرف:

  •      هيپو پروتئينمي
  •      پلاسمافرزيز درماني
  •      استفاده از فيلتر170 ميكرون جهت تزريق فرآورده هاي خوني
  •      استفاده از نرمال سالين براي باز كردن مسير وريدي
  •      D5W و رينگرلاكتات باعث ليز مي شوند.
  •      براي افزايش سرعت تزريق گلبولهاي قرمز ميتوان از نرمال سالين ، آلبومين 5% يا پلاسماي هم گروه استفاده نمود.
  •       سرعت تزريق خون طي 15 دقيقه اول بايد آهسته باشد تا در صورت مشاهده واكنش جانبي تزريق قطع گردد.
  • گرم كننده خون
  •      براي تزريق تعداد زيادي واحد خوني طي مدتي كوتاه
  •      انتقال خون ماسيو
  •      تعويض خون نوزادان

 دماي آن بايد در حد 37 درجه باشد. در صورتيكه دما بيش از 42 درجه باشد منجر به هموليز مي گردد .

اقدامات قبل از تزريق خون

  •     اين اقدامات بر اين اساس بنا شده تا مناسبترين فرآورده خوني براي بيمار تهيه گشته ، در بدن طول عمر كافي داشته پس از تزريق آسيبي عارض نگردد.
  •       درخواست خون توسط پزشك معالج
  •       پركردن فرم درخواست خون
  •       تهيه نمونه خون بيمار و ارسال به آزمايشگاه
  •      شناسايي بيمارقبل از تزريق خون مهمترين مرحله تزريق مي باشد.
  •       اشتباه در شناسايي اغلب در موقعيتهاي اورژانس در بخش اورژانس ، ICU و اطاق عمل بوجود مي آيد .
  •      مطابقت خصوصيات فرآورده با مشخصات بيمار
  •      بررسي ظاهري فرآورده از نظر رنگ و وجود لخته يا گاز
  •      خون كامل و گلبولهاي قرمز و FFP پس از ذوب  بايد طي 30 دقيقه پس از خروج از يخچال تزريق شوند . اگر تزريق دراين مدت صورت نگيرد بايد آنها را در دماي 2-6 درجه نكهداري كرد.
  •     خون و فرآورده ها در دماي ويژه ، فضاي كافي ونور مناسب نگهداري شوند.
  •      كنترل دماي مناسب هر 4 ساعت يكبار و ثبت آن
  •      وجود دماسنجهاي كاليبره در قسمتهاي بالا و پايين يخچال وفريزر

  خون كامل و Pc طي 30 دقيقه پس از خارج شدن كيسه از دماي 2 تا 6 درجه وحداكثر طي 4 ساعت ، پلاكت به محض دريافت و طي 20 دقيقه و FFP بلافاصله پس از ذوب و طي 20 دقيقه بايد تزريق شوند

قبل از تزريق :

  •         شناسايي كامل بيمار و واحد خون
  •         وجود برگه درخواست با ذكر نام و شماره پرونده
  •         تعيين نوع ABO وRh وآزمايش آنتي باديهاي غير منتظره
  •         انتخاب خون مناسب وسازگار از نظر ABO و Rh
  •         تكرار آزمايش ABO و Rh براي واحدهاي Rh منفي
  •         اگر يك فرآورده غير RBC حاوي 5 سي سي RBC باشد بايد گلبولهاي قرمز اهداكننده از لحاظ ABO با سرم گيرنده سازگار باشد.
  •     خون كامل ، گلبولهاي قرمز ، پلاسما و رسوب كرايو بايد از طريق ست تزريقي استفاده نشده و استريل داراي فيلتري به قطر 170 تا200 ميكرون تزريق شوند. اين ست بايد حداقل 12 ساعت بعد از تزريق تعويض شود .
  •      جهت تزريق پلاكت كنسانتره بايد از ست تزريق خون يا پلاكت كه محلول نمك از آن عبور داده شده استفاده كرد.
  •      اگر تزريق واحدي بيش از 4 ساعت طول كشيد بايد پس از اتمام 4 ساعت تزريق را متوقف كرده و باقيمانده كيسه را از طريق سيستم دفع زباله هاي كلينيكي منهدم ساخت .
  • v    در صورت ايجاد واكنشي كه احتمال مي رود پيامد تزريق باشد كيسه خون و ست تزريق را جهت بررسي به بانك خون عودت دهيد .

واكنشهاي تزريق خون

  • اكثر واكنشها طي 30 دقيقه پس از شروع تزريق بروز مي كنند. لذا علايم حياتي بايد قبل از شروع تزريق و حين تزريق هر 15 دقيقه در پايان تزريق و 4 ساعت پس از پايان تزريق ثبت شوند.
  •  واكنشهاي حادمعمولادر طول تزريق يا اندكي بعدازآن(طي 24 س ) اتفاق مي افتند .
  •  ممكن است در بيمار بيهوش ، هيپوتانسيون و خونريزي غير قابل كنترل تنها علايم ناسازگاري ناشي از تزريق خون باشند .
  •  در بيمار هوشيار با سابقه واكنش هموليتيك شديد ، ممكن است علايم ونشانه ها خيلي سريع وتنها پس از تزريق 10-5 سي سي خون پديدار شوند . 

1.     واكنشهاي خفيف :

  كهير و خارش شديد در اولين دقايق شروع تزريق

 درمان :

  1.     كاهش سرعت تزريق
  2.     تجويز آنتي هيستامين
  3.     در صورت بهبود علايم پس از 30 دقيقه ادامه تزريق با سرعت نرمال
  4.     در صورت عدم بهبود يا وخيمتر شدن علايم مشابه گروه 2
  5.  در بيماري با سابقه مكرر كهير تجويز آنتي هيستامين نيمساعت قبل از شروع ترانسفيوژن

2. واكنشهاي نسبتا” شديد :

 تب ولرز ، سفتي اندامها ، بي قراري ، تاكيكاردي ، كهير و خارش، سردرد و تنگي نفس معمولا” 30 تا 60 دقيقه بعد از شروع تزريق

 درمان :

  1.       توقف تزريق ، تعويض ست وباز نگهداشتن راه وريدي با نرمال سالين
  2.      اطلاع به پزشك مسئول بيمار و بانك خون
  3.      ارسال واحد خوني بهمراه ست ، نمونه ادرار تازه و نمونه هاي خوني ( يك نمونه لخته و يك نمونه حاوي ماده ضد انعقاد )تهيه شده از وريد سمت مخالف تزريق
  4.      تزريق آنتي هيستامين
  5.      تب بر
  6.       در صورت وجود برونكواسپاسم و استريدور تجويز كورتون و برونكو ديلاتور وريدي
  7.       جمع آوري ادرار 24 ساعت بعدي براي تشخيص هموليز
  8.       در صورت بهبود باليني شروع  آهسته تزريق با يك بسته خون تازه
  9.       در صورت عدم بهبودي علايم طي 15 دقيقه يا وخيمتر شدن شرايط مشابه گروه 3

 در بيماري با سابقه دريافت مكرر خون يا 2 يا 3 واكنش تبدار غير هموليتيك تجويز تب بر يكساعت قبل از تزريق و تكرار آن 3 ساعت بعد از شروع تزريق ، تزريق آهسته تر ، گرم نگهداشتن بيمار وگرنه استفاده از فرآورده هاي  فيلتر شده

3. واكنشهاي تهديد كننده حيات :

  •          هموليز حاد داخل عروقي
  •          شوك سپتيك
  •          شوك آنافيلاكتيك
  •         افزايش حجم
  •        TRALI 

 تب و لرز، سفتي اندامها ، تاكيكاردي ، شوك، ادرار قرمز، DIC ، سردرد ، درد كمر ، درد قفسه سينه، ديسترس تنفسي

عوارض تاخيري انتقال خون

  •         عفونتهاي منتقله از طريق انتقال خون
  •          واكنش تاخيري هموليتيك
  •          پورپوراي پس از تزريق
  •         بيماري پيوند عليه ميزبان
  •         افزايش تجمع آهن
  •          نقص ايمني

Haemovigilance & Look back :

Haemovigilance يك سيستم ملي نظارت و هشدار از جمع – آوري خون تا پيگيري تا مرحله گيرندگان خون مي باشد و هدف آن تشخيص ، جمع آوري و تجزيه و تحليل تمامي اثرات ناخواسته تزريق خون به منظور تصحيح علل بوجود آورنده و جلوگيري از تكرار آنها مي باشد .

 علل بوجود آورنده اثرات نا خواسته ممكن است در تمامي سطوح از انتخاب اهداكننده تا شيوه هاي تزريق خون يافت گردد .

Look back : رد يابي و پيگيري بيماريهاي عفوني ناشي از انتقال خون از سه طريق :

  1.     شناسايي اهداكنندگان مستمر آلوده به ويروسهاي منتقله از راه خون
  2.     شناسايي دريافت كنندگان خون يا فرآورده هاي خوني آلوده
  3.     شناسايي ، جمع آوري و قرنطينه كليه فرآورده هاي تهيه شده از اهدا كنندگان آلوده

 Trace back : شناسايي كليه اهداكنندگاني كه خون يا فرآورده خوني آنها به بيماري تزريق گرديده كه باعث ايجاد يك عفونت ناشي از انتقال خون در وي گرديده و اجراي برنامه Look back در مورد اين اهدا كنندگان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 8:40  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

ایدز

HIV چيست ؟

  HIV مخفف ""Human Immunodeficiency Virus  به معني "ويروس نقص ايمني انسان" مي‌باشد.  ويروس ، يك ذره زنده خيلي كوچك است كه مي‌تواند تكثير و پخش شود اما براي زندگي نياز به موجود زندة ديگري دارد. وقتي ويروس، سلولي را آلوده كند شروع به تكثير در داخل آن سلول مي‌كند كه در نهايت منجر به آسيب آن سلول مي‌شود.  

انسان مي‌تواند توسط فرد ديگري كه به HIV مبتلا است آلوده شود و او نيز مي‌تواند بقيه افراد را آلوده كند و بر اين اساس HIV منتشر مي‌شود.

به فردي كه به HIV آلوده است HIV)  +HIV مثبت)  اطلاق مي‌شود.

(سيستم ايمني، گروهي ازسلولها و ارگانها هستند كه بدن را در برابر ويروسها و عفونتها محفاظت مي‌كنند.)

  چرا HIV خطرناك است ؟

 اگر سيستم ايمني بدن به ويروسها حمله مي‌كند و آنها را مي‌كشد پس مشكل چيست ؟

ويروسهاي مختلف به سلولها و بافتهای مختلفي از بدن حمله مي‌كنند. برخي ويروسها به پوست، برخي به دستگاه تنفسی و … حمله مي‌كنند. چيزي كه HIV را اين چنين خطرناك كرده اين است كه HIV به خود سيستم ايمني حمله مي‌كند. سيستم ايمني، گروهي ازسلولها هستند كه بدن را در برابر انواع عفونتها محفاظت مي‌كند و بدون آنها٬ توانايي بدن براي مبارزه با نواع عفونتها تضعيف مي‌شود. لذا وقتی ويروس HIV وارد بدن فردی شود به تدريج قدرت دفاعی بدن وی ضعيف می شود و اين فرد در برابر انواع بيماريها و عفونتها حتی آنهايی که در حالت عادی بيماريزا نيستند آسيب پذير میگردد.

اين روند قابل رؤيت نيست و راهي وجود ندارد تا با نگاه كردن به افراد بگوئيم كه آيا به HIV مبتلا هستند يا خير٬  ولي آزمايش خون مي‌تواند پس از چند ماه از اولين تماس، ويروس را در خون آشكار كند.

افراد آلوده به HIV ممكن است سالها كاملاً سالم بمانند و حتي خودشان ندانند كه آلوده هستند.

      ايدز چيست ؟

 ايدز (AIDS) مخفف Acquired Immune Deficiency Syndrome به معني سندرم نقص ايمني اكتسابي مي‌باشد.

وقتی سيستم ايمني آسيب ببيند، نه تنها در برابر ويروس HIV (كه در آغاز به آن صدمه زده) بلكه به نسبت به بقيه عفونتها هم آسيب پذير مي‌شود و ديگر قادر به كشتن ميکربها و ويروسهايي كه قبلاً برايش مشكلي ايجاد نمي‌كردند نيست و لذا با گذشت زمان، افراد آلوده به HIV بيشتر و بيشتر بيمار مي‌شوند و معمولاً سالها پس از آلودگي به يكي از بيماريهاي خاص٬ شديداً مبتلا مي‌شوند و در اين زمان گفته مي‌شود كه آنها به ايدز مبتلا شده‌اند. بنابراين  زماني كه فرد آلوده به ويروس HIV براي اولين بار به يك بيماري جدي مبتلا شود و يا وقتي كه تعداد سلولهاي ايمني باقيمانده در بدن او از حد معيني كمتر شود، مبتلا به بيماری ايدز در نظر گرفته می شود.

  ايدز يك مرحله كاملاً جدي است كه بدن، دفاع بسيار كمي در برابر انواع عفونتها دارد. در واقع هر فرد آلوده به ويروس HIV ، الزاما مبتلا به ايدز نمی باشد اما در طول مدت آلودگی خود، می تواند ديگران را آلوده کند.

 چه مدت طول مي‌كشد تا HIV به ايدز تبديل شود؟

بدون درمان دارويي، بطور متوسط طي 10 سال آلودگی به ويروس HIV به سمت ايدز پيش مي‌رود که البته اين مدت 10 سال براي فردي است كه تغذيه مناسبی دارد. اما فردي كه در منقطه فقيرنشين است  و بخوبي تغذيه نمي‌شود ممكن است بسيار سريعتر به سمت ايدز و نهايتاً مرگ پيش برود.

درمان دارويی ضد ويروس مي‌تواند مدت زمان بين آلودگي با HIV و شروع ايدز را طولاني تر كند. داروهاي جديدي بوليد شده‌اند که با مصرف آنها، فرد آلوده به HIV  مي‌تواند مدت زمان طولاني قبل از ايجاد ايدز زندگي كند. اما اين دارو‌ها بسيار گران و کمياب بوده و در بسياري از كشورهاي فقير در دسترس نیست و آلوده شدگان در این کشورها٬ سریعتر به سمت مرگ پيش مي‌روند.

      HIV    <<  چگونه منتقل مي‌شود؟ >>    

 HIV در خون و ترشحات جنسي فرد مبتلا  و نيز شير پستان زن آلوده، يافت مي‌شود.

HIV‌ هنگامي منتقل مي‌شود كه مقدار كافي از اين ترشحات به بدن فردي برسد

 

راههاي مختلفي كه فرد مي‌تواند به HIV مبتلا گردد عبارتند از:

  1 -  رابطه جنسي بدون محافظت با فرد آلوده

  رابطه جنسي بدون كاندوم خطرناك است چراکه ويروسي كه در ترشحات جنسي فرد آلوده وجود دارد مي‌تواند بطور مستقيم به بدن شريك جنسي‌اش منتقل گردد. اين موضوع در مورد تماس مقعدی ((anal sex هم صادق است.

(Oral sex)تماس جنسی دهانیخطر كمتري دارند ولي اگر يك شريك جنسي خونريزي لثه يا زخم باز هر چند كوچك در دهانش داشته باشد و كاندوم استفاده نشود HIV مي‌تواند منتقل شود

  2 – تماس با خون فرد آلوده

اگر خون به ميزان كافي از فرد آلوده به بدن فرد غير آلوده وارد شود مي‌تواند ويروس را به او منتقل كند.

 3- سرايت از مادر حامله آلوده به جنين در داخل رحم و يا از شیرمادر آلوده به كودك
ويروس HIV از مادر آلوده به كودك ممكن است در دوران حاملگی، هنگام وضع حمل يا كمی بعد از زايمان انتقال يابد.

HIV مي‌تواند در شير پستان زن آلوده وجود داشته باشد و به نوزادش منتقل شود اما با وجود داروهاي خاص٬ شانس اين انتقال بسيار كاهش مي‌يابد هر چند در بسياري از كشورهاي در حال پيشرفت و فقير، چنين داروهايي در دسترس نيست.

   4 – استفاده از محصولات خوني آلوده

در گذشته بسياري از افراد از طريق انتقال خون و فرآورده‌هاي خوني آلوده٬ به HIV مبتلا مي‌شدند در حال حاضر در اكثر نقاط جهان خونهاي اهدايي، آزمايش مي‌شوند و خطري در اين زمينه وجود ندارد.

  5 – داروهاي تزريقي

  افرادي كه بصورت غير قانوني داروي تزريقي استفاده مي‌كنند نيز نسبت به عفونت HIV آسيب پذير هستند  (مثل معتادان تزريقي، كه بصورت مخفيانه و غير قانوني عمل كرده و معمولاً سرنگي براي تزريق در دسترس ندارند و از سرنگ مشترك استفاده مي‌كنند.)

  رابطه جنسي ايمن (safe sex) يعني چه ؟

رابطه جنسي ايمن اشاره به فعاليت جنسي دارد كه سبب انتقال خون يا ترشحات جنسي از يك شريك جنسي به طرف مقابل  نشود. نمونه‌هاي رابطه جنسي ايمن مثلاً :

1- نداشتن رابطه جنسي كه اصطلاحاً پرهيز جنسي (abstinence) ناميده مي‌شود

2- پرهيز جنسي تا زمان ازدواج  و پايبند باقی ماندن نسبت به همسر٬ پس از ازدواج . (كه البته اين روش خوبي براي اجتناب از آلودگي با HIV است به شرطی که همسر آنها هم وفادرا باشند و آنها را آلوده نكند.)

 رابطه جنسي ايمن‌تر  (safer sex) يعني چه ؟

رابطه جنسي ايمن‌تر به فعاليتهاي جنسي اطلاق مي‌شود كه ريسك كمي از عفونت با HIV‌ دارند.

رابطه جنسي ايمن‌تر اغلب به معناي استفاده از کاندوم حين رابطه جنسي است.

وقتي كاندوم بطور صحيح استفاده شود بعنوان سد فيزيكي عمل مي‌كند و از انتقال ترشحات آلوده به جريان خون فرد ديگر جلوگيري مي‌‌كند.

   آيا بوسيدن خطرناك است ؟

بوسيدن گونهٴ فرد مقابل٬ كه بعنوان بوسيدن متداول اجتماعي شناخته مي‌شود هيچ خطري براي انتقال HIV ندارد. بوسة عميق يا همان بوسه با دهان باز (French kiss) ريسك بسيار پائين در انتقال HIV دارد بخاطر اينكه HIV در بزاق وجود دارد ولي در ميزان كم به تنهائي منجر به عفونت HIV نمي‌شود.

ايدز (HIV) از چه راههائی سرایت نمی کند:

دانستن روشهايي كه از آن طريق عفونت HIV انتقال نمي يابد، بسيار مناسب و سودمند خواهند بود زيرا موجب مي شود كه افراد نگرانيهاي بي مورد خود را در مورد ابتلا به عفونت  HIVكنار بگذارند.

  ٭ اين عفونت از طريق تماسهاي معمول دست دادن ، بغل کردن و درآغوش گرفتن ٬ عطسه و سرفه ٬ تماس داشتن دراتوبوس و يا قطار و وسايط نقليه انتقال نمي يابد.

 ٭ HIV از طريق نيش حشرات و يا تماس با حيوانات منتقل نميشود. (از آنجا كه HIV در بدن حشرات قادر به زيست نمي باشد بنابراين بر اثر گزش حشرات مانند پشه ، فرد به عفونت HIV مبتلا نخواهد شد.)

  ٭ بر اثر پوشيدن لباس در فروشگاهها ،‌ لمس دستگيره در پول و يا ديگر اشيائي كه افراد مبتلا بدان دست بزنند، عفونت HIV منتقل نمي گردد.

  ٭  استفاده شريكي از تلفن٬ وسايل حمام٬ توالت‌های عمومی٬ نوشيدن آب از شير آب و يا شنا در استخري كه افراد مبتلا به نيز در آن شنا كرده اند نيز باعث مبتلا شدن فرد نمي گردد.

  ٭ تنفس هواي آلوده خون و غذاي آلوده نيز فرد را مبتلا نميسازد حتي به طور مشترك غذا خوردن، استفاده از لوازم آشپزخانه يكديگر وسايل آرايش  و حتي مسواك نيز تاكنون موجب ابتلا افراد به عفونت HIV نگرديده است.

  ٭ تاكنون هيچ گزارشي مبني بر سرايت HIV از كودكان مبتلا به ديگر همكلاسان فرد بر اثر تماس هاي غير جنسي به دست نيامده است و حتي كارمنداني كه مبتلا به عفونت مزبور هستند با تماسهاي غير جنسي موجب ابتلا ديگر افراد نخواهندشد .

     آيا چيزي مي‌تواند HIV ايجاد كند ؟

  خير؛ HIV خلق نمیشود. رابطه جنسي بدون محافظ تنها در صورتي خطرناكست كه يك شريك جنسي با ويروس آلوده باشد. 

 خطر در تماس های جنسی بيشتر درعدم شناخت کافی سوابق خونی شريک جنسی شماست. در هر صورت برای اطمينان از کاندوم استفاده کنيد. مگر تا زمانی که مطمئن باشيد که هيچ کدام از شما شريک جنسی ديگری ندارد و قبلاً آلوده به ويروس نشده است.

    علائم بيماری چگونه ظاهر می شود؟

 با کاهش قدرت سيستم دفاعی٬ به مرور زمان بدن آمادهٴ ابتلا به عفونتها و سرطانهايی می شود که به طور معمول در مردم عادی ديده نمی شوند ، اين بيماريها بصورت بيماريهاي ريوی ، اسهالهاي شديد و مزمن ،‌ تبهای طولانی ، کاهش وزن ،‌ اختلالات شخصيتی ،‌ بيماريهاي مغزی و پوستی خود را نشان مي دهند که درنهايت منجر به مرگ فرد مبتلا خواهد شد. 
 

علائم آلودگی با HIV بسیار پیچیده است و دارای مراحل چندی است كه الزاماً همه آنها در افراد آلوده مشاهده نمی شود.

این مراحل عبارتند از: ‪
 

  مرحله عفونت اوليه HIV : (مرحله اول)

اين مرحله چند هفته طول مي‌كشد و معمولاً با يك حالت شبيه سرماخوردگي كه بلافاصله بعد از عفونت رخ مي‌هد همراه است اين حالت شبيه سرماخوردگي گاهي اوقات تحت عنوان حالت seroconversion  ياد مي‌شود. (علائمی نظیر تب، گلودرد، بزرگی غدد لنفاوی، درد مفاصل و عضلات ، سر درد، ضعف و بی حالی، بی اشتهایی ، تهوع و استفراغ، كاهش وزن، اسهال و گاهی دانه های جلدی و یا تظاهرات عصبی)

در حدود 20% موارد علائم به گونه‌اي است كه فرد به پزشك مراجعه مي‌كند ولي معمولاً تشخيص داده نمي‌شود و حتي اگر تست HIV آنتي بادي در اين موقع انجام شود ممكن است هنوز مثبت نباشد.

طي اين مرحله مقدار زيادي HIV در خون محيطي فرد وجود دارد و سيستم ايمني با توليد پادتن ها (آنتي بادي ها)، و لنفوسيتهاي سلول كش (لنفوسیتهای سيتوتوكسيك) شروع به پاسخ در برابر ويروس مي‌كنند.

از هنگام ورود ویروس ایدز تا مثبت شدن نتیجه آزمایشگاهی كه نشانگر آلودگی فرد است حدود 2 تا 12 هفته و گاهی تا 6 ماه طول می كشد.

 درصد فراوانی علایم اصلی مرحله حاد آلودگی اولیه با HIV در جدول زیر آورده شده است:

 

فراوانی

نشانه

80%

تب

51%

دانه های پوستی (راش)

37%

زخمهای دهان

54%

درد مفاصل

44%

التهاب گلو (فارنژیت)

54%

بی اشتهایی

32%

کاهش وزن بیشتر از 2.5 کیلوگرم

68%

کسالت و بی حالی

49%

دردهای عضلانی

46%

تب و راش پوستی

 

 مرحله بدون علامت باليني (مرحله دوم)

اين مرحله بطور متوسط 10 سال طول مي‌كشد و همانطور كه از نام اين مرحله پيدا است، خالي از هر علامتي است هرچند ممكن است غدد متورم لنفاوي هم وجود داشته باشند (لنفادنوپاتي). سطح HIV در خون محيطي به سطح بسيار پائيني كاهش مي‌يابد ولي بیماری همچنان مسري است و آنتي بادي HIV در خون قابل ارزيابي است.

تحقيقات اخير نشان داده است كه HIV طي اين مرحله غير فعال نيست و در غدد لنفاوي بسيار فعال است. تعداد زيادي از سلولهاي T- helper آلوده شده و مي‌ميرند و ويروس فراواني توليد مي‌شود.

تست آزمايشگاهي جديدي وجود دارد كه مقدار ناچيز HIV كه از غدد لنفاوي آزاد مي‌شود را اندازه مي‌گيرد اين تست HIV-RNA را اندازه مي‌گيرد (RNA ماده ژنتيكي HIV مي‌باشد) این تست را تست بارگيري ويروس (viral load test) مي‌گويند که نقش بسيار مهمي در درمان آلودگی با HIV دارد.

 مرحله علامتدار عفونت HIV (مرحله سوم)

با گذشت زمان، سيستم ايمني توان خود را از دست مي‌هد كه به 3 دليل عمده زير است.

1 – بافتها و غدد لنفاوي بدليل سالها فعاليت، آسيب مي‌بينند  

2 –  و HIV جهش پيدا مي‌كند و آلوده كنندگي‌اش تشديد مي‌شود بعبارت ديگر براي تخريب سلولهاي  ،T- helper قويتر و متنوعتر ميشود

3 – بدن توانايي جايگزيني سلولهاي T – helper از دست رفته را ندارد.

با ايجاد نقص در سيستم ايمني، علائم بوجود مي‌آيند که در آغاز بسياري از علائم خفيف هستند. ولي با تحليل سيستم ايمني، علائم تشديد مي‌شوند.

  پيشروي از HIV تا AIDS

با آسيب بيشتر سيستم ايمني، بيماري به سمت بدتر شدن پيش مي‌رود تا اينكه تشخيص ايدز مطرح شود. در حال حاضر در انگلستان تشخيص ايدز وقتي تأييد مي‌شود كه فرد HIV مثبت تعداد خاصي از عفونتهاي فرصت طلب يا سرطانها را بروز مي‌دهد اگر چه فرد HIV مثبت مي‌تواند بشدت بيمار باشد ولي تشخيص ايدز نداشته باشد.

     آيا درماني وجود دارد؟

متاسفانه مطالعات نشان مي‌دهد كه بسياري از افراد گمان مي‌كنند كه براي ايدز درماني وجود دارد كه منجر مي‌شود كه آنها احساس امنيت داشته و ريسك بيشتري بكنندکه البته آنها در اشتباهند. هنوز هيچ درمان قطعی براي ايدز بوجود نيامده است. تنها درمانهاي دارويي ضد ويروس وجود دارد كه پيشرفت HIV به سمت AIDS را آهسته‌ تر ميكند و در اين حالت فرد چند سال مي‌تواند زندگي سالمي داشته باشد.

-    در برخي موارد، درمان ضد ويروس چس از چند سال تأثير خود را از دست مي‌دهند و در برخي موارد ديگر فرد از AIDS بهبود مي‌يابد ولی با HIV براي دهه‌ها زندگي مي‌كند ولي اين افراد مجبورند كه براي تمام عمر روزانه داروهاي قوي مصرف كنند كه گهگاه با عوارض جانبي ناخوشايند همراه است.

-    هنوز هيچ راهي براي درمان قطعي HIV وجود ندارد و تا اين لحظه تنها راه ايمن باقي ماندن، آلوده نشدن است.

 "ايدز" بيمار خود را انتخاب نمی کند. عدم آگاهی افراد به خصوص جوانان از راههای انتقال "HIV شانس ورود اين ويروس به بدن آنها را بالا برده و شيوع آلودگی به آن را در جامعه افزایش می دهد. هيچ تفاوتی هم ندارد که اين اشخاص به چه قشری تعلق داشته باشند.

ايدز يک "بيماری" است، "جرم" نيست. راه های پيشگيری و سرايت آن را ياد بگيريم و بدانيم که چگونه خود را از آلوده شدن به آن محافظت کنيم و در صورتی که با افراد آلوده به ويروس ایدزHIV +" ،
مواجه شديم، با آنان مانند يک "بيمار" و نه مانند يک "مجرم" رفتار کنيم و بدانيم برخورد صحيح با آنان چگونه بايد باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 14:51  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

حمله قلبی (انفارکتوس عضله قلب )


حمله قلبی عبارت است از مرگ سلول های عضلانی قلب در اثر کاهش یا توقف جریان خون سرخرگ های قلب . غالباً در افراد بالای ۴۰ سال رخ می دهد. این بیماری در مردان شایع تر است ، اما میزان بروز آن در خانم ها نیز رو به افزایش گذاشته است .


علایم شایع

درد قفسه سینه یا احساس «سنگینی ، فشردگی یا له شدگی » در قفسه سینه
دردی که از میان قفسه سینه به جناغ و گاهی به آرواره ، گردن ، بازوها، بین دو کتف یا بالای شکم نیز تیر می کشد.
احساس نزدیکی مرگ
تنگی نفس
تهوع و استفراغ
تعریق
منگی
ضعف
احساس خفگی


علل


بسته شدن نسبی یا کامل سرخرگ های قلب توسط لخته خون ، گرفتگی یا انقباض عروقی ؛ یا اختلال شدید در ضرباهنگ قلب


عوامل افزایش دهنده خطر


سیگار کشیدن
چاقی
استرس
بالا بودن سطح کلسترول بد خون ، یا پایین بودن سطح کلسترول خوب خون
بالا بودن فشارخون / دیابت
رژیم غذایی پر از چربی های اشباع شده
سابقه خانوادگی بیماری سرخرگ های قلب
اکثراً انجام کارهای نشستنی و نداشتن فعالیت بدنی کافی
ورزش در گرمای زیاد یا سرما و باد


پیشگیری

حتی المقدور اجتناب از یا کنترل عوامل خطر


عواقب مورد انتظار

با درمان اورژانس و بستری کردن بیمار در بخش مراقبت های ویژه قلبی (سی سی یو) ، اکثر بیمارانی که دچار اولین حمله قلبی خود شده اند بهبود می یابند. تأخیر در درمان غالباً مرگبار خواهد بود. پس از رفع خطر باید ۸-۴ هفته فرصت داد تا بهبودی حاصل شود. تکرار حمله قلبی امری شایع است .


عوارض احتمالی

نامنظم بودن ضرباهنگ قلب شوک ؛ التهاب پرده های دور قلب
نارسایی احتقانی قلب
جمع شدن مایع در فضای دور ریه ها
لخته شدن خون در سیاهرگ های عمقی
آمبولی ریوی
پاره شدن دیواره بین بطنی یا دیواره خارجی قلب
آنوریسم (بیرون زدگی ) دیواره بطن
خطر حمله قلبی در آینده


درمان

اصول کلی


اگر هرگونه علامتی از حمله قلبی را دارید، فوراً کمک پزشکی بخواهید. توجه داشته باشید که داروهای حل کننده لخته تنها در ساعات اولیه حمله مؤثر خواهند بود.


اگر فردی که دچار حمله قلبی شده است بی هوش است و نفس نمی کشد: ـ با فریاد کمک بخواهید و وی را ترک نکنید. ـ از یک نفر بخواهید اورژانس را خبر کند. ـ فوراً تنفس دهان به دهان را شروع کنید. ـ اگر ضربان قلب وجود ندارد، ماساژ قلبی بدهید. ـ تا زمانی که کمک نرسیده باشد عملیات احیا را ادامه دهید.

به هنگام بستری شدن در بیمارستان :

بررسی های تشخیصی ممکن است شامل نوار قلب ، اسکن رادیواکتیو با تکنسیم ۹۹، آنژیوگرافی (عکسبرداری از رگ ها با اشعه ایکس به کمک تزریق ماده حاجب درون آن ها)، و اندازه گیری آنزیم هایی که از عضله قلب آسیب دیده به درون خون آزاد می شود.
اکسیژن و داروهای مختلف
امکان دارد برای به کار انداختن قلب نیاز به تحریک الکتریکی وجود داشته باشد.
شاید جراحی (کار گذاشتن دستگاه ضربان ساز، آنژیوپلاستی با بادکنک کوچک ، یا جراحی بای پاس سرخرگ های قلب )


داروها

داروهایی که به سرعت لخته های خون را حل می کنند (باید در عرض ۳-۱ ساعت از زمان بروز حمله داده شوند).
داروهای ضد درد
داروهای ضد بی نظمی قلب و داروهای ضد آنژین صدری ، مثل مسدودکننده های بتا آدرنرژیک یا مسدودکننده های کانال کلسیمی ، برای پایدار کردن نامنظمی ضربان قلب
داروهای ضد انعقاد برای جلوگیری از تشکیل لخته خون
نیتروگلیسیرین برای گشاد کردن سرخرگ ها و افزایش خونرسانی قلب
داروی دیژیتال برای تقویت انقباضات عضله قلب و پایدار کردن ضربان قلب

فعالیت


به هنگام بهبودی ، کارهای روزمره خود را تدریجاً از سر گیرد. قبل از آغاز مجدد فعالیت جنسی یا رانندگی با پزشک خود مشورت نمایید.
در صورت در دسترس بودن ، در یک برنامه بازتوانی قلبی شرکت کنید.


رژیم غذایی


رژیم غذایی کم چرب (چربی باید کمتر از ۲۰% کل کالری دریافتی را تأمین کند) و پر فیبر
وزن خود را در حد مطلوب نگاه دارید. اگر اضافه وزن دارید، یک رژیم لاغری مناسب و تأیید شده توسط پزشک بگیرید.


توجه:

در این شرایط به پزشک خود مراجعه نمایید


اگر شما یا یکی از اعضای خانواده تان علایم حمله قلبی را دارید. این یک مورد اورژانس و تهدیدکننده زندگی است !
اگر به هنگام بهبودی یکی از موارد زیر رخ دهد: ـ دردی که با داروهای تجویز شده خوب نشود. ـ تنگی نفس یا سرفه به هنگام استراحت ـ تهوع ، استفراغ ، اسهال ، تب ـ خونریزی از لثه ها یا سایر جاها ـ تپش قلب یا جا افتادن یک ضربان قلب 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 22:30  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

استاد میرزا حسین زارع ده آبادی متخلص به شفیق میبدی

در جای جای ایران عزیز افراد ناشناخته و یا کمتر شناخته شده ای هستند که در عین بی ادعائی و اندیشیدن به شهرت با هنر خویش به فرهنگ و هنر این مرزو بوم خدمات ارزنده ای انجام می دهند. و ممکن است همگی ما چند نفر از این افراد را بشناسیم که چه بسی بسن کهولت رسیده اند ولی هنوز خالصانه و برای زنده نگهداشتن آنچه از نسلهای قبل به آنها منتقل شده و بخاطر آن تعهدی که برای خود می شناسند تلاش میکنند و مایه خیر و برکت زندگی ما انسانهای غافل از همه چیز که بجز در چهار دیواری بی خیالی که یک عمر برای خود ساخته ایم هستند. اگر اندک برکتی در زندگی ما است و هنوز باریکه ای از چشمه سار بی انتهای رحمت و برکت خداوند جاری است به خاطر وجود با برکت همین پیران بی مدعاست و بدانیم که با خاموش شدن چراغ عمر این ناشناخته های زندگی ، برکتی از زندگی ما برداشته می شود. پس بیائید این هنرپروران گم شده را بیابیم و به خدمات آنها ارج نهیم که فردا بسی دیر است.

یکی از این عزیزان عزیزی است که در چند قدمی منزل پدری من زندگی میکند و حدود 80 سال از بهار زندگی اش میگذر که شاعری تواناست و اخیراَ به همت دوستانش دیوانی از او بنام « تحفه مور» به چاپ رسیده که خواندنش خالی از لطف نسیت .وی استاد میرزا حسین زارع ده آبادی متخلص به شفیق میبدی نام دارد و در سال 1305 ه.ش در میبد یزد پا به عرصه زندگی نهاداست.

در اینجا شعری بسیار زیبا از وی که در سال 1370 سروده و به حرفه شریف و مقدس پرستار اشاره میکند را برای شما همکاران و دوستان خوبم از ایشان به یادگار میگذارم باشد که همه قدر دان این عزیزان باشیم:

جنگ رنگها

رنگ سیاه گفت که هر کار از من است          

                                        تاریکی از من است و شب تار از من است

تاریکی دل شب از آن شد که دلبرم             

                                 گفتا بیـا کـه نوبـت دیدار از من است

زلف نگار و چین و شکن های دل فریب       

                                خال سیاه کنج لب یار از من است

سرخی دوید پیش و بگفت ای سیه خموش   

                              خون افتخار ملت بیدار از من است

سبز از چمن برون شد و سر بر کشید و گفت 

                                  لطف بهار و طلعت گلزار از من است

نشکفته غنچه گشته مصون در کنار برگ   

                                     در مهد شاخه از ستم خار از من است

آبی آسمانی از آن سوی آسمان           

                                    گفتا حیات خلقت جاندار از من است

زرد از میان جمع درخشید و جلوه کرد  

                                     زد سکه گفت گرمی بازار از من است

دادند داد خود همه الوان گونه گون      

                                          هر یک به نوبه گفت فلان کار از من است

در بین رنگها جدل و بحث در گرفت      

                                         آن گفت نار از من و وان یار از من است

رنگ سفید زد علم صلح بر زمین       

                                       یعنی صفا و صلح در اقطار از من است

زاینها گذشته فخر من این بس در جهان  

                                   رنگ لباس کار  پرستار از من است

خدمتگذار خلق زد انگشت روی لب         

                                    باشید خموش که بیمار از من است

شب زنده دار شب همه شب نیست غیر من 

                                        مهرآکنی به خسته دل زار از من است

بی رنگی است برتر از الوان رنگ رنگ     

                                         رأی شما چه باشد گفتار از من است

گفتم شفیق را به چه رنگی درآمدی

                                          افکند سر به زیر که اشعار از من است

                                         شفیق « میبد 20/9/1370 »

 

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:59  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

گفتگوی یک انسان با خدا

 در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم..

 او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟

 گفتم ....اگر وقت داشته باشید....

 لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد !!!

 چه پرسشی در ذهن تو برای من هست ؟

 پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده   میکند؟

 پاسخ داد: آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...

 عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

 آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند

 سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند

 و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند....

 چنان با هیجان به آینده فکر می کنند.

 که از حال غافل می شوند

 به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده 

 آن ها طوری زندگی می کنند.، انگار هیچ وقت نمی میرند

 و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند 

 من برای لحظاتی سکوت کردم

 سپس من پرسیدم.

 مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟

 پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان  داشته باشند.

 ولی می توانند طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند

 یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

 یاد بگیرند ... دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی را  یاد بگیرند  تنها چند ثانیه

 طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید

 ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید

 یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد

 بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد

 یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند

 ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

 یاد بگیرند و بدانند .. دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند

 ولی برداشت آن ها متفاوت باشد 

 یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند

 بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند

 سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

 آیا چیز دیگری هم وجود دارد  که مایل باشی فرزندانت بدانند؟

 خداوند لبخندی زد و پاسخ داد:

 فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم....برای همیشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:14  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

آدمها و کتابها

 

بعضى از آدم‌ها جلد زرکوب، بعضى جلد ضخيم و بعضى جلد نازک و بعضى‌ها اصلا جلد ندارند.
بعضى از آدم‌ها ترجمه شده‌اند و بعضى‌ها تفسير مى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها با کاغذ کاهى و نامرغوب چاپ مى‌شوند و بعضى با کاغذ خارجى.
بعضى از آدم‌ها تجديد چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها فقط يک بار چاپ مى‌شوند و بعضى از آدم‌ها فتوکپى آدم‌هاى ديگرند.
بعضى از آدم‌ها داراى صفحات سياه و سفيدند و بعضى از آدم‌ها صفحات رنگى و جذاب دارند.
بعضى از آدم‌ها تيتر و فهرست دارند و روى پيشانى بعضى از آدم‌ها نوشته‌اند: حق هرگونه کپى‌بردارى و استفاده بدون اجازه ممنوع و محفوظ است.
بعضى از آدم‌ها قيمت روى جلد دارند بعضى‌ها با چند درصد تخفيف به فروش مى‌رسند و بعضى از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها را بايد جلد گرفت بعضى‌ها را مى‌شود توى جيب گذاشت و بعضى‌ها را توى کيف و بعضى‌ها را روى قفسه قرار داد.
بعضى از آدم‌ها نمايشنامه‌اند و در چند پرده نوشته و اجرا مى‌شوند و بعضى‌ها فقط جدول و سرگرمى‌اند و بعضى‌ها معلومات عمومى.
بعضى از آدم‌ها خط‌خوردگى و خط‌زدگى دارند و بعضى‌ها غلط چاپى و بعضى‌ها غلط املايى فراوانى دارند.
از روى بعضى از آدم‌ها بايد مشق و از روى بعضى از آن‌ها بايد جريمه نوشت.
بعضى از آدم‌ها در کلاس‌ها تدريس مى‌شوند و بعضى‌ها ممنوع بوده و مخفيانه دست به دست مى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها را بايد چندين بار خواند تا معنى آن‌ها را فهميد و بعضى‌ها نخوانده قابل فهم هستند.
بعضى از آدم‌ها را بايد نخوانده دور انداخت و بعضى‌ها را هميشه بايد با خود همراه نمود.
بعضى از آدم‌ها تفرقه‌انداز هستند و بعضى‌ها بانى وحدت و همبستگى.
بعضى از آدم‌ها به نام ديگران چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها قبل از چاپ به فروش مى‌رسند.
بعضى از آدم‌ها در قفسه خاک مى‌خورند و بعضى‌ها در انبار بايگانى شده‌اند.
بعضى از آدم‌ها تاريخى‌اند و از گذشته صحبت مى‌کنند و بعضى‌ها آينده نگرند و به آينده مى‌پردازند.
بعضى از آدم‌ها لطيفه‌اند و بعضى‌ها بى‌روح‌اند و خسته‌کننده.
بعضى از آدم‌ها سياسى‌اند و در هر نوبت چاپ، رنگى ديگر به خود مى‌گيرند.
بعضى آدم‌ها منبع و ماخذ ندارند و بعضى‌ها منبع و مرجع ديگرانند.
بعضى از آدم‌ها شيرازه ندارند و زود از هم مى‌پاشند و بعضى‌ها شيرازه‌شان ميخ دارد و قبل از ميخ کهنه و پاره مى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها با محتوا هستند و بعضى‌ها بى‌محتوا و پوچ‌اند و فقط براى امرار معاش.
بعضى از آدم‌ها ماندگارند و بعضى‌ها در چاپخانه مى‌مانند و بازيافت مى‌شوند.
بعضى آدم‌ها هويت ندارند و بى‌نام و نشان‌اند و بعضى‌ها چندين نويسنده دارند.
بعضى از آدم‌ها در کتابخانه نگهدارى مى‌شوند و بعضى‌ها در پياده‌رو خيابان به فروش مى‌رسند.
بعضى آدم ها را کادو مى‌گيرند و هديه مى‌دهند.
بعضى آدم‌ها را به مفت هم نمى‌خرند و بعضى‌ها از موزه‌ها به سرقت مى‌روند.
بعضى از آدم‌ها بدون مجوز چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها نياز به مجوز ندارند و بعضى‌ها تا ابد مجوز چاپ نمى‌توانند اخذ کنند.
بعضى از آدم‌ها خاطره‌اند و بعضى‌ها يادداشت شخصى.
بعضى آدم‌ها در مدح ديگران نوشته مى‌شوند و بعضى‌ها در بدگويى ديگران.
بعضى از آدم‌ها افسانه‌اند و بعضى‌ها رمان و بعضى‌ها داستان.
بعضى آدم‌ها مذهبى‌اند و بعضى‌ها لامذهب و خيلى‌ها در اين ميان.
بعضى از آدم‌ها احساسات ديگران را جريحه‌دار مى‌کنند و بعضى‌ها به ديگران احترام مى‌گذارند.
بعضى از آدم‌ها به ديگران توهين مى‌کنند و بعضى‌ها توهين را به جان مى‌خرند.
بعضى از آدم‌ها به زور بر ديگران تحميل مى‌شوند و بعضى‌ها خود به ميان ديگران مى‌روند.
بعضى از آدم‌ها چند جلدى و قطورند و بعضى‌ها تک جلدى و لاغر.
بعضى از آدم‌ها از جنگ مى‌گويند و بعضى از صلح و صفا.
بعضى از آدم‌ها از شادى سخن مى‌گويند و بعضى‌ها از غم.
و......................

ما از کدام دسته‌ايم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:8  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

روشهای نوین در درمان زخم ها

درمان زخم های:
بستر - دیابتیک - جراحی - گانگرن فورنیه -سوختگی - عفونی - له شدگی ...

تالیف :
محسن مالکی نژاد
 

  مقدمه
پیشینه تاریخی
مختصری درباره آناتومی و فیزیولوژی پوست 
 واژه زخم فشاری
 تعریف زخم فشاری
پاتوفیزیولوژی زخم فشاری
پوزیشن های در معرض خطر
تقسیم بندی زخم ها
تقسیم بندی زخمهای فشاری
عوامل موثر در پیدایش زخم های فشاری
1- عوامل خطرساز در پیدایش زخمهای فشاری
2- فاکتورهای زمینه ساز یا عوامل مساعد کننده شرایط تشکیل زخمهای فشاری پیشگیری از زخمهای فشاری
درمان زخم بستر
پانسمان
پانسمان ایده آل
پانسمان های سنتی Traditional dressings
پانسمان های مدرن   Modern dressings
فیلم یا پانسمان های شفاف    Films or Transparent Dressings
هیدروژل ها    Hydrogels
آلژینات ها     Alginates
فوم ها     Foams
هیدروکلوییدها      Hydocolloids
- تعدادی از مواردی که بهبود یافته اند
- منابع

 مقدمه

زخمهای فشاری که به نام زخم بستر نامیده می شود در بیمارانی که به علتی دچار بی حرکتی شده اند عارضه ای مهم به شمار می رود.

علت عمده ایجاد زخم بستر مربوط به وجود فشار طولانی مدت بر روی پوست ومتعاقب آن عدم خونرسانی به این عضو است.

آمار دقیقی از میزان بروز زخم بستر نمی توان ارایه داد و آمار ارایه شده در هر کشور با کشور دیگر متفاوت است.بعنوان مثال در کشور دانمارک 43 و در اسکاتلند 86 نفر از هر صد هزار نفر مددجودچار عارضه زخم فشاری بوده و در هلند 10 تا 20 درصد بیمران پذیرفته در مراکز پرستاری در منزل مبتلا به این عارضه ذکر شده اند.

پیشگویی به نقل از داوری در خصوص آمار مبتلایان به زخم بستر در ایران این میزان را در بیماران بستری در بخشهای عمومی5% و در بیماران بستری در مراکز نگهداری از معلولین 38%ذکر می کند.

 پیشینه تاریخی

قدمت زخم و درمان زخم به اندازه عمر بشر است. مصریان باستان با مشکل زخم بستر آشنا بوده اند،در یکی از مومیایی ها( احتمالا یک شاهزاده مصری )زخمهای بستری مشاهده شد که با قطعه ای از پوست یک حیوان پوشانده شده بودند و برخی از این زخمها حتی در خود نشانه هایی از التیام نیز داشتند.

قدیمی ترین دست نوشته موجود در خصوص زخم بستر متعلق به فابریکوس هیلدانوس است که واژه ((قانقاریا)) را برای این زخمها بکاربرده است.واژه ((دکوبیتوس))اولین بار در سال 1777 به کار رفته و در آن به ارتباط میان ((قانقاریا))و بیماران رنجور و خوابیده در بستر اشاره شده است.

اما در سال 1850 تعداد زیادی از دانشمندان به این نتیجه رسیدند که زخم فشاری بعلت تاثیر فشاری به علت تاثیر فشار بر پوست ایجاد می گرددو همچنین به اهمیت پیشگیری از بروز زخمهای فشاری توجه نمودند.

امروزه پژوهشگران ثابت نموده اند که ایجاد فشاری معلول ترکیبی از عوامل داخلی و خارجی است.

 مختصری درباره آناتومی و فیزیولوژی پوست

پوست سدی بین اعضای داخلی ومحیط خارجی است ودربسیاری ازاعما ل حیاتی بدن دخالت دارد.به طوریکه انسان بدون آن نمی تواند زنده بماند.

پوست اندامی وسیع با وزن مولکولی 4کیلوگرم است که سطحی معادل 2متر مربع را می پوشاند.

اجزاء پوستی شامل اپیدرم- درم- ضمائم پوستی وچربی زیرجلداست.

اپیدرم : حائل اصلی بدن اپیدرم است ودرزیراپیدرم لایه عروقی درم قراردارد که مسوول نگهداری وتغذیه سلولهای اپیدرم است.

اپیدرم به چهار طبقه تقسیم می شود که از محل اتصال درم با لایه سلولهای  بازال شروع  ودرنهایت به لایه شاخی ختم می شود. این لایه ها عبارتنداز:

1-  لایه سلولهای بازا ل یا سلولهای مادری اپیدرم: سلولهای جوانه زننده تمایزنیافته(تقسیم سلولی درسلولهای بازال انجام می شود.)

2-  طبقه خاردار: دربالای لایه سلولهای بازال قرار داردواز کراتینوسیتهائی تشکیل شده که کراتین تولید می کنند.(کراتین پروتئینی رشته ای واصلی ترین جزء طبقه شاخداراست. کراتینی شدن ازاین طبقه آغازمی شود.)

3-  طبقه دانه دار: روند تمایز ادامه می یابد وسلولها کراتین زیادی بدست می آورند وپهن ترمی شوند.

4-  طبقه شاخی: سلولهای مرده و پهن و بزرگ وچند ضلعی هستند ودرستونهای لایه عمودی روی هم انباشته شده اند.این لایه سد فیزیکی اصلی است.

علاوه بر سلولهای بازال وکراتینوسیتها 2 رده سلولی دیگربه نامهای: ملانوسیتها وسلولهای لانگرهانس دراپیدرم وجود دارد.

غشاء پایه حد فاصل درم واپیدرم را می گویند که دارای سه لایه (شفاف- پایه- فیبرهای اتصالی ) وحاوی فرورفتگیها وبرآمدیگهای متعددی است.

درم: درم ضمائم پوستی رانیز دربرمی گیرد وچربی زیرجلد سومین وعمقی ترین لایه پوست است.

شامل کلاژن ورشته های الاستیک وماده زمینه ای است.

ضمائم پوستی : عبارتندازغدد عرق- آپوکرین واکرین ? فولیکولهای مو- غدد سبابه وناخن که همگی از اپیدرم منشاء می گیرند.

چربی زیر جلد : شامل اعصاب وعروق خونی است که عروق خونی وظیفه تامین مواد غذائی وتنظیم حرارت را برعهده دارند.

واژه زخم فشاری

واژه های متعددی جهت زخمهای فشاری به کار رفته است که معمول ترین آنها Decubitus ulcer و Bedsore است.

واژه Decubitus ازکلمه لاتین دکومبر Decumber به معنای دراز کشیدن مشتق شده است ودلالت براین دارد که این زخمها صرفا درنتیجه خوابیدن به مدت طولانی ایجاد می شوند علت نامگذاری bedsore بروزمکرراین زخمها دربیماران بستری درتخت می باشد.

با توجه به تعاریف  ازآنجائیکه عامل اصلی ایجاد زخم فشار است واژه pressure ulcer یا زخم فشاری صحیح ترین ومناسب ترین واژه برای توصیف این زخم ها ست.

 تعریف زخم فشاری:

باتوجه به اهمیت موضوع تعاریف متفاوتی در منابع مختلف عنوان گردیده است که در زیر به مهمترین آنها اشاره می کنیم.

-  زخم فشاری به زخمی گفته می شود که به علت وارد آوردن فشاری بیش از فشار طبیعی مویرگها(32میلیمترجیوه) به مدت طولانی بر سطح پوست ایجاد می گردد که موجب نکروز ناکیه محدودی از بافتهای نرم می شود. " برونر- سودارث1998"

-  یک زخم فشاری  ناحیه متمرکزی از نکروز بافتی است که هنگامیکه بافت نرم بین یک برجستگی استخوانی و یک سطح خارجی به مدت طولانی تحت فشار قرار می گیرد ایجاد می شود." پوتروپری وفیس براساس NPUAP "

-  زخم فشاری عبارت است از یک ناحیه نکروز سلولی که دراثر فقدان گردش خون درآن ناحیه ایجاد می شود.                                    " تایلور"

زخم فشاری عبارت از ناحیه نکروزه ای است که در نتیجه فقدان جریان خون کافی به آن ناحیه دراثر فشار ایجاد می شود." HARKNESS& DIBCLTER "

 - Margo lis  زخم فشاری را این طور تعریف کنید:

از بین رفتن ساختمان آناتومیک و عملکرد نرمال پوست که در نتیجه فشار خارجی وارد بر برجستگی های استخوانی ایجاد می شود وطبق قاعده ای منظم و در یک زمان معین بهبود نمی یابد.(( پوتروپری))

 پاتوفیزیولوژی زخم فشاری

از نظر پاتوفیزیولوژی سه عامل در پیدایش زخمهای فشاری موثرند:

1-   شدت فشار و فشار لازم جهت بسته شدن مویرگها

2-   طول مدت فشار

3-   تحمل بافت

فشار بیش از 32 میلی متر جیوه سیستم مویرگی شریانی-وریدی که مسئول تغذیه بافتها و دفع مواد زائد از آنها می باشد را مسدود می کند و در نتیجه سیستم مویرگی شریانی-وریدی که مسئول تغذیه بافتها و دفع مواد زائد از آنها می باشد را مسدود می کند و در نتیجه موجب آنوکسی( Anoxia ) و یا ایسکمی (Ischemia) بافتی می گردد.بدین ترتیب وضعیت متابولیسم بافت که بطور طبیعی به میزان دریافت اکسیژن از خون و دفع مواد حاصله از متابولیسم و دی اکسیدکربن بستگی دارد را متحمل ساخته و در نتیجه موجب متابولیسم بی هوازی و پیدایش حالت اسیدوز بافتی گردیده متعاقب آن نفوذپذیری مویرگها افزایش یافته و باعث ایجاد تورم و سرانجام سبب مرگ سلولی می شود و در نهایت به صورت زخم فشاری تظاهر پیدا می کند.

تغییر رنگ پوست ناحیه تحت فشار ( Blanching ) اولین علامت زخم فشاری است، به طوریکه پوست این نواحی به علت کم شدن جریان خون در مقایسه با سایر نواحی رنگ پریده و سفید می گردد.دراین حالت اگر فشار رفع شود، Normal reactive hyperemia   ( واکنش نرمال پرخونی ) که همراه با قرمزی و گرمی در محل می باشد، ایجاد می شود، که یک واکنش جبرانی است.حدودا یک ساعت طول می مشد تا این واکنش طرف شود.اگر فشار مدت زمان بیشتری طول بکشد، پس از رفع AbNormal reactive hyperemia   ( واکنش آنرمال پرخونی) ایجاد می شود که به صورت اتساع بیش از حد و induration   در محل ایجاد می شود.( induration یک ناحیه ادم لوکالیزه در زیر پوست است)، که این واکنش نیز بیش از 1 ساعت تا دو هفته طول می کشد تا برطرف شود.

همچنین اگر مدت زمان فشار از این مرحله هم طولانی تر شود،مرگ سلولی و سپس نکروز بافتی را خواهیم داشت.با شکافته شدن پوست که مهمترین سد دفاعی بدن می باشد،میکروارگانیسم هایی از قبیا استرپتوکوک ،استافیلوکوک، پسودومونا و عفونتهای ثانوی در محل زخم نفوذ می کنند که در این حالت مقابله با آن دشوار است و حتی ممکن است عمیق تر گردد و به عضله واستخوان راه یابد و موجب انتقال عفونت از طریق جریان خون به تمام نقاط بدن شود.

به غیر از خطر ایجاد عفونت ،ازدست رفتن مقدار زیاد مایعات و الکترولیتهای بدن از محل ،سبب کاهش مایعات واختلال در تعادل الکترولیت ها شده و در نهایت باعث کمبود پتاسیم می گردد و همچنین از دست رفتن مقادیر زیادی پروتئن از بافتهای زیر جلدی منجر به کاهش آلبومین خون می گردد.

به طور کلی می توان گفت پس در شرایط طبیعی به مدت 2 ساعت می تواند فشار و کاهش اکسیژن رسانی به سلول را تحمل نماید،البته این زمان تا حدودی به مقدار فشار وارد بر پوست بستگی دارد.

 به طور خلاصه میتوان گفت :

فشار> کاهش یا قطع خونرسانی به پوست یا بافتهای زیرین > اختلال وضعیت متابولیسم بافت > آنوکسی و ایسکمی بافت > نکروز بافتی>خراشیدگی و زخم> تهاجم میکروارگانیسم ها>عفونت>درگیری بافتهای زیرین شامل فاسیا،ماهیچه و استخوان

 پوزیشن های در معرض خطر

در وضعیت های مختلف غالبا فشار بر روی نقاط معینی از بدن وارد می شود،بنابراین این نقاط در معرض خطر بیشتری از نظر زخمهای فشاری قرار دارند. در زیر به این نقاط در وضعیت های مختلف می پردازیم:

1-    وضعیت خوابیده به پشت (supin position)

استخوان پس سری (occipital bone) ،ستون مهره ها (vertebrae) ، آرنج (elbow) ،ساکروم، دنبالچه ،پاشنه پا

2-    وضعیت خوابیده به شکم (prone position)

استخوان پیشانی (frontal bone) ،استرنوم، زانو، برجستگی های لگن، انگشتان پا

3-    وضعیت خوابیده به پهلو (lateral position)

استخوان کتف ،ایلیاک کرست، برجستگی بزرگ استخوان ران ،قوزک های پا

4-    وضعیت نشسته (sitting position)

ساکروم و برجستگی های استخوان عانه

- به طور کلی شایع ترین محل زخمهای فشاری ،استخوان ساکروم و دنبالچه می باشد.

در یک بررسی مشخص شد که 96% این زخمها در زیر سطح ناف (umbilicus) ، 67% اطراف ناحیه لگن (pelvic) و 29% در اندام تحتانی می باشد.در تحقیقی که توسط لوین و همکارانش انجام شد به معرفی دو مورد نادر در محل بروز زخم بستر در نواحی ترقوه (clavicle) و مچ دست (wirst) اشاره نمود.

 تقسیم بندی زخم ها

محققین مختلف چندین نوع تقسیم بندی را در مورد مراحل مختلف زخمهای فشاری ذکر نموده اند که به دو مورد اشاره می شود.

 - تقسیم بندی زخم مربوط به خانم شی که بیشتر وسعت زخم مورد توجه قرار گرفته است.

مرحله 1 : فشار ممکن است موجب قرمزی محل تحت فشار شود یا لایه ای نازک از اپیدرم دچار زخم گردد اما به درم محدود می شود به طوری که در این مرحله دوم سالم باقی می ماند.

مرحله 2: زخم تمام لایه های پوست را گرفتار می کند و به درم نیز گسترش می یابد اما به داخل چربی زیر پوست دست اندازی نمی کند.

مرحله3: زخم به داخل چربی زیر پوست دست اندازی می کند اما به فاسیای عمقی محدود می گردد.

مرحله 4: زخم هیچ محدودیتی ندارد و به توده عضلانی گسترش می یابد به طوری که گاهی اوقات استخوان نیز در معرض دید قرار می گیرد.

مرحله 5: زخم به صورت یک سوراخ یا حفره بسته شده ای نمایان می شود که لایه های پوستی روی این حفره را بسته است و یا به صورت ضایعه کوچکی به سطح پوست باز می شود.دراین مرحله تعیین وسعت ناحیه آسیب دیده مشکل می باشد زیرا براحتی قابل دسترسی نیست.

 - تقسیم بندی زخم توسط NPUAP انجمن بین المللی مشاوره زخم های فشاری که بیشتر به خصوصیات زخم از نظر بالینی پرداخته است:

مرحله 1: اریتمایی که با فشار انگشت سفید نمی شود، در محل تخت فشار،نشان از زخم فشاری در آینده می دهد.همچنین علایم دیگری نظیر لکه های پوستی(کبودی)، گرمی و سفتی ممکن است ظاهر شود.بررسی این مرحله در افرادی که پوست تیره دارند مشکل می باشد.

مرحله2: دراثراز بین رفتن اپیدرم،درم و یا هر دو ضخامت پوست جزئی کاهش می یابد.زخم سطحی است و از نظر بالینی به صورت یک خراشیدگی،تاول و یا گودی کم عمق مشخص می شود.در این مرحله معمولا زخم دردناک است.

مرحله 3: ضخامت پوست کاملا از بین می رود که شامل آسیب و یا نکروز بافت زیر جلدی است که به طرف پایین تا فاشیا گسترش می یابد.زخم از نظر بالینی در این مرحله به صورت یک گودی عمیق است که گاهی همراه با گسترش به بافتهای اطراف می باشد،بهبودی زخم در این مرحله ماهها به طول می انجامد.

مرحله 4: ضخامت پوست به طور کامل از بین می رود که همراه با بافت نکروز بافتی،آسیب به ماهیچه ها، استخوان و ساختمانهای مربوط به آن نظیز تاندونها و کپسول مفصلی وجود دارد.بهبودی در این مرحله ماهها و گاه  تا ساالها به طول می انجامد.

       عوامل موثر در پیدایش زخم های فشاری

عوامل موثر در پیدایش زخم های فشاری را می توان به دو دسته تقسیم کرد:

1-    عوامل خطرساز در پیدایش زخمهای فشاری

2-    فاکتورهای زمینه ساز یا عوامل مساعد کننده شرایط تشکیل زخمهای فشاری

  ١ - عوامل خطرساز در پیدایش زخمهای فشاری

a )    بی حرکتی:

فردی که به مدت طولانی می نشیند یا دراز می کشد مستعد زخم های فشاری است زیرا بی حرکتی موجب فشار به مدت طولانی روی بعضی از نقاط خاص بدن می شود و به همین دلیل انسان در هنگام خواب تمایل به حرکت دارد.بیمارانی که در تغییر پوزیشن به طور مستقل ناتوان هستند مانند افراد فلج در معرض خطر قرار دارند.این بیماران می توانند فشار را درک کنند اما به طور مستقل قادر به تغییر پوزیشن نیستند تا فشار وارد را رفع کنند. در بیماران SCI اختلال هم در درک حس و هم حرکت وجود دارد. یعنی این بیماران حتی قادر به درک فشار نیز نیستند.

b )    کاهش درک حسی:

فردی که میتواند درد و فشار را احساس کند متقابلا در پی این درد و احساس فشار خود به خود جابه جا می شود و تغییر پوزیشن می دهد و یا ازدیگران تقاضای کمک می کند اما فردی که حس درکش در مقابل درد و فشار کاهش می یابد در معرض خطر زخمهایی فشاری قرار می گیرد.

  c )    کاهش سطح هوشیاری :

در حالت هوشیاری به وسیله تغییرپوزیشن  و بهداشت، تمامیت پوست خود را حفظ می کند.بیماران گیج و افرادی که سطح هوشیاریشان کاهش یافته است قادر به حفاظت خود در برابر زخمهای فشاری نیستند.بیماران گیچ ممکن است قادر به درک فشار باشند اما نمی توانند بفهمند چگونه آن را مرتفع کنند اما بیمارانی که در کما هستند حتی قادر به درک فشار نیز نمی باشند.بیمارن بیهوش یا بیماران بیهوش یا بیماران بخشهای ICU  اگر به مئت طولانی در یک پوزیشن در تخت قرار بگیرند در معرض خطر هستند.همچنین این مطلب در مورد افرادی که از نظر روانی افسره هستند و تمایلی به حرکت ندارند صدق می کند.

d )    گچ ،تراکشن، وسایل ارتوپدی و سایر تجهیزات

گچ و تراکشن حرکت بیمار را به خصوص در انتهاها کاهش می دهد.در فردی که عضوی را گچ گرفته نیروی اصطکاک بین سطح گچ و پوست محل وجود دارد،همچنین نیروی مکانیکی فشاری است که از سوی گچ بر پوست اعمال می شود خصوصا اگر گچ تنگ باشد و یا انتهاها متورم شوند که این نیروها پوست را درمعرض خطر قرار می دهند،هر وسیله ای که بر روی پوست اعمال فشار کند می تواند منجر به زخم فشاری شود که از رایج ترین آنها می توان به N.G.Tube  سوند اکسیژن تراپی و بریس اشاره کرد. پرستار باید پوست زیر این نواحی را از نظر علایم اولیه زخمهای فشاری بررسی کند.

 2- فاکتورهای زمینه ساز یا عوامل مساعد کننده شرایط تشکیل زخمهای فشاری

a )    نیروی شرینگ

نیروی است که هنگامیکه دو یا چندلایه از بافت در خلاف جهت حرکت بدن کشیده شود ایجاد می شود.هر بیماری که در تخت بیمارستان هنگامیکه که در وضعیت نیمه نشسته تا نشسته قرار داشته باشد نیروی شرینگ را تجربه می کند. وقتی سرتخت بالا می آید مریض به طرف پایین تخت سر می خورد و در نتیجه لایه های خارجی پوست که به ملافه چسبیده اند تمایل دارند در پوزیشن ثابت باقی بمانند ولی بافتهای زیرین شامل ماهیچه ها و استخوان به سمت پایین تخت سر می خورند و نیروی شرینگ ایجاد می شود.

نیروی شرینگ سبب می شود که عروق خونی زیر جلد تحت فشار قرار بگیرند و در نتیجه سبب انسداد جریان خون و نکروز در آن ناحیه می شود.

 b )    نیروی اصطکاک

اصطکاک در حقیقت نیروی مکانیکی خارجی است که هنگامیکه پوست بر روی سطح خنثی کشیده می شود ایجاد می شود.این نیروها می تواند سبب جداشدن اپیدرم و با ایجاد خراش در پوست می شود.استفاده از وسایل بالابر ،تکنیکهای صحیح در جابجایی بیماران و همچنین استفاده از وسایل حمایتی در محل پاشنه ها وآرنج در هنگام جابه جایی و کاربرد مرطوب کننده ها به منظور حفظ هیدراتاسیون اپیدرم تا حد زیادی این عامل را کاهش می دهد. همچنین پوست شکننده افراد مسن در برابر اصطکاک مستعد زخم و به دنبال آن عفونت می باشد.

 c )    رطوبت

رطوبت خطر تشکیل زخمهای فشاری را 5 برابر می کند.پوست در معرض رطوبت در اثر جذب آب نرم و نازک می شود و در نتیجه مقاومتش در برابر فاکتورهای فیزیکی مثل فشار نیروی شرینگ کاهش می یابد.بیماران بی حرکت قادر به رفع نیازهای بهداشتی خود نیستند به مراقبت های پرستاری در جهت خشک و تمیز نگهداشتن پوست نیازمندند.زطوبت می تواند ناشی از درناژ زخمها،تعریق،سیستم اکسیژن تراپی،استفراغ و بی اختیاری باشد.مایعات خاص بدن مثل ادرار و مدفوع به علت تحریکات شیمیایی خطر انهدام پوست را افزایش می دهند.

  d )    سوء تغذیه

در بیمارانی که دچار سوءتغذیه هستند اغلب آتروفی عضلانی شدید و کاهش در بافت زیرجلدی دیده می شود. با تغییرات مذکور بافت کمتری بعنوان محافظ بین پوست و استخوان زیر آن وجود دارد لذا اثر فشار بر روی بافت باقیمانده تشدید می شود. بیمارانی که سوءتغذیه دارند دچار کاهش آلبومین خون و آنمی می شوند. آلبومین بعنوان یک وسیله ارزیابی میزان پروتئین بیمار استفاده میشود.کاهش آلبومین خون و آنمی می شوند.آلبومین بعنوان یک وسیله ارزیابی میزان پروتئین بیمار استفاده می شود.کاهش آلبومین سرم کمتر از gr/ml 03/0 بیمار را در معرض خطر بیشتری از نظر زخمهای فشاری قرار می دهد.همچنین سطح آلبومین پائین باعث بهبودی دیرتر زخمها می گردد.

همچنین کاهش سطح پروتئین توتال به زیر gr/ml 054/0 فشار اسموتیک کلوئیدی را کاهش داده که منجر به تجمع مایع در فضای میان بافتی و کاهش اکسیژن رسانی به بافتها می گردد.ادم مقاومت پوست را در مقابل نیروهایمکانیکی خارجی کاهش داده و همچنین به علت کاهش خونرسانی و تجمع مواد زائد خطر پیدایش زخمهای فشاری را افزایش می دهد. سوءتغذیه همچنین تعادل آب والکترولیت بدن را بر هم می زند و فرد را مستعد زخم می کند.

از عوامل دیگر می توان به کاهش ویتامین C اشاره کرد که سبب شکننده شدن مویرگها می شود وهنگامیکه این مویرگها در بافت از بین می روند، جریان خون بافت کاهش می یابد و پوست مستعد زخم می شود.

 e )    آنمی

کاهش سطح هموگلوبین ظرفیت حمل اکسیژن توسط خون و مقدار اکسیژن قابل تحویل به بافتها را کاهش می دهد.آنمی همچنین متابولیسم سلولی را کاهش داده و بهبودی زخمها را به تاخیر می اندازد.

 f )     کاشکسی

حالت لاغری مفرط بوده که در بیماریهای شدید مثل کانسر و مراحل نهایی بیماریهای قلبی ریوی دیده می شود.بیمار کاشکسیک بافت چربی لازم جهت محافظت از برجستگی ها استخوانی را در برابر فشار از دست می دهد.

 g )    چاقی

در چاقی متوسط تا شدید چربی و بافتهای زیر آن عروق خونی کمتری دارند و در نتیجه در برابر آسیبهای ایسکمیک زودتر تخریب می شوند.

 h )    عفونت

معمولا همراه با عفونت تب نیز وجود دارد که این دو عامل نیازهای متابولیک بدن را افزایش می دهد و لذا بافت هیپوکسیک ایجاد می شود که بیشتر در معرض خطر قرار می گیرد.تب همچنین منجر به تعریق زیاد می شود که رطوبت پوست را افزایش داده و از این طریق پوست را مستعد زخم می کند.

 i )       اختلال در گردش خون محیطی

در افرادی که بیماریهای عروق محیطی دارند یا افرادی که دچار شوک هستند و یا افرادی که داروهای وازوپرسور دریافت می کنند این حالت دیده می شود.کاهش جریان خون به بافت باعث هیپوکسی می شود و لذا بیشتر مستعد تخریب ایسکمیک هستند.

 j )      سن

در بیماران مسن نیز زخمهای فشاری با شیوع بیشتری اتفاق می افتد.افراد مسن بعلت از دست دادن چربی بافت زیرجلدی،پوست چروکیده دارند و مستعد زخمهای فشاری هستند.

 k )    بیماریها

در بیماریهایی نظیر دیابت ملیتوس،بیماریها قلبی عروقی، آنمی،نوروپاتی ها،بیماریهای کلیوی،نقص سیستم ایمنی ،بیماریهای ریوی زخمهای فشاری بیشتر دیده می شود.

l )       وضعیت روانی

اضطرابهای عاطفی ? روانی نیز موجب بروز فشاری می شود.زیرا میزان گلوکوکورتیکواستروئیدها را افزایش داده و تشکیل کلاژن را محدود می کند بنابراین پوست جهت ایجاد زخم آماده تر می گردد.

 پیشگیری از زخمهای فشاری

1- افزایش تعداد دفعات حمام شخصی ، استفاده از عوامل شوینده ملایم و اجتناب از آب داغ و مالش بیش  از حد

2- بررسی و معالجه بی اختیاری ، رعایت بهداشت به موقع پوست و استفاده از پدهای جاذب که سریعا یک سطح خشک را برای پوست به وجود می آورند کمک کننده است.

3- استفاده از مرطوب کننده ها برای پوست خشک و به حداقل رساندن فاکتورهای محیطی که منجر به خشکی پوست می شود از جمله کاهش رطوبت سردی هوا

4-   روی برجستگی ها استخوانی را مالش ندهید.

5- استفاده از تکنیکهای صحیح چرخش،انتقال  و پوزیشن دادن به بیمار به منظور به حداقل رساندن آسیب ایجاد شده بوسیله اصطکاک و نیروی شرینگ به پوست

6-   استفاده از لوبرکانت ( روغن) یا پوششهای حمایتی به منظور کاهش آسیب ناشی از اصطکاک

7- شناسایی و تصحیح عوامل آن دریافت پروتئین و دریافت کالری و توجه به مکملهای غذایی و حمایت تغذیه ای افراد

8-   ایجاد یک برنامه نوتوانی به منظور نگهداری یا بهبود حرکت و فعالیت

9- استفاده از بالشت روی برجستگی های استخوانی از جمله زانوها و قوزک های پا را از تماس مستقیم با یکدیگر حفظ کنند.

10-  اجتناب از پوزیشن هایی که فشار مستقیما بر روی تروکانترها وارد می شود

11- آموزش به افرادی محدود در صندلی که توانایی دارند و قادرند هر 15 دقیقه وزن بدن را به قسمتی دیگر منتقل کنند.

درمان زخم بستر

عوامل متعددی در بروز زخم بستر دخیل هستند که در این میان بی حرکتی و متعاقب آن ایجاد فشار بر پوست و سایش آن نقش عمده تری دارند.پیشگیری همواره بهتر از درمان است و در اینجا نیز توجه ویژه به بیماران بی حرکت و تغییر وضعیت بدنی و استفاده از تجهیزات کم کننده فشار،تشکهای مخصوص اهمیتی حیاتی دارد.

در درمان زخمها زمانی موفق هستیم که عامل ایجاد کننده را برطرف ساخته و همزمان به درمان به عوارض ایجاده شده بپردازیم.

در درمان مؤثر زخم، انتخاب پانسمان مناسب در کنار سایر درمانها از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

 پانسمان

انسانها همواره در جستجوی مرهمی برای درمان بهینه زخم بوده اند و در این راه ضمادها و ترکیبات گوناگونی را آزموده اند.

مصریان باستان از ترکیبات مختلفی که منشاء طبیعی داشته اند مانند چربی حیوانات،عسل و الیاف گیاهان استفاده نموده اند.سایرین از پوست برگ درختان و ترکیبات گیاهی،گل و خاشاک،الیاف پارچه و سایر ترکیبات صناعی استفاده کرده اند که برخی موثر و برخی دیگر غیرموثر و حتی گاهی سمی و کشنده بوده اند.

برخلاف عقیده رایج در خصوص خشک نگه داشتن زخم برای التیام سریعتر،دکتر وینتر در سال 1962 ثابت نمود که التیام وترمیم زخم، زمانی که از یک پانسمان نگه دارنده رطوبت استفاده می شود.(محیط مرطوب) بسیار سریعتر از زمانی است که زخم در معرض هوا خشک شود.

بعدها صدها برررسی و تحقیق دیگر این نکته را تایید نمودند و امروز این یک اصل بدیهی در درمان زخم محسوب میشود.

مکانیسمهای زیادی در این میان دخیل هستند که ازآن جمله می توان به تسهیل مهاجرت سلولی،تحریک فیبروبلاستها برای ترشح کلاژن،تشکیل بستر مناسب برای انتقال آنزیمها و هورمونها مانند هورمون رشد، تحریک ماکروفاژها ، تسهیل دبریدمان اتولییتیک ، .... اشاره نمود.

پانسمان ایده آل

 پانسمان ماده ای است که مستقیما در تماس با سطح زخم قرار میگیرد.یک پانسمان باید به نحوی طراحی گرددکه برای زخمها مراحل مختلف درمان زخم مناسب باشد.برای پانسمان ایده آل ویژگیهایی ذکر شده که به بعضی از آنها اشاره می شود.

- بهترین شرایط را برای التیام زخم فراهم سازد.

برای ایجاد شرایط مناسب التیام زخم بطور اصولی باید عواملی را که باعث کند شدن روند التیام می گردند حذف نمود.

زخمی که در مجاورت هوا قرار میگیرد دهیدراته و خشک می گردد و برروی آن پوسته و دلمه تشکیل شده در نهایت بافت جوشگاه ایجاد میشود وجای زخم باقی می ماند.

پوسته روی زخم علاوه بر اینکه یک سد مکانیکی در برابر مهاجرت سلولهای اپیتلیال بوده و آنها را به عمق زخم هدایت می کند،محل مناسبی برای رشد میکروارگانیسمها نیز می باشد.برداشتن بافتهای مرده و نکروتیک اولین قدم برای شروع التیام است.

 - زیر پانسمان محیط مرطوب حفظ شود.

همانگونه که قبلا ذکر شده محیط مرطوب بهترین محیط برای ترمیم زخم است.

 - اجازه تبادل گازهایی مانند اکسیژن،دی اکسید کربن و بخار آب را بدهد.

نقش اکسیژن در فرایند ترمیم زخم مورد بحث پژوهشگران است.سلولهای اپتلیال برای تقسیم و حرکت نیاز به اکسیژن دارند.

وینر ثابت کرده که اکسیژن به التیام زخم کمک می کند.سایرمحققین نشان داده اند که افزایش اکسیژن موضعی در ترمیم انواع زخمها تاثیر مثبت داشته و کاهش آن سبب تاخیر در روند التیام می گردد.

 - حرارت مناسب را حفظ نماید.

پانسمانها با جلوگیری از تبخیر ترشحات،زخم را از سرد شدن محافظت می کنند ئ در درجه حرارت 37 درجه سانتی گراد که بهترین حرارت برای تقسیم سلولی است را ثابت نگه می دارند.

لاک مشاهده کرد که در زخمی که تازه تمیز شده 40 دقیقه زمان لازم است تا مجددا درجه حرارت 37 درجه برقرار گردد و فعالیتهای تقسیم میتوزی سلول از 3 ساعت بعد آغاز می گردد.

 - نسبت به میگروارگانیسم ها نفوذ پذیرباشد.

زخمهای که عفونت شدید دارند التیام نیافته و مرحله التهابی درآنها طولانی میشود.پانسمان باید هم از سمت بستر زخم و هم از خارج نسبت به میکرو ارگانیسم ها نفوذناپذیر باشد.

ممکن است برای عده ای این تصور غلط بوجود آید که پانسمانهای بسته یا نیمه بسته موجب افزایش احتمال بروز عفونت می گردند.در یک بررسی که بروری 69 مقاله تحقیقی صورت گرفت مشخص گردید که میزان بروز عفونت در پانسمانهای سنتی 1/7 درصد و با پانسمانهای بسته 6/2 درصد بوده است.

 - در زخم ذرات ریز و باقیمانده به جای نگذارد.

بعضی از پانسمانها مانند گاز و پنبه در زخم ذرات و الیاف ریزی به جای می گذارند که این ذرات بعنوان جسم خارجی محسوب شده و ممکن است باعث بروز عفونت و یا واکنش بافتی گردند.

 - به زخم نچسبند.

پانسمانهایی که به زخم می چسبند اغلب در هنگان برداشتن درد زیادی ایجاد کرده و ممکن است قسمتی از بافت جدید را از زخم جدا کنند.

 - استفاده از آنها سالم و بی خطرباشد.

پانسمان نباید حاوی ترکیباتی که برای زخم سمی یا حساسیت زا هستند باشد.تحقیقات نشان می دهند که افرادی که زخمهای پا دارند در مقایسه با افراد طبیعی به برخی از ترکیبات پانسمانها حساسیت بیشتری نشان می دهند.

 - برای بیمار قابل قبول باشد.

سهولت کاربرد پانسمان عامل مهمی است.پانسمان باید از نظر ظاهر نیز مورد پذیرش بیمار قرار گیرد.

یک پانسمان ایده آل باید به هنگام تعویض درد زیادی ایجاد نکند و در شکلها و اندازه های مختلف موجود باشد.بسته بندی و طراحی آن به نحوی باشد که به سادگی مورد استفاده قرار گرفته و مقاوم باشد،همچنین تاریخ مصرف طولانی و کافی داشته باشد.

 - ظرفیت جذب بالایی داشته باشد

پانسمان باید ترشحات اضافی و مضر،میگروارگنیسم ها و سلولهای مرده را بخوبی جذب نماید.در مراحل ابتدایی ترمیم زخم و درفاز التهابی ترشحات زخم زیاد است و پانسمان باید بدون نشت و اشباع سریع،ترشحات را کنترل کند.

 - مقرون به صرفه باشد.

بررسی های زیادی در مورد به صرفه بودن پانسمانها انجام شده که نشان داده اند استفاده از محصولات درمان زخم مدرن و گران می توانند از روش سنتی و مواد مصرفی ارزان،مقرون به صرفه تر باشد.طول دوره درمان و تعداد تعویض در این میان نقش موثرتری دارند.

درمان سریعتر،کاهش طول مدت بستری،لوازم مصرفی کمتر،عوارض کمتر و صرف وقت کمتر توسط پرستاران و پزشکان، توجیه کننده مقرون به صرفه بودن و کاهش هزینه های درمان با این نوع پانسمانها هستند.

 - مشاهده و بررسی زخم با وجود آنها ساده باشد.

زمانیکه از پانسمانهای سنتی استفاده میشود مشاهده زخم دشوار و زمان گیر بوده و موجب بروزآسیب به زخم و اختلال در ترمیم زخم می گردد.با یک پانسمان شفاف،مشاهده زخم ساده و سریع است.

 - زخم را از آسیب مکانیکی محافظت کند.

یک پانسمان ایده آل باید زخم را از تروما، باکتری ،اشعه فوق بنفش و سایر عوامل آزارنده حفظ نماید.

 - خواص و ویژگیهای خود را بطور ثابت حفظ کند.

یعنی در اثر تغییرات دما و رطوبت خواص آن تغییر نکند.

 - قابل احتراق نباشد.

این امر خصوصا در بیمارنی که زخم پا دارند و نزدیک به منبع حرارت می نشینند مهم است.

 - قابل استریل شدن باشد.

بقراط اولین کسی بود که روش آسپتیک را برای مراقبت از زخم توصیه کرد و ژوزف لیستر در قرن نوزدهم این تجربه را تعمیم و گسترش داد.

اگر بخواهیم زخم بدون عوارض التیام یابد باید پانسمان استریلی انتخاب کنیم که زخم را از خطر بروز عفونت ثانویه مصون بدارد.

 - راحت باشد.

پانسمان باید شکل انعطاف پذیر و قابل انعطاف بوده و برای استفاده در سطوح ناهموار بدن،شکل مناسب داشته باشد.

 - باید در دسترس باشد

اگر چه بیمارستانها ممکن است انواع مختلف پانسمان موجود باشند،اما گاهی تمامی آنها در سطح جامعه برای عموم در دسترس نیستند.بیمار باید بعد از ترخیص از بیمارستان نیز درمان را ادامه دهد.

بنابراین،این پانسمانها باید در خارج از بیمارستان و در دسترس بیمارو موسسات خدمات پرستاری نیز قرار میگیرند.

 - نیاز به تعویض مکرر نداشته باشد.

با تعویض کمتر امکان بروز عفونت ثانویه کمتر شده ، در زمان رفه جویی و تغییرات دمای زخم کمتر می شود. اگر چه مدت زمان باقی ماندن پانسمان بر روی زخم بستگی به میزان ترشحات دارد ولی اگر این زمان طولانی شود بعضی از پانسمان های نچسب هم ممکن است به زخم بچسبند.

باید اذعان نمود که هنوز پانسمانی که تمامی ویژگیهای یک پانسمان ایده آل را یکجا دارا باشد تولید نشده است.این بدان معنی نیست که برای زخمی تمامی ویژگیهای مذکور لازم و ضروری باشد ولیکن می توان با توجه به نوع زخم،مرحله التیام،میزان ترشحات و اندازه و محل زخم ، مناسب ترین نوع پانسمان را انتخاب نمود.

بعد از اینکه در قرن 19 تا 20 مواد صناعی انواع پلیمرها به اجزای تشکیل دهنده پانسمانها اضافه شدند.تنوع پانسمان ها و اشکال تجاری آنها بسیار زیاد شد به نحویکه در حال حاضر شاید بیش از 2000 نوع پانسمان تجاری با ترکیب و اشکال متفاوت وجود داشته باشد که این مطلب انتخاب پانسمان  مناسب است. مضاف بر این باید به کیفیت ساخت و اعتبار کارخانه سازنده و ویژگیهای همچون ارائه آموزشهای  لازم در خصوص روش کاربرد و موارد مصرف و منع مصرف توسط کارخانه سازنده توجه نمود.

 پانسمان های سنتی Traditional dressings

پانسمان های سنتی مانند گاز وپنبه که در کشور ما نیز خیلی رایجند  بسیاری از ویژگیهای یک پانسمان ایده آل را ندارند. آنها ذرات وباقیمانده فبر والیاف خود را در زخم به جای می گذارند. این پانسمان ها به بستر زخم چسبیده وآنرا خشک ودهیدراته می کنند و نیاز به تعویض مکرر ومراقبت پرستاری ماهرانه دارند. این پانسمان ها نبایستی مستقیماروی سطح مرطوب زخم گذاشته شوند واستفاده از آنها محدود به شرایطی  است که زخم خشک وتمیز بوده ویا فقط بعنوان پانسمان  ثانویه استفاده شوند (برای جذب اگزودا ویا برای محافظت وجدا سازی زخم ).

گازوازلینه از یک لایه گاز آغشته به پارافین زرد یا سفید ساخته شده است. پارافین سطح زخم را پوشانده وبه سختی از روی زخم پاک می شود این پانسمان ها قدرت جذب ترشحات را نداشته ونسبت به گازها نفوذ پذیری کمی دارند ارزان هستند وفقط برای زخم هاوسوختگی های سطحی کاربرد داشته ونیاز به یک پانسمان ثانویه دارند.

گازهای پانسمان ممکن است بصورت آغشته به دارو مثلا یک پماد آنتی بیوتیک عرضه شوند. جذب آنتی بیوتیک دراین حالت کنترل نشده است ومی تواند مسمومیت دارویی ایجاد کند. بطورکلی آنتی بیوتیک های موضعی برای درمان عفونت زخم توصیه نمی شوند وتجویز آنتی بیوتیک سیستمیک مرجع است .

از مواد آنتی باکتریال می توان کرم سیلورسولفادیازین را مثال زد که به همراه یک پانسمان جاذب استفاده

می شود وبرروی سودومونا بسیار موثر است.

ویات وهمکاران دریک پژوهش پانسمان هیدروکلوئید را دردرمان زخم موثرتر ازسیلورسولفادیازین دیدند مضاف

بر اینکه هزنیه درمان با کرم سیلورسولفا دیازین3/2 برابر بیشتر بود بعلاوه سیلور عوارض سیستمیک نشان داده بود که بردرمان اثر منفی داشت. عوارض مشاهده شده شامل لکوپنی واثر بازدارندگی درساخت DNA  وپروتئین بود.

ازسایر ترکیبات که دردرمان زخم استفاده میشوند می توان از آنتی سپتیک ها نام برد که بصورت مستقل یا توام بکار برده می شوند. آنتی سپتیک های سنتی مانند اسید استیک ? هیپوکلریت و... بربافت های در حال ترمیم اثر سمی داشته وروند التیام را به تاخیر می اندازند.

فرآوردهای حاوی ستریمید مانند ساولن حتی درغلظت ها ی پائین سمی هستند. بطور کلی آنتی سپتیک ها نباید برای تمیز کردن زخم ها ی باز استفاده شوند اما در صورت لزوم استفاده از پوویدن آیودین وکلر هگزین مرجع است.

دربین متخصصین درمان زخم عقیده ای رایج است که می گوید: (( آنچه را در چشم خود نمی ریزید بر روی زخم نیز نریزید)).

مواد مختلفی برای تمیزکردن بافت نکروز و بافتهای فیبرینی وزرد رنگ (اسلا ف) وجود دارد موادی همچون پراکسید هیدروژ ن10درصد پماد های حاوی استرپتو کیناز مانند فبیرینولزین(الایز)وخمیرهای هیدروکلوئید.

اگردبریدمان جراحی مقدور نباشد بهترین انتخاب می تواند استفاده از هیدروژل ها مانند ژل کامفیل باشد که علاوه بر فراهم آوردن محیط مرطوب دبریدمان اتولیتیک رانیز تسهیل می کند.

مواد وترکیبات دیگری نیزبرای درمان زخم استفاده شده اند که بعضی نسبتا موثر وبعضی غیر موثر وحتی گاهی مضر می باشند. موادی مانند محلول پرمنگنات ? عسل- ترکیبات حاوی فنی توئین وحتی شربت آلومینوم و...

اگر چه آلومینوم درالتیام زخم تاثیر مثبت دارد ودرپانسمهایی مانند یورومتال استفاده شده است اما استفاده از آن با فرم سوسپانسیون آلومینیوم ام جی جای تعجب دارد.

بعضی ازاین فرآورده ها فقط در مراحل خاصی از التیام زخم ممکن است موثر باشند اما بطور کلی درخصوص اثر آنها اغلب اغراق شده وپایه واساس علمی ندارند.

فنی توئین از ترکیباتی است که بطور سیستمیک در بیماران مبتلا به عوارض سیستم عصبی مرکزی استفاده

می شود ویکی ازعوارض آن ایجاد هیپرپلازی خصوصا درلثه این بیماران است.

تجویز موضعی آن درد وسوزش ایجاد می کند.  طبیعی است که این فرآورده محیط مرطوب برای التیام زخم ایجادنکرده وتشکیل بافت کلوئید واسکار هیپرتروفیک دربیمارانی که با این محصول مداوا شده اند گرازش شده است.

نگارنده درمنابع معتبر علمی مربوط به درمان زخم در سایر نقاط دنیا گزارشی ازدرمان با اینفرآورده مشاهده ننموده است.اما دریک بررسی که توسط آقای دکتر حلی ساز وهمکاران انجام شده ومتاسفانه متن کامل آن در دسترس نگارنده نیست مقایسه ای میان استفاده از گازساده ? کرم فنی توئین وپانسمان کامفیل  درالتیام زخم فشاری صورت گرفته است. دراین پژوهش83 جانباز مرد پاراپلژی که تعداد 91زخم درجه 1و2 داشتند در طی هشت هفته با این فرآورده ها پانسمان شدند.

برطبق اظهار ایشان استفاده از پانسمان کامفیل وپوششهای هیدروکلوئید درزخم های فشاری درجه 1و2 در بیشتر موارد بر روشهای معمول فنی توئین وگاز ساده ارجحیت داشته وایشان با توجه به سهولت استفاده از آنها وراحتی بیمار وپاره ای مزایای دیگر استفاده ازآنها را در کلیه زخم های فشاری درجه 1و2 توصیه نموده اند.

 پانسمان های مدرن   Modern dressings

این پانسمان ها دردودهه اخیر رواج بیشتری یافته اند وویژگی درمان مرطوب زخم را فراهم آورده اکثر ویژ گیهای یک پانسمان ایده آل را دارند. در کشور ما نیز انواع مختلفی از این پانسمان ها موجود می باشد

و هرروز مصرف آنها رواج بیشتری می یابد.

دراینجا انواعی از این پانسمان ها معرفی می گردند. لازم به ذکر است که با پیشرفت علوم پزشکی وبیوتکنولوژی هر روزه دردنیا محصولات جدیدتری نیز تولید ومعرفی می گردند که بعلت تنوع و گستردگی محصولات واینکه بعضی ازآنها در مرحله بررسی بوده وبسیار گرانند ویا دسترسی به آنها بسیار دشوار است ازذکرآنها در این مبحث چشم پوشی شده است.

 فیلم یا پانسمان های شفاف    Films or Transparent Dressings

پانسمان های شفاف بصورت ورقه ای شکل وقابل انعطاف بوده ومعمولا در یک طرف چسبدار هستند.

ترکیبات مشترک آنها شامل پلی اورتان ? ترکیبات کوپلیمر وعناصراکریلیک بعنوان چسب می باشند.

لایه پلی اورتان ماده ای با حساسیت زایی بسیار کم است. این پانسمان ها بخار و گازها را عبور می دهند و نسبت به مایعات نفوذ ناپذیرند.

پانسمان های شفاف بعضی از ویژگیهای یک پانسمان ایده آل را دارند. ترشحات زخم درزیر پانسمان جمع شده ومحیط مرطوب ایجاد می کند. مقداری ازاین ترشحات بصورت بخارازمیان پانسمان بصورت یک طرفه خارج می شود. میزان عبور بخار به ترکیبات بکار رفته بستگی دارد. بعضی از پانسمان ها مانند پانسمان کامفیل شفاف حاوی عناصر جاذب رطوبت مانند کربوکسی متیل سلولز نیز هستند که به پانسمان قدرت جذب ترشحات نیز می دهد.

پانسمان های شفاف برای زخم های نسبتا کم عمق مانند محل اهدای پوست زخم های جراحی ویا بعنوان پانسمان ثانویه بر روی سایر پانسمان ها استفاده می شوند. ازاین پانسمان ها می توان برای پیشگری از ایجاد وپیشرفت زخم بستر در مناطقی از پوست که در معرض فشار وسایش قرار دارند استفاده نمود.

عواملی مانند میزان نفوذپذیری به بخار- ضخامت- راحتی- قابلیت ارتجاعی وسهولت مصرف وقیمت در انتخاب نوع فرآورده دخیل هستند.

این پانسمان ها در اشکال واندازه های مختلف موجود هستند.

 هیدروژل ها    Hydrogels

هیدروژل ها به دو شکل صفحه ای وژل بدون شکل موجود هستند. این پانسمان ها درخود مقدار زیادی آب دارند که به همراه شبکه پلیمری تشکیل ژل می دهند. مثلا ژل کامفیل درخود90درصد آب دارد.

سایر ترکیبات ممکن است شامل پلی اتیلن اکساید یا پلی وینیل پیرولیدن- کربوکسی متیل سلولز- آلژینات- کلاژن- مواد نگهدارنده وسایر ترکیبات باشند. این پانسمان ها می توانند به زخم رطوبت داده ودرصورت زیاد بودن ترشحات زخم حتی رطوبت گیری کنند. معمولا در لمس خنک هستند ومیتوانند درد بیمار را کاهش

دهند. این پانسمان ها چون سطح زخم را خنک می کنند ایزولاسیون حرارتی را انجام نمی دهند. اگرچه هیدروژل ها را می توان دراغلب زخم هایی که ترشح که تا متوسط دارند استفاده نمود اما معمولا بهترین نتیجه را در زخم هایی که نکروز ویا بافت اسلاف زرد وفیبرینی دارند نشان می دهند چرا که دبریدمان اتولیتیک را تسهیل می کنند. هیدروژل ها نیاز به پانسمان ثانویه مانند یک پانسمان شفاف یا گاز دارند.

 آلژینات ها     Alginates

این پانسمان ها از جلبک های دریایی گرفته می شوند که مدت ها توسط دریانوردان بعنوان پانسمان زخم استفاده می شدند. به دو صورت ورقه ای ورشته ای وجود دارند که به عنوان مثال می توان پانسمان سیسورب ورقه ای وپر کننده رشته ای کامفیل را نام ببرد.

ترکیب این پانسمان ها شامل آلژینات کلسیم(نمک غیرمحلول آلژینیک اسید) وآلژینات سدیم(نمک قابل حل آلژینیک اسید) می باشد.

آلژینات کلسیم فیبرهایی را می سازد که در تماس با محلول های حاوی سدیم (مانند ترشحات زخم) بعد از تبادل یونی وتبدیل به آلژینات سدیم ژل آلژینات را تولید می نماید. این ژل با سطح زخم در تماس است ومحیط مرطوب را برای زخم فراهم آورده وهنگام برداشتن پانسمان براحتی وبدون درد جدا می شود.

این پانسمان ها می توانند تا 20برابر وزن خود ترشحات را جذب نمایند. انواع آلژینات در زخم های تمام یا نیمه ضخامت با ترشح متوسط تا زیاد استفاده می شوند ودر زخم های حفره ای وتونل دار- عفونی وغیر عفونی ? قرمز ومرطوب وزرد میتوان آنها را به کار برد.

 فوم ها     Foams

پانسمان هایی صفحه ای شکل با ضخامت های مختلف بوده وممکن است در یک سمت با یک لایه فیلم شفاف چسبدار پوشانده شده باشند. ترکیبات مختلفی همچون پلی اورتان ومواد اکریلیک وعناصر فوق جاذب درآنها به کار می رود. از جمله آنها می توان به پانسمان بیاتین کامفیل اشاره نمود.

فوم ها را با توجه به قدرت جذب بالا دراغلب زخم های پر ترشح به ویژه در مرحله گرانولا سیون می توان استفاده نمود.

 هیدروکلوییدها      Hydocolloids

پانسمان های هیدروکلوییدهرروزرواج بیشتری یافته وانواع مختلفی ازآنها تولید وبه بازارعرضه می شود. 

این پانسمان ها اکثر ویژگیهای یک پانسمان ایده آل را دارند. قیمت آنها معقول است ونیاز به پانسمان ثانویه ندارند.

ترکیبات مختلف ومتفاوتی برای ساخت آنها استفاده می شود.

 ترکیباتی مانند: کربوکسی متیل سلولز- پکتین وژلاتین- آلژینات سدیم وکلسیم ? پولیزوبوتیلن و...

این پانسمان هادراندازه وفرم های مختلف مانند ورقه ای ? پودر- خمیر وسایر انواع تولید شده اند. وبعنوان نمونه می توان به پانسمان های مربعی ? ضربدری ? مثلثی ? ضدفشار- شفاف- خمیروپودرکامفیل اشاره نمود.

انواع ورقه ای آنها مانند پانسمان های شفاف نسبت به آب میکروارگانیسم ها نفوذ ناپذیرنداما گازها وبخار آب راازخود عبورمی دهند. درتماس با ترشحات زخم درزیر پانسمان ژلی تشکیل می شود که شیری رنگ بوده ظاهری شبیه چرک با بویی قوی دارد. پرستار وبیمار باید ازاین مسئله آگاه باشند چرا که ممکن است آنرا با عفونت اشتباه بگیرند. 

این ژل با ایجاد محیط مرطوب و پیشگیری از خشک شدن زخم و همچنین حمایت از رشته های آزاد اعصاب درد را نیز تسکین می دهد و بعلاوه از چسبیدن پانسمان به زخم جلوگیری می کند.تا زمانیکه این ژل پانسمان را اشباع ننموده نیاز به تعویض پانسمان نیست که این زمان می تواند از سه تا هفت روز ادامه یابد.

بهتر است این پانسمان ها را در زخمهایی که ترشح متوسط تا کم دارند استفاده نمود.از نوع خمیری پانسمان ها مانند خمیر کامفیل در زخمهای حفره ای علی الخصوص اگر به شکل سینوسی بوده و خطر افتادن لبه ها به داخل زخم وجود داشته باشد می توان بهره برد. به همراه پانسمان های هیدروکلوئید و در زخمهایی که ترشح بیشتری دارند می توان از پودر برای افزایش ظرفیت جذب و به تعویق انداختن زمان اشباع استفاده نمود.

علیرغم ویژگیهای مثبت فراوان پانسمان های هیدروکلویید، متاسفانه مصرف آنها بویژه در کشورهای جهان سوم فراگیر نشده ، علت آن شاید ترس از عفونت و یا قیمت بالاتر آنها نسبت به پانسمان های سنتی باشد. در خصوص این موارد پژوهشهای زیادی صورت گرفته است.

در بررسی 69 مقاله تحقیقی در خصوص میزان عفونت در زخمها مشخص گردید این میزان در پانسمانهای رایج سنتی برابر 1/7 درصد و در استفاده از پانسمانهای بسته 6/2 درصد بوده است.

چنانچه بخواهیم در خصوص قیمت پانسمان ها مقایسه ای بعمل آوریم قیمت یک پانسمان هیدروکلویید از پانسمانهای سنتی بیشتر است اما هزینه کلی درمان بررسی شود،نتایج ارجح بودن پانسمانهای هیدروکلویید را نشان می دهد.

زاکلیس و کریس کیلز یک بررسی مقایسه ای در مورد هزینه درمان زخم با پانسمان هیدروکلویید و گاز مرطوب بعمل آورند و دریافتند که هزینه یک نوبت پانسمان زخم با هیدروکلوییدها 3/3 برابر بیشتر بود اما زمان مورد نیاز برای انجام پانسمان با گاز مرطوب 8 برابر زمان موردنیاز برای پانسمان هیدروکلویید در درمان زخمهای فشاری انجام دادند که نتیجه آن حاکی از آن بود که سرعت التیام زخم با گاز کندتر،میزان عفونت بیشتر و هزینه درماندر طولانی مدت 45/3 برابر بیشتر از هیدروکلویید بود

. آنها همچنین دریافتند که بعلت خاصیت کاهش درد با پانسمان های هیدروکلویید این پانسمان ها برای بیماران مقبولیت بیشتری داشتند.

در ایران آقای امیرحسین پیشگویی در سال 1374 دو روش پانسمان با گاز مرطوب و استفاده از پانسمان هیدروکلویید (کامفیل) را در درمان زخمهای فشاری بیماران بستری در بیمارستانها و مراکز نگهداری از سالمندان بررسی نمودند.

به گفته ایشان اختلاف مساحت زخم بین دو گروه انتخاب شده به نفع پانسمانهای هیدروکلویید محسوس بود و ایشان مزایای ذیل را برای پانسمانهای هیدروکلویید ذکر می نمایند.

·    امکان استحمام بیمار بدون نیاز به تعویض پانسمان

·    سهولت پاک کردن پانسمان از آلودگی

·    کم هزینه تر بودن نسبی این روش پانسمان با توجه به تعداد تعویض کمتر و سرعت التیام بیشتر

·    بدون درد بودن تعویض پانسمان

ایشان پیشنهاد می کنند با توجه به عدم آشنایی اغلب پزشکان و پرستاران با این روش ( در آن زمان) در این زمینه اطلاع رسانی به پزشکان، پرستاران و دانشجویان پرستاری صورت گیرد.

از نکاتی که ذکر شده می توان نتیجه گرفت که پانسمان تنها یک پوشش برای زخم نیست بلکه به زعم بسیاری از متخصصین و آگاهان یک عامل درمانی است و باید درانتخاب و کاربرد آن دقت عمل بیشتری بکار برد.

درمان زخم فقط محدود به انجام پانسمان توسط پزشک و پرستار نمی باشد بلکه نیازمند تعامل و همکاری تمامی افراد تیم درمان و همچنین خانواده مددجو است.

اگر چه ریشه کنی زخم بستر امری بعید به نظر می رسد اما با مراقبت پرستاری ماهرانه و پیشگیری و درمان صحیح و علمی بیمار میتوان گام بزرگی در این راستا برداشت.

برگزاری سمینارها و کلاسهای گوناگون در خصوص این مقوله، به روز کردن دانش و ارتقاء توان علمی و فنی افراد تیم درمان چشم انداز روشنی را بر این افق گشوده است.

 

 

References:

1.       Hutchinson JJ.Prevalence of wound infection under occlusive dressings : A collective survey of reported research. Wounds 1988 ;1(2) : 123-133.

2.       D Nickerson , A Freibreg . Moisture-retentive dressings: A review of the current literature. Can J Plast Surg 1995;3(1):35-38

3.       Shannon ML,Millers B.Evaluation of hydrocolloid dressings on healing of pressure ulcers in spinal injury patients.Decubitus. 1988;1:42-46

4.       Xakellis GC,Chrischilles EA.Hydrocolloid versus saline-gauze dressings in treating pressure ulcers : a cost-effectivenss analysis .Arch Phys Med Rehab 1992;73:463-9.

5.       Wyatt D,McGowan DN,Najarian MP.Comparison of a hydrocolloid dressing and silver sulfadiazine cream in the outpatient management of second-degree burns.J Trotter 1990;30:857-65

6.       Colwell JC,Foreman MD,Trotter JP.A comparison of the efficacy and cost-effectiveness of two methods of managing pressure ulcers. Decubitus 1993 ; 6(4): 28-36

7.       Harting Kirsten.Advanced Wound Healing Resource. Coloplast A/S .Denmark 1992

8.       Hess Cathy.Wound Care . Springhous co. Pennsylvania 2000

9. پیشگویی امیرحسین(1377) مقایسه تاثیر پوششهای هیدروکلوئید و گاز مرطوب بر بهبود زخم فشاری در بیماران دچار ضایعات محیطی و مرکزی بستری در بیمارستانهای آموزشی و مراکز بهزیستی شهر تهران سال 1374 فصلنامه پرستاری دانشکده پرستاری ارتش.(1)3.

10.کلیاتی در مورد زخم فشاری بهمراه فرایند پرستاری، سال 1379- ویژه نامه کمیته علمی و پژوهشی دانشکده پرستاری و مامایی مشهد

11.  گایتون،آرتور،فیزیولوژی پزشکی،دکتر فرخ شادروان،چاپ دوازدهم 2002،انتشارات چهر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 9:53  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

حکایتی از حضرت علی (ع)

روزى يك نفر از بلاد روم خدمت امام علىّ عليه السلام وارد شد و اظهار داشت : من يك نفر از رعيّت تو و از اهالى اين شهر هستم .

حضرت فرمود: خير، تو از رعيّت من و از اهالى اين شهر نيستى ؛ بلكه تو از سوى پادشاه روم آمده اى و او چند سؤ ال براى معاويه فرستاده است و چون معاويه جواب آن ها را نمى دانست به من ارجاع شده است .

آن شخص اظهار داشت : بلى ، صحيح فرمودى ، معاويه مرا به طور محرمانه نزد شما فرستاد تا جواب مسائلم را از شما دريافت دارم ؛ و اين موضوع را كسى غير از ما نمى دانست .

پس از آن اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام فرمود: آنچه مى خواهى از اين دو فرزندم سؤ ال كن كه جواب كافى دريافت خواهى داشت .

آن شخص گفت : از آن كسى كه موهاى سرش تا روى گوشهايش آمده - يعنى ؛ حسن مجتبى عليه السلام - سؤ ال مى كنم .

و چون آن شخص رومى نزد امام حسن مجتبى عليه السلام آمد، پيش از آن كه سخنى مطرح شود، حضرت به او فرمود: آمده اى تا سؤ ال كنى : فاصله بين حقّ و باطل چيست ؟
و بين زمين و آسمان چه مقدار فاصله است ؟
و بين مشرق تا مغرب چه مقدار مسافت است ؟
و قوس و قزح - يعنى ؛ رنگين كمان - چيست ؟
و خنثى به چه كسى گفته مى شود؟
و آن ده چيزى كه يكى از ديگرى محكم تر و سخت تر مى باشند كدامند؟
مرد رومى با حالت تعجّب گفت : بلى ، سؤ ال هاى من همين ها مى باشد.
امام حسن مجتبى عليه السلام در اين موقع به پاسخ سؤ ال ها پرداخت و فرمود: بين حقّ و باطل چهار انگشت است ، آنچه با چشم خود ديدى حقّ و آنچه شنيدى باطل است .

فاصله بين زمين و آسمان به اندازه دعاى مظلوم بر عليه ظالم است و نيز تا جائى كه چشم ببيند.
همچنين فاصله بين مشرق تا مغرب به مقدار سرعت گردش و حركت خورشيد در يك روز خواهد بود.

و امّا قوس و قزح : قوس علامتى است از طرف خداوند رحمان براى در اءمان ماندن موجودات زمين از غرق شدن و ديگر حوادث مشابه آن ؛ و قزح نام شيطان است .
و امّا خنثى به شخصى گفته مى شود كه معلوم نباشد مرد است يا زن ، كه اگر هيچ نشانه اى نداشته باشد، يا هر دو نشانه را موجود باشد به او گفته مى شود: ادرار كن ، پس اگر ادرارش به سمت جلو يا بالا بود مرد است و در غير اين صورت در حكم زن خواهد بود.

و امّا جواب آن ده چيز - به اين شرح است

 خداوند متعال سنگ را آفريد و به دنبالش آهن را به وجود آورد كه همانا آهن سنگ را قطعه قطعه مى كند.
و سپس آتش را آفريد كه آهن را گداخته و آب مى نمايد.
و سخت تر از آتش آب است كه آتش را خاموش مى كند.
و از آب شديدتر، ابر مى باشد كه آن را حمل و منتقل مى كند.
و از ابر نيرومندتر باد خواهد بود كه ابر را به اين سو، آن سو مى برد.
و از باد قدرتمندتر آن نيروئى است كه باد را كنترل مى كند.
و از آن شديدتر ملك الموت - عزرائيل - است كه جان همه چيز را مى گيرد؛ و مى ميراند.

و از آن مهمّتر خود مرگ است كه جان عزرائيل را نيز مى ربايد.
و از مرگ محكم تر، و نيرومندتر مشيّت و اراده الهى است كه مرگ را برطرف مى نمايد - و در روز واپسين ، مردگان را زنده مى گردان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 23:26  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

مقررات گزارش نویسی :

1-    گزارش خوانا ، بدون قلم خوردگی ، دقیق و قابل استفاده باشد

2-    V/S بدو ورود بیماران چک و چارت شود

3-    بهتر است به ترتیب  سیستم ها نوشته شود

4-    مشکل اصلی ( شکایت اصلی ، با همراه با آمبولانس اعزامی و.... ) ذکر شود

5-    رژیم غذایی بیماران مشخص باشد

6-    وضعیت خواب ، اشتها ، اجابت مزاج بررسی شود

7-    درصورت فیکس بودن سوند و ..... بررسی عملکرد آن ها یاداشت شود ، ترشحات و .......   مثلاً سوند فولی و چک ادرار جریان دارد ، رنگ ادرار Semi clear و حجم ادرار در6 ساعت بیمار فرضاً .... سی سی می باشد

8-    در مورد بیماران روانپزشکی از بکار بردن کلمات تشخیصی مانند بیمار افسرده است خودداری می شود

9-    مثلاً به جای آن می توان از علایم بیماری بیان کرده بیمار گریه می کند ، کلمات ناامید کننده  بر زبان می آورد و .....

10-    آموزش های داده شده به بیمار و همراهان آورده شود مثلاً آموزش Self Care ،تغییر پوزیشن ، گاواژ ،elevate سر، فیزیوتراپی اندام ها و .....

11-    داروها براساس نوع دارو ، دوز دارو ، نحوه استفاده ، زمان استفاده و براساس تفکیک ساعت نوشته شود

12-    تمام تجهیزات مصرفی جهت بیمار در پرونده بیمار ثبت شود

13-    لازم است ساعت انجام امور درمانی آورده شود ، ساعت ویزیت پزشک و ....

 × رابط آموزشی :

- مسئول بخش رابط آموزشی می باشد ، که با سوپروایزرهای آموزشی در ارتباط می باشد

- کنفرانس های هفتگی براساس برنامه ای که از داخل بخش توسط مسئول بخش درنظر گرفته می شود و به تأیید سوپروایزر آموزشی رسانده می شود

 × برد آموزشی :

- در اورژانس نصب و فعال می باشد .

 × چک لیست گزارش نویسی بخش :

 

ردیف

ثبت اطلاعات در پرونده و فلوچارت بیماران

 

1

مشخصات کامل بیمار روی جلد پرونده و کلیه اوراق بطورکامل ثبت شده است. درصورت مجهوالهویه بودن ، جنس و سن تقریبی بیمار قید گردد .

 

2

اوراق پرونده براساس شماره مصوب مرکز اسناد و مدارک پزشکی تنظیم شده است .

 

3

آزمایشات و.... براساس تاریخ انجام در برگه های مربوطه پرونده نصب شده است.

 

4

دستورات پزشک با ثبت تعداد موارد به حروف و درج ساعت و تاریخ توسط چک کننده امضاء شده و سپس با یک خط مستقیم بگونه ای بسته شده است که جایی برای اضافه کردن دستورات نمیباشد .

 

5

علایم حیاتی و اطلاعات خواسته شده در برگ چارت و در محل خود بطور دقیق و با رنگ استاندارد چارت شده است .

 

6

مشخصات بیمار روی کلیه چارت های زیر پای بیمار ثبت شده است ( فقط برای بخش بستری ) .

 

7

فواصل کنترل علایم حیاتی وضعیت بیمار در چارت زیر پای بیمار با دستورات داده شده در کاردکس مطابقت دارد .

 

8

میزان وزن کنترل شده روزانه در برگ مخصوص یاداشت می شود .

 

 

ردیف

گـزارشـات پـرستـاری در پـرونـده

 

1

گزارشات پرستاری بدون خط خوردگی و لاک گرفتگی است . یا درصورت خط خوردگی ،کلمه Error با خودکار قرمز نوشته شده باشد .

 

2

گزارشات پرستاری بطور خوانا و متوالی نوشته شده و فضای خالی بین آنها نیست .

 

3

از واژه های مبهم مثل خوب ، نرمال ، متوسط و ... در گزارش استفاده نشده است.

 

4

به ساعت انجام اقدامات خاص (مثل آزمایشات ، رادیوگرافی ، ویزیت پزشک و...) اشاره شده است

 

5

پایان گزارش با یک خط مستقیم به گونه ای بسته شده است که جایی برای اضافه کردن نمی باشد   و همچنین نام ،سمت ،زمان ثبت گزارش وامضاء شده است .

 

6

در گزارش پرستاری بدو ورود بعلت مراجعه ، نحوه مراجعه و نوع حادثه اشاره شده است .

 

7

در مورد وضعیت عمومی بیمار ( علایم حیاتی ، سطح هوشیاری ، علایم عینی و ذهنی ) توضیحات کافی داده شده است .

 

8

در مورد وضعیت تغذیه بیمار با معیارهای قابل اندازه گیری توضیحات کامل داده شده است .

 

9

در مورد وضعیت دفع بیمار توضیحات کافی داده شده است( درصورت وجود اسهال ،تعداد دفعات ، رنگ و قوام و ... )

 

10

در مورد وضعیت درمانهای تهاجمی مثل ( تجویز اکسیژن ، سوند فولی ، N.G.T و .... ) توضیحات لازم ذکر شده است .

 

11

به فرآیند آموزش و یادگیری بیمار اشاره شده است .

 

12

دستورات دارویی دقیق ثبت شده است ( با ذکر شکل فرآورده دارویی ، نام دارو ، دوز ،            راه مصرف ، زمان اجرای دارو ، امضاء پرستار )

 

13

مداخلات پرستاری ( براساس مشکل بیمار ) در ثبت گزارشات رعایت شده است .

 

 

 

ردیف

 

نحوه ثبت در کاردکس و استفاده از کارت

 

1

در ابتدای کاردکس ، دستورالعمل نحوه ثبت در کاردکس وجود دارد .

 

2

موارد ثبت شده در کاردکس خواناست .

 

3

به جای فاصله زمانی دستورات ، ساعت انجام هر دستور پزشکی ثید شده است .  مثلاً 24-18-12-6 به جای  Q6h

 

4

مشخصات کامل دارو شامل نام دارو ، راه استفاده ، دوز ، ساعت  و تاریخ شروع دارو کامل ثبت شده است .

 

5

در محل تشخیص ، تشخیص بیماری یا علت بستری ثبت شده است .

 

6

در ستون دستورات پزشک ، کلیه تستهای تشخیصی و پاراکلینیکی و اعمال تهاجمی که تنها به دستور پزشک قابل انجام است قید شده است .

 

7

در ستون مداخلات پرستاری به چهار دسته اقداماتی که پرستار مجاز به انجام آن می باشد . اشاره شده است .

 

8

از کارتهای هشدار دهنده بنا به ضرورت و باتوجه به وضعیت بیمار بطور درست استفاده شده است ( درصورت موجود نبودن ، آگاهی پرسنل سؤال شود ) .

 

9

بیماران دارای کارت مشخصات بالای سر شامل اطلاعات خواسته شده ( نام بیمار ، شماره تخت ، نام پزشک معالج ، تاریخ بستری و تشخیص و یا علت بستری ) منطبق با خود بیمار می باشند .

 

10

کارت موجود در کاردکس با پرونده بیمار مطابقت دارد .

 

 

 

ردیف

ثبت اطلاعات در دفاتر مربوطه

 

1

دفترپذیرش با مشخصات زیرکامل است :ردیف ، شماره پرونده ، نام بیمار ، سن ، نام پدر ، تشخیص،نام پزشک معالج،تاریخ وساعت پذیرش وترخیص،علت اعزام،شماره تلفن و آدرس

 

2

دفتر تحویل وسایل روزانه با مشخصات زیر کامل است: تاریخ، شیفت، نام وسایل و تجهیزات موجود دربخش ، سالم بودن، تعداد ، نام تحویل دهنده ، نام تحویل گیرنده ، امضاء

 

3

دفتر ارزشیابی پرسنل دارای مشخصات زیر کامل است : نام پرسنل ، ثبت نکات مثبت و منفی ، مستند با ذکر تاریخ و ساعت

 

4

دفترمواد مخدر دارای مشخصات زیر و کامل است :ردیف، تاریخ ، شیفت ، نام مواد مخدر ،دوز آن، تعداد آمپولهای پر، تعداد پوکه های خالی ، نام تحویل دهنده ، نام تحویل گینده، امضاء

 

5

فرم جابجایی و تعویض برنامه پرسنلی دارای مشخصات زیر و کامل است : با ذکر نام درخواست کننده برنامه ، تاریخ و شیفت مورد نظر ، موافقت مقام مافوق ، امضاء دو نفر جابجا کننده

 

6

دفتر یا فرم C.P.R با مشخصات زیر کامل است : ردیف ، نام بیمار ، سن ، تشخیص ، شماره پرونده ، نام پزشک معالج ، تاریخ و ساعت C.P.R شرح C.P.R ، نتیجه C.P.R ، اعضاء تیم  C.P.R ، مسئول تیم  C.P.R ، زمان اعلام کد احیا .

 

  

 

ردیف

 

تــجـــهــــــیزات

1

ترالی اورژانس از نظر محل قرارگیری ( کنار راهرو یا روبروی ایستگاه پرستاری ) به سهولت در دسترس است .

2

لیست مکتوب کامل داروها و تجهیزات مورد لزوم به ترالی اورژانس نصب است .

3

تخته احیاء در قطع و اندازه مناسب به ترالی اورژانس نصب است .

4

کپسول اکسیژن پٌر همراه مانومتر به ترالی اورژانس متصل می باشد .

5

سینی معاینه حاوی وسایل لازم در بخش موجود است ( آبسلانگ ، گوشی ، فشارسنج ،درجه حرارت ، چراغ قوه و .... ) .

6

یخچال دارو ( مجهز به دماسنج ) و یخچال مربوط به نگهداری غذا جداگانه است .

7

پک های بخیه ، کت دان ، پانسمان و ست L.P در بخش موجود است .

8

پالس اکسی متر قابل استفاده در بخش وجود دارد .

9

دستگاه پمپ انفوزیون یا سرنگ پمپ سالم در بخش موجود است .

10

ترازوی توزین اطفال سالم ( با وزنه شاهد ) و بزرگسالان در بخش موجود است .

11

دستگاه ساکشن سالم و آماده استفاده وجود دارد .

12

دستگاه الکتروشوک سالم و آماده در دسترس ( در بخش ها ) وجود دارد .

13

لارنگوسکوپ سالم با تیغه های مناسب آماده و باتری یدک استفاده وجود دارد .

14

لوله تراشه در سایزهای 5/2 ، 3 ، 5/4 ، 5  و 6 با کانکشن مناسب وجود دارد .

15

Ari Way در اندازه های ( صفر ، 1 ، 2 و 3 ) موجود است .

16

اقلام و تعداد داروهای اصلی و مفید C.P.R در ترالی اورژانس براساس بخشنامه وزارتخانه به تعداد کافی و چیدمان مناسب وجود دارد .

17

آمبوبگ اطفال سالم در بخش وجود دارد .

18

دستگاه نبولایزر و بخور گرم و سرد سالم در بخش وجود دارد .

19

صندلی همراه بیمار ( ترجیحاً تختخوابشو ) در کنار هر تخت وجود دارد .

*******************

  

ردیف

امـکانـات اکســیژن رسـانــی

1

اتصلات و شیرآلات اکسیژن رسانی سالم و آماده است .

2

در مواقع اورژانسی سهولت دسترسی و امکان استفاده سریع اسان از اکسیژن وجود دارد .

3

جهت مرطوب کردن اکسیژن ، 3/1 حجم فلومتر حاوی آب مقطر است ( فقط در زمان استفاده ) .

4

از کاتتر ، ماسک و هود اکسیژن بطور صحیح استفاده شده است ( درصورت مشاهده نشدن سؤال از پرسنل شود )

5

فلومتر اکسیژن ، میزان دریافتی بیمار را مطابق با دستور پزشک نشان می دهد ( اگر بیماری اکسیژن دریافت نمی کند نمره کامل داده شود )

 

ردیف

دارو درمــانــی

1

قفسه دارویی برای حفظ داروهای شبانه روزی بخش وجود دارد .

2

داروهای تاریخ گذشته در بخش موجود نمی باشد .

3

داروها با پوشش کامل و با مشخص بودن دوز در باکس مربوطه قرار دارند .

4

ویالهای باز و یا حل شده دارای برچسب، ساعت وتاریخ است و به زمان انقضای آن توجه شده است

5

به هنگام دادن دارو به بیماران از ترالی دارو استفاده می شود .

6

پرسنل از داروهای مصرفی ، نحوه آماده کردن ، نگهداری ، رقیق کردن و محاسبه دوز دارو آگاهی کامل دارند .

ردیف

سـرم درمــانــی

1

کلیه سرم ها دارای شناسنامه سرم شامل : ( تاریخ و ساعت وصل سرم ، نام پرستار ، نام بیمار ، تعداد قطرات ، دوز دقیق داروهای اضافه ) شده است .

2

نوع سرم وصل شده با دستور داده شده مطابقت دارد .

3

تعداد قطرات سرم در جریان با دستور داده شده مطابقت دارد .

4

علایم نشت و فلبیت در محل تزریق مشاهده نمی شود .

5

زمان مجاز میکروست ( 72 ساعت ) رعایت شده است .

6

نوع و حجم سرم دریافتی و داروهای اضافه شده بصورت روزانه در برگ چارت مربوطه در پرونده بیماران ثبت شده است .

 

   

ردیف

مــوازیــن ایمنــی

1

درصورت داشتن کپسول اکسیژن کنار تخت بیمار ، کمربند ایمنی کپسول وجود دارد .

2

چرخ های وسایل چرخدار مثل ویلچر و برانکارد قبل از قرار گرفتن آن قفل می شود .

3

کپسول اطفای حریق در بخش ، سالم و پٌر ( دارای دستورالعمل و تاریخ ) و در محل مناسب و ایمن نصب شده است .

4

کلیدها ، پریزهای برق و سیم کشی ها سالم سالم و ایمن ( در دسترس نبودن ) می باشد .

5

پرسنل آموزش لازم جهت مواجهه با حوادث ایمنی را دیده اند ( درصورت داشتن استاندارد آموزشی )

6

برای جلوگیری از آسیب کودکان بی قرار از وسایل ثابت کننده نظیر مچ بند ، آتل های روکش دار  و ........ استفاده می شود .

7

وسایل بازی در اختیار کودکان از نظر ایمنی ( دارا نبودن قسمت های کوچک ، نداشتن لبه های تیز .... ) رعایت شده است .

8

پنجره اتاق ها دارای حفاظ و توری مناسب و سالم می باشد .

9

در بیماران بیهوش ، بیقرار و ضعیف ، نرده کنار تخت بالا کشیده شده است .

*******************

ردیف

گــزارش تغییـر شیـفت

1

کلیه پرسنل شیفت قبلی و شیفت بعدی در گزارش تغییر شیفت حضور دارند .

2

درصورت نیاز برخی گزارشات در ایستگاه پرستاری داده می شود ( نه در بالین بیمار ) .

3

تمامی اقدامات درمانی و تهاجمی بیمار مانند سرم ، FC , NGT  ، اکسیژن تراپی و .... در بالین بیمار توضیح داده می شود .

4

به هنگام تحویل بالینی ، کلیه اتصالات و تجهیزات متصل به بیمار از نظر صحت کارکرد و میزان ترشحات چک می شود .

5

در مورد مراقبت های پرستاری و درمانی انجام شده در آن شیفت ( مثل تغییر دوز داروها ) و نیز مراقبت های درمانی  و پرستاری لازم که باید در شیفت بعدی انجام شود توضیحات لازم داده شود .

6

گزارشی از خلاصه پذیرش بیماران جدید شامل تشخیص ، سن ، برنامه درمانی ، وضعیت عمومی ، نام بیمار ، پزشک و اقدامات درمانی انجام گرفته و ..... ارائه می شود .

7

گزارشی از تعدادکل بیماران بستری در بخش ، تعداد پذیرفته ، مرخص شده ، انتقال یافته و فوت شده داده می شود

8

لیستی از نام پزشک آنکال وجود دارد .

 

ردیف

مــوازیــن کنترل عفــونت

1

نظافت بخش براساس برنامه تنظیمی بخش انجام شده است .

2

سطل های آشغال ( به تفکیک عفونی و غیرعفونی ) دارای درب و کیسه زباله است .

3

وسایل استریل موجود در بخش دارای برچسب مشخصات و تاریخ ( طبق دستورالعمل ) است .

4

تخت ( انکوباتور درصورت وجود ) پس از ترخیص بیمار بطور کامل تمیز می شود ( تشک ، سینی زیر بیمار ، شیشه های اطراف و .... )

5

محفظه آب مقطر ( نبولایزر ، اکسیژن ) باید روزانه یکبار باز شده و بطور کامل تمیز شود و درصورت عدم استفاده خشک باشد .

6

نظافت دستگاه بخور ( سرد و گرم ) مطلوب است .

7

رعایت بهداشت دست مطابق دستورلعمل انجام می شود .

8

وسایل نوک تیز و برنده در ظروف مقاوم جمع آوری می شود و بعد از پرشدن به میزان 80 درصد تعویض می شود .

9

زباله های بخش مطابق دستورالعمل تفکیک و جمع آوری می شود ( زمان تعویض ) .

10

رعایت اصول انواع ایزوله براساس نوع بیمار بستری در بخش انجام می شود .

11

درصورت عدم استفاده از ساکشن ، خشک نگهداری می شود .

12

کلیه اتصالات مربوط به درناژ ( Urine Bag , N.G.Tube , …..  ) در سطحی پایین تر از محل درناژ قرار دارند و بازمین تماس ندارند .

 

ردیف

رعایت موازین بهداشت فردی بیماران

1

بیماردرظاهر پاکیزه به نظر می رسد ( چشم ها ، دهان ، صورت ، دست ها و ..... ) و از آراستگی کافی برخوردار است .

2

لباس ، ملحفه و پتو و بالش تمیز در دسترس است .

3

کودکی که از پوشک ( کهنه ) استفاده می نماید ، ناحیه ژنیتال از نظافت لازم برخوردار است .

*******************

ردیف

حمــل و نقــل کـودکـان

1

وسایل حمل و نقل مناسب ، کارتهای مناسب ( کودکان ) ، صندلی چرخدار و یا برانکارد مناسب  در بخش موجود می باشد .

2

درحین حمل بیمار از البسه و پوشش مناسب (جهت حفاظت از سرما و ...) استفاده میگردد .

3

در حین حمل بیمار از کمربندها و یا سایر وسایل امنیتی استفاده می گردد .

4

آیا حمل بیمار توسط پرسنل بیمارستان (فرد آموزش دیده با لباس مشخص ) انجام میگیرد .

 

ردیف

رضایـت بیمـاران

1

همراه بیمار از پیگیریمشکلات درمانی بیمار خود رضایت دارد .

2

همراه بیمار از پاسخ به موقع پرستار به درخواست بیمار خود رضایت دارد .

3

همراه بیمار از تأمین تسهیلات لازم ( برای خود و بیمار ) رضایت دارد .

4

حفظ حریم بیمار در زمان انجام ارائه خدمات رعایت شده است .

5

به رفع نیازهای روانی کودکان باتوجه به مراحل رشد و تکامل توجه می شود ( دادن اجازه ملاقات به نزدیکان مورد علاقه ، اسباب بازی های مناسب ، دیدن تلویزیون و .... )

ردیف

ارزیابی فعالیت های آموزشی

1

برنامه آموزشی متناسب با نیازها برای پرسنل بصورت مدون و مکتوب در بخش وجود دارد .

2

دستورالعمل راهنمای استفاده از تجهیزات پزشکی مثل الکتروشوک و ..... در بخش در دسترس پرسنل است .

3

دستورالعمل راهنمای انجام پروسچورهای عمومی و اختصاصی در بخش در دسترس پرسنل است .

4

بورد آموزشی متناسب با نیاز پرسنل در بخش وجود دارد .

5

آموزش همراه بیمار بصورت مدون و برنامه ریزی شده در حین پذیرش ، حین بستری و هنگام ترخیص انجام می گیرد .

ردیف

ارزیابی عملکرد سرپرستار درحیطه

1

تقسیم کار در شیفت های مختلف بصورت کتبی وجود دارد .

2

جهت اصلاح روش ها و ارتقای برنامه ها ، جلساتی بین پرسنل و سرپرستار برگزار می شود ( داشتن صورتجلسه ) .

3

وجود شرح وظیفه به تفکیک رده پرسنل در زونکن بخش موجود می باشد .

4

توزیع نیروی انسانی در سه شیفت باتوجه به حجم کار و تعداد نیروی موجود مناسب است .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 22:0  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

دو فنجان چاي به اندازه پنج وعده سبزي، حاوي آنتي اكسيدان است


پزشكان دانشگاه غرب استراليا در يك بازبيني جديد يادآور شدند كه نوشيدن منظم چاي سياه يا چاي سبز مي‌تواند 11 درصد خطر حمله قلبي و بيماري‌هاي قلبي را كاهش دهد.

سلامت نیوز: مصرف روزانه سه فنجان چاي راهكاري موثر براي جلوگيري از حمله قلبي و سكته مغزي است.

به گزارش ايسنا، پزشكان دانشگاه غرب استراليا در يك بازبيني جديد يادآور شدند كه نوشيدن منظم چاي سياه يا چاي سبز مي‌تواند 11 درصد خطر حمله قلبي و بيماري‌هاي قلبي را كاهش دهد.

چاي از تشكيل لخته‌هاي خوني در سرخرگ‌هاي اصلي جلوگيري مي‌كند. پلاك‌ها در واقع تركيبي از چربي خطرناك و كلسترول هستند.

به گزارش روزنامه‌ تلگراف، متخصصان تغذيه معتقدند كه به لحاظ تحويل آنتي اكسيدان‌ها، دو فنجان چاي معادل پنج نوبت مصرف سبزيجات يا دو عدد سيب حاوي آنتي اكسيدان‌ها است. مزاياي چاي به طور چشمگيري به خاطر محتواي فلاوونوئيد آن است.

فلاوونوئيدها در واقع محتويات آنتي اكسيداني هستند كه با بيماري‌هاي قلبي ـ عروقي تعامل دارند. هر يك فنجان چاي بين 150 تا 200 ميلي‌گرم فلاوونوئيد دارد. علاوه بر اين‌ها ميزان فلاوونوئيد موجود در چاي سياه درست به همان اندازه چاي سبز است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 9:17  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

شير و آدميزاد

يکی بود يکی نبود ، غير از خدا هيچکس نبود.
يک روز شير در ميدان جنگل نشسته بود و بازي کردن بچه هايش را تماشا مي کرد که ناگهان جمعي از ميمونها و شغالها در حال فرار به آنجا رسيدند. شير پرسيد: « چه خبر است؟» گفتند: « هيچي، يک آدميزاد به طرف جنگل مي آمد و ما ترسيديم.»
شير با خود فکر کرد که لابد آدميزاد يک حيوان خيلي بزرگ است و مي دانست که خودش زورش به هر کسي مي رسد. براي دلداري دادن به حيوانات جواب داد: « آدميزاد که ترس ندارد.»
گفتند: « بله، درست است، ترس ندارد، يعني ترس چيز بدي است، ولي آخر شما تا حالا با آدم جماعت طرف نشده ايد، آدميزاد خيلي وحشتناک است و زورش از همه بيشتر است.»
شير قهقه خنديد و گفت: « خيالتان راحت باشد، آدم که هيچي، اگر غول هم باشد تا من اينجا هستم از هيچ چيز ترس نداشته باشيد.»
اما شير هرگز از جنگل بيرون نيامده بود و هرگز در عمر خود آدم نديده بود. فکر کرد اگر از ميمون ها و شغال ها بپرسد آدم چييست به او مي خندند و آبرويش مي رود. حرفي نزد و با خود گفت فردا مي روم آنقدر مي گردم تا اين آدميزاد را پيدا کنم و لاشه اش را بياورم اينجا بيندازم تا ترس حيوانات از ميان برود. شير فردا صبح تنهايي راه صحرا را پيش گرفت و آمد و آمد تا از دور يک فيل را ديد. با خود گفت اينکه مي گويند آدميزاد وحشتناک است بايد يک چنين چيزي باشد. حتماً اين هيکل بزرگ آدميزاد است.
پيش رفت و به فيل گفت: « ببينم، آدم تويي؟ »
فيل گفت: « نه بابا، من فيلم، من خودم از دست آدميزاد به تنگ آمده ام. آدميزاد مي آيد ما فيلها را مي گيرد روي پشت ما تخت مي بندد و بر آن سوار مي شود و با چکش توي سرما مي زند. بعد هم زنجير به پاي ما مي بندد و يا دندان ما را مي شکند و هزار جور بلا بر سرما مي آورد. من کجا آدم کجا.»
شير گفت: « بسيار خوب، خودم مي دانستم ولي مي خواستم ببينم يک وقت خيال به سرت نزند که اسم آدم روي خودت بگذاري.»
فيل گفت: « اختيار داريد جناب شير، ما غلط مي کنيم که اسم آدم روي خودمان بگذاريم.»
شير گفت: « خيلي خوب، پر حرفي نکن برو پي کارت.» و همچنان رفت تا رسيد به يک شتر قوي هيکل و گفت ممکن است آدم اين باشد. او را صدا زد و گفت: « صبر کن ببينم، تو آدمي؟»
شتر گفت: خدا نصيبم نکند که من مثل آدم باشم. من شترم، خار مي خورم و بار مي برم و خودم اسير و ذليل دست آدمها هستم. اينها مي آيند صد من بار روي دوشم مي گذارند و تشنه و گرسنه توي بيابانهاي بي آب و علف
مي گردانند بعد هم دست و پاي ما را مي بندند که فرار نکنيم. آدميزاد شير ما را مي خورد، پشم ما را مي چيند و با آن عبا و قبا درست میکند دست از جان ما هم بر نمي دارد، حتي گوشت ما را هم مي خورد.»
شير گفت: « بسيار خوب، من خودم مي دانستم . مي خواستم ببينم يک وقت هوس نکني اسم آدم روي خودت بگذاري و ميمونها و شغالها را بترساني.»
شتر گفت: « ما غلط مي کنيم. من آزارم به هيچ کس نمي رسد و اگر يک ميمون يا شغال هم افسارم را بکشد همراهش مي روم. من حيوان زحمت کشي هستم و ...»
شير گفت: « خيلي خوب، پر حرفي نکن برو پي کارت.» و همچنان رفت تا رسيد به يک گاو. با خود گفت اين حيوان با اين شاخهايش حتماً آدميزاد است. پيش رفت و از او پرسيد: « تو از خانواده آدميزادي؟»
گاو گفت: « نخير قربان، آدم که شاخ ندارد. من گاوم که از دست آدميزاد دارم بيچاره مي شوم و نمي دانم شکايت به کجا برم. آدميزاد ماها را مي گيرد، شبها در طويله مي بندد و روزها به کشتزار مي برد و ما مجبوريم زمين شخم کنيم و گندم خرد کنيم و چرخ دکان عصاري را بچرخانيم آن وقت شير هم بدهيم و آخرش هم ما را مي کشند و گوشت ما را مي خورند.»
شير گفت: « بله، خودم، مي دانستم. گفتم يک وقت هوس نکني اسم آدم روي خودت بگذاري و حيوانات کوچکتر را بترساني، اين ميمونها و شغالها سواد ندارند و از آدم مي ترسند.»
گاو گفت: « نه خير قربان، موضوع اين است که من با اين شاخ...»
شير گفت: « خيلي خوب، پر حرفي نکن برو پي کارت.»
شير با خود گفت: « پس معلوم شد آدميزاد شاخ ندارد و تا اينجا يک چيزي بر معلوماتمان افزوده شد.» و همچنان رفت تا رسيد به يک خر که داشت چهار نعل توي بيابان مي دويد و فرياد مي کشيد. شير با خود گفت اين حيوان با اين صداي نکره اش و با اين دويدن و شادي کردنش حتماً همان چيزي است که من دنبالش مي گردم. خر را صدا زد و گفت:« آهاي، ببينم، تويي که مي گويند آدم شده اي؟»
خر گفت: « نه والله، من آدم بشو نيستم. من خودم بيچاره شده آدميزاد هستم. و هم اينک از دست آدمها فرار کرده ام. آنها خيلي وحشتنا کند و همينکه دستشان به يک حيوان بند شد ديگر او را آسوده نمي گذارند. آنها ما را مي گيرند بار بر پشت ما مي گذارند. آنها به ما می گویند دراز گوش و مسخره هم مي کنند و مي گويند تا خر هست پياده نبايد رفت. آدمها آنقدر بي رحم و مردم آزارند که حتي شاعر خودشان هم گفته:
گاوان و خران باردار
به ز آدميان مردم آزار
شير گفت: « بسيار خوب، خودم مي دانستم که تو درازگوشي اما من دارم مي روم ببينم آدمها حرف حسابي شان چيست؟»
خر گفت: « ولي قربان، بايد مواظب خودتان...»
شير گفت: « خيلي خوب، پر حرفي نکن برو پي کارت. من مي دانم که چکار بايد بکنم.»
اما شير فکر مي کرد خيلي عجيب است اين آدميزاد که همه از او حساب مي برند، يعني ديگر حيواني بزرگتر از فيل و شتر و گاو و خر هم هست؟ قدري پيش رفت و رسيد به يک اسب که به درختي بسته شده بود و داشت از تو بره جو مي خورد. شير پيش رفت و گفت:« تو کي هستي؟ من دنبال آدم مي گردم.»
اسب گفت: « هيس، آهسته تر حرف بزن که آدم مي شنود. آدم خيلي خطرناک است، فقط شايد تو بتواني انتقام ما را از آدمها بگيري. آدمها ما را مي گيرند افسار و دهنه مي زنند و ما را به جنگ مي برند، به شکار مي برند، سوارمان مي شوند و به دوندگي وا مي دارند و پدرمان را در مي آورند. ببين چه جوري مرا به اين درخت بسته اند.»
شير گفت: « تقصير خودت است، دندان داري افسارت را پاره کن و برو، صحرا به اين بزرگي، جنگل به آن بزرگي.»
اسب گفت: « بله، صحيح است، چه عرض کنم، در صحرا و جنگل هم شير و گرگ و پلنگ...»  شیر گفت: « حرف زدي، حيف که کار مهمتري دارم وگرنه مي دانستم با تو چه کنم، ولي امروز مي خواهم انتقام همه حيوانات را از آدميزاد بگيرم.»
شير قدري ديگر راه رفت و رسيد به يک مزرعه و ديد مردي دارد چوبهاي درخت را بهم مي بندد و يک پسر بچه هم به او کمک مي کند و شاخه ها را دسته بندي مي کند.
شير با خود گفت: ظاهراً اين بي بته ها هم آدميزاد نيستند ولي حالا پرسيدنش ضرري ندارد. پرسش کليد دانش است. پيش رفت و از مرد کارگر پرسيد: « آدميزاد تويي؟»
مرد کارگر ترسيد و گفت: « بله خودمم جناب آقاي شير، من هميشه احوال سلامتي شما را از همه مي پرسم.»
شير گفت: « خيلي خوب، ولي من آمده ام ببينم تويي که حيوانات را اذيت مي کني و همه از تو مي ترسند؟»
مرد گفت: « اختيار داريد جناب آقاي شير، من واذيت؟ کسي همچو حرفي به شما زده ؟ اگر کسي از ما بترسد خودش ترسو است وگرنه من خودم چاکر همه حيوانات هم هستم. من براي آنها خدمت مي کنم، اصلا کار ما خدمتگزاري است منتها مردم بي انصافند و قدر آدم را نمي دانند. شما چرا بايد حرف مردم را باور کنيد، از شما خيلي بعيد است، شما سرور همه هستيد و بايد خيلي هوشيار باشيد.»
شير گفت: « من ديدم فيل و گاو و خر و شتر و اسب همه از دست تو شکايت دارند، ميمونها و شغالها از تو مي ترسند و همه مي گويند آدميزاد ما را بيچاره کرده.» مرد گفت: « به جان عزيز خودتان باور کنيد که خلاف به عرض شما رسانده اند. همان فيل با اينکه حيوان تنه گنده بي خاصيتي است بايد شرمنده محبت من باشد. ما اين حيوان وحشي بياباني را به شهر مي آوريم و با مردم آشنا مي کنيم، به او علف مي دهيم، او را در باغ وحش پذيرايي مي کنيم. همان شتر را مانگاهداري مي کنيم، خوراک مي دهيم، برايش خانه درست مي کنيم. چه فايده دارد که پشمش بلند شود، ما با پشم شتر براي برهنگان لباس تهيه مي کنيم. اسب را ما زين ولگام زرين و سيمين برايش مي سازيم و مثل عروس زينت مي کنيم. بعد هم ما زورکي از کسي کار نمي کشيم. گاو و خر را مي بريم توي بيابان ول مي کنيم ولي خودشان راست مي آيند مي روند توي طويله. آخر اگر کسي راضي نباشد خودش چرا بر مي گردد؟ شما حرف آنها را در تنهايي شنيده ايد و مي گويند کسي که تنها پيش قاضي برود خوشحال مي شود. آنها که حالا اينجا نيستند ولي اگر مي خواهيد يک اسب اينجا هست بياورم آزادش کنم اگر حاضر شد به جنگل برود هر چه شما بگوييد درست است. ملاحظه بفرماييد ما هيچ وقت روي شير و پلنگ بار نمي گذاريم. چونکه خودشان راضي نيستند. ما زوري نداريم که به کسي بگوييم، اصلا شما مي توانيد باور کنيد که من با اين تن ضعيف بتوانم فيل را اذيت کنم؟ من که به يک مشت او هم بند نيستم.»
شير گفت: « بله، مثل اينکه حرفهاي خوبي بلدي بزني.»
مرد گفت: « حرف خوب که دليل نيست ولي ما کارهايمان خوب است. باور کنيد هر کاري که از دستمان برآيد براي مردم مي کنيم. حتي درست همين امروز به فکر افتاده بودم که بيايم خدمت شما و پيشنهاد کنم که براي شما يک خانه بسازم، آخر شما سرور حيوانات هستيد و خيلي حق به گردن ما داريد.»
شير پرسيد: « خانه چطور چيزيست؟»
مرد گفت: « اگر اجازه مي دهيد همين الان درست مي کنم تا ملاحظه بفرماييد که ما مردم چقدر مردم خوش قلبي هستيم. شما چند دقيقه زير سايه درخت استراحت بفرماييد.» مرد شاگردش را صدا زد و گفت: پسر آن تخته ها و آن چکش و ميخ را بياور.
پسرک اسباب نجاري را حاضر کرد و مرد فوري يک قفس بزرگ سرهم کرد و به شير گفت: « بفرماييد. اين يک خانه است. فايده اش اين است که اگر بخواهيد هيچ کس مزاحم شما نشود مي رويد توي آن و درش را مي بنديد و راحت مي خوابيد. يا بچه هايتان را در آن نگهداري مي کنيد و وقتي در اين خانه هستيد باران روي سرتان نمي ريزد و آفتاب روي سرتان نمي تابد و اگر يک سنگ از کوه بيفتد روي شما نمي غلطد براي شما که سالار و سرور حيوانات هستيد داشتن خانه خيلي واجب است. البته همه جور خانه مي شود ساخت، کوچک و بزرگ. حالا بفرماييد توي خانه ببينم درست اندازه شما هست؟»
شير هر چه فکر کرد ديد آدميزاد به نظرش چيز وحشتناکي نيست و خيلي هم مهربان است. اين بود که بي ترس و واهمه رفت توي قفس و مرد نجار فوري در قفس را بست و گفت « تشريف داشته باشيد تا هنر آدميزا را به شما نشان بدهم.» مرد آهسته به شاگردش دستور داد« پشت ديوار قدري آتش روشن کن و آفتابه را بياور.» بعد خودش آمد پاي قفس و باشير صحبت کرد و گفت: « بله. اينکه مي گويند آدميزاد فلان است و بهمان است مال اين است که هيکل آدميزاد خيلي نازک نارنجي است اما مغز آدميزاد بهتر از همه حيوانات کار مي کند. شما آدميزاد را خيلي دست کم گرفته ايد که از توي جنگل راه مي افتيد مي آييد پوست از کله اش بکند، آدميزاد صد جور چيزها اختراع کرده که براي خودش فايده دارد و براي بدخواهش ضرر دارد. البته چنگ و دندان شما خيلي خطرناکتر است و اگر همه حيوانات از ما مي ترسند براي همين چيزهاست. حالا من با يک آفتابه کوچک بي قابليت چنان بلايي بر سرت بياورم که تا عمر داري فراموش نکني و ديگر درصدد انتقام جويي برنيايي.» بعد صدايش را بلند کرد و گفت: « پسر، آفتابه را ببار.»
مرد آفتابه آب جوش را گرفت و بالاي سر قفس شروع کرد به ريختن آب جوش روي سر و تن شير.
شير فرياد مي کرد و براي نجات خود تلاش مي کرد ولي هر چه زور مي زد صندوق محکم بود. عاقبت بعد از اينکه همه جاي بدن شير از آب جوش سوخت و پوستش تاول زد و کار به جان رسيد گفت:« بله، من مي توانم تو را در اين قفس نگاه دارم، مي توانم تو را نفله کنم، مي توانم پوست از تنت بکنم اما نمي کنم تا به جنگل خبر ببري و حيوانات نخواسته باشند با آدمها زور آزمايي کنند. خودم هم برايت در قفس را باز مي کنم، اما اگر قصد بدجنسي داشته باشي صدجور ديگر هم اسباب دارم که از آفتابه بدتر است و آن وقت ديگر خونت به گردن خودت است.
مرد در قفس را باز کرد و شير از ترسش پا به فرار گذاشت و ديگر پشت سرش را هم نگاه نکرد. رفت توي جنگل و از سوزش تن و بدنش ناله مي کرد. دوسه تا شير که در جنگل بودند او را ديدند و پرسيدند: « چه شده، چرا اينطور شدي؟»
شير قصه را تعريف کرد و گفت: « اينها همه از دست آدميزاد به سرم آمد.» شيرها گفتند: « تو بيخود با آدميزاد حرف زدي و از او فريب خوردي. بايستي از او انتقام بگيريم. آدميزاد تو را تنها گير آورده، با دشمن نبايد تنها روبرو شد، اگر با هم بوديم اينطور نمي شد. گفت: « پس برويم.»
سه شير تازه نفس جلو و شير سوخته از دنبال دوان دوان آمدند تا به مزرعه رسيدند. مرد نجار خودش به خانه رفته بود و شاگردش مشغول جمع کردن ابزار کار بود که شيرها سر رسيدند. پسرک موضوع را فهميد و ديد وضع خطرناک است. فوري از يک درخت بالا رفت و روي شاخه درخت نشست.
شيرها وقتي پاي درخت رسيدند گفتند حالا چکنيم. شير سوخته گفت: « من که از آدم مي ترسم. من پاي درخت مي ايستم شماها پا بر دوش من بگذاريد، روي هم سوار شويد و او را بکشيد پايين تا با هم به حسابش برسيم.»
گفتند: « ياالله». شير سوخته پاي درخت ايستاد و شيرهاي ديگر روي سرهم سوار شدند و درخت کوتاه بود. شاگرد نجار ديد نزديک است که شيرها به او برسند و هيچ راه فراري ندارد. ناگهان فکري به خاطرش رسيد و به ياد حرف استادش افتاد و فرياد کرد: « پسر، آفتابه را بيار.»
شيرها دنبال او دويدند و گفتند: « چرا در رفتي؟ نزديک بود بگيريمش.»
شير گفت: چيزي که من مي دانم شما نمي دانيد. من تمام اسرار آدميزاد را مي دانم و همينکه گفت « آفتابه را بيار» ديگر کار تمام است. اين بدبختي هم که بر سر من آمد مال اين بود که ما نمي توانيم آفتابه بسازيم. آدمها داناتر از ما هستند و کسي که داناتر است به هر حال زورش بيشتر است.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 1:19  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

كودك و خداوند


كودكي كه آماده تولد بود، نزد خداوند رفت و از او پرسيد:

«مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟» 



خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.» 



خداوند لبخند زد «فرشته تو برايت آواز مي خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»



كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟» 



خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»



كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»



اما خدا وندبراي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعاكني.» 



كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ » 



«فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.» 



كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.» 



خدواند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.» 



در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.

 

او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.» 



                             خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:

    

«نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا کني .»

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 0:58  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

چرا مادرمان را دوست داریم؟

چون ما را با درد بدنیا می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرند

چون شیرشیشه را قبل از اینكه توی حلق ما بریزند، پشت دستشان می‌ریزند

چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کنیم زیاد با ما بداخلاقی نمی‌کنند

وقتی بعدها توی تشکمان جی جی می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند

وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد!

چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند

چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با  قابلمه اش بخورد

چون وقتی تازه ساعت یازده شب یادمان می افتد كه فلان كار را كه باید فردا در مدرسه تحویل دهیم یادمان رفته،بعد از یك تشر خودش هم پابه پایمان زحمت میكشد كه همان نصف شبی تمامش كنیم

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند

چون وقتی شب عروسی ما، عروس و داماد ازش خداحافظی میكنند با چشمانی پر از اشك سفارشمان را به همسرمان میكند

چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر میکند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاییم، حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم

چون هروقت باهاش بد حرف میزنیم و دلش رو برای هزارمین بار میشكنیم، چند روز بعد همه رو از دلش میریزه بیرون و خودش رو گول میزنه كه:‌ بخشش از بزرگانه 

                             « چون مادرند »

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 0:53  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

کاربرد الکتروشوک

مکانیسم شوک الکتریکی:

در فاصله چند هزارم ثانیه انرژی الکتریکی با ولتاژ بالا تخلیه کرده که باعث دپولاریزاسیون تمام سلولهای قلبی شده وسپس رپولاریزاسیون  وبدنبال ان به گره سینوسی اجازه ضربان سازی داده میشود

دفیبریلاسیون

  •     دیس ریتمی: تاکی کاردی بطنی بدون نبض-فیبریلاسیون بطنی
  •      وارد کردن مقدار زیاد انرژی به سلول قلبی که بصورت غیر سینکرونایز تخلیه میشوددر دیس ریتمی که بیمار نبض ندارد و تاکی کارد است در موارد اورژانسی بکار میرود
  • کاردیو ورژن
  •       وارد کردن شوک الکتریکی سینکرونایز (هماهنگ با کمپلکس بطنی) با انرژی کمتر جهت ختم دیس ریتمی در موارد غیر اورژانس را به ان کاردیوورژن گویند
  •      در دیس ریتمی :تاکی کاردی بطنی با نبض-تاکی کاردی فوق بطنی- فیبریلاسیون دهلیزی- غیر قابل درمان با دارو

اندیکاسیون الکتروشوک

·          ختم تاکی اریتمی مقاوم به درمان

·          ختم تاکی اریتمی بطنی و فیبریلاسیون بطنی

·          دیس ریتمی ها با اختلال همودینامیک مقاوم به درمان

·          در برادی اریتمی و اسیستول شوک معنی ندارد

روش انجام شوک الکتریکی

  •          انتخاب پدال مناسب
  •          محل قرار گیری صحیح پدال
  •          تماس کافی پدال با قفسه سینه
  •          انتخاب صحیح انرژی
  •          پدال بزرگسالان طول 13 سانتیمتر است و در کودکان 8 و در نوزادان 4  سانتیمتر است
  •          محل قرار گیری پدال یکی ناحیه نوک (اپکس )قلب پنجمین فضای بین دندهای در خط قدامی زیر بغلی(انتریور اگزیلاری)چپ و دیگری در طرف راست استرنوم در دومین فضای بین دندهای در ست زیر کلاویکول در راستای محور الکتریکی قلب
  •          پدال باید با فشاری حدود 11 کیلوگرم (25پوند) روی قفسه سینه فشرده شود و سطح پدال با ژل اغشته گردد تا باعث سوختگی پوست نشود
  •          انتخاب صحیح انرژی الکتریکی (در دیس ریتمیی که بدنبال ان بیمار ارست کرده مانند تاکی کاردی بدون نبض وفیبریلاسیون بطنی باید انرژی بالا 360 ژول شوک داد )

نکات ایمنی

         باید اطمینان یابیم که دیگران با بیمار و یا تخت بیمار تماس ندارند و شوک را اعلام کنیم

        بهتر است برای جلوگیری از انفجار جریان اکسیژن را قطع کنیم

کاردیورژن

  • رضایت نامه از بیمار
  • بررسی الکترولیت
  • بهتر است چند ساعت قبل ناشتا باشد
  • توضیح پروسیجر به بیمار تا اضطراب کم شود
  • اماده کردن ترالی احیا
  • مانیتورینگ بیمار
  • کنترل علائم حیاتی
  • گاه سلول میوکارد به شوک خوب جواب نمی دهد که باید اصلاح اب و الکترولیت و هیپوکسی و هیپوترمی و اصلاح اسید و باز انجام شود تا شوک بهتر اثر کند
  • حین شوک با کنترل مانیتور و نبض بیمار احیای قلبی ریوی فراموش نشود
  • در فیبریلاسیون نرم ابتدا با دادن ادرنالین انرا به فیبریلاسیون خشن تبدیل کرده و سپس شوک میدهیم
  • سرعت عمل در شوک دادن در فیبریلاسیون بطنی مهم است که باعث نجات بیمار میشود

·          علائم برگشت بیمار

  • بر گشت ریتم سینوسی
  • برگشت نبض کاروتید
  • فشار خون کافی
  • عوارض شوک: امبولی-فیبریلاسیون بطنی-سوختگی پوست
  • الگوریتم درمان فیبریلاسیون بطنی
  • کنترل نبض و مانیتورینگ بیمار
  • در صورت اطمینان دفیبریلاسیون با میزان 360 ژول شوک
  • در صورت عدم جواب مجدادا شوک
  • در صورت عدم جواب عملیات احیای قلب ریوی
  • گرفتن ورید
  • دادن داروهای انتی اریتمیک مثل لیدوکائین -برتیلیوم ادرنالین
  • مجدادا شوک

الگوریتم درمان اسیستول

  •        احیای قلبی ریوی
  •          گرفتن ورید
  •          دادن داروی ادرنالین و اتروپین
  •         اینتوبه کردن بیمار
  •          اصلاح اسید و باز
  •          گذاشتن پیس میکر
  •          در صورتیکه اسیستول تبدیل به فیبریلاسیون شد شوک میدهیم
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 0:40  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

روانشناسی رنگها !

 
شما در زندگی به چه رنگی علاقه مند هستید ؟ سعی می کنید در لباس هایی که می پوشید و همچنین در دکوراسیون منزل و اطاق خود از چه رنگهایی بیشتر استفاده کنید ؟ آیا می دانید انتخاب رنگ ارتباط بسیار نزدیکی با شخصیت افراد دارد ؟

آنچه در زیر می خوانید می تواند راهنمای خوبی برای شما باشد اما فراموش نکنید که نتیجه آن در رابطه با شخصیت شما صد در صد نیست و نوع شخصیت شما را یک روانشناس با تست های تخصصی تعیین خواهد کرد ولی مطلب ذکر شده در زیر کمک زیادی به شما در این رابطه خواهد کرد .

سیاه:
سیاه رنگی مطلق است که در فراسوی آن، زندگی تمام می شود.سیاه یعنی نه، که نشانه ای از ترک عشق و انصراف از فعالیتهای جمعی است.ب ه معنی نیستی، ناامیدی به آینده و سکوتی ابدی است و حس سنگینی را به افراد القا می کند.تأثیر خوبی بر مزاج ندارد و در کودکان هم اثرات منفی دارد.دوستداران رنگ سیاه معمولا” خسته و افسرده اند.اگر خسته نباشند، ناراضی اند.اگر ناراضی نباشند، مغرورند.اگر مغرور نباشند، انکار می کنند.

اگر انکار نکنند هم ناراضی اند، هم مغرور، هم خسته و هم انکار می کنند اما احتمالا” خودشان هم خبر ندارند.
طرفداران سیاه زیاد هم ناامید نشوند چون از طرفی دیگر سیاه نمادی از آبرومندی و شرافت است(دیده اید ماشین های شیک و کلاس بالا معمولا” سیاه و براقند).

قهوه ای:
آدمهای قهوه ای را بدون قسم خوردن می توان باور کرد، یعنی حرفشان سند است.اما طرفداران این رنگ معمولا” آواره اند(جالب است بدانید که رنگ مورد علاقه آوارگان جنگ جهانی دوم، قهوه ای بوده است).قهوه ایها یا یک بیماری جسمی جدی دارند و یا مشکلی که به نظر آنها غیر قابل حل است، پس این افراد از نظر جسمی و روحی در خطرند.

خاکستری:
خاکستری را در کهنسالان و خانه سالمندان باید پیدا کرد.این افراد معمولا” غمگینند و محافظه کار و حتی اگر آهنگی گوش کنند(اگر خجالت نکشند)، غمگین است(مثلا” مثل اینکه ایرانیها داریوش گوش کنند)، مثل اینکه به آنها گفته اند خوشی بی خوشی.

قرمز:
قرمز پسندها پر از شوق زندگی، عاشق و مبارزه طلب، پرتکاپو و شجاع، اهل معاشرت، شلوغ و پر سروصدا هستند.ظاهرا” نیرویشان تمام نشدنی است، خوب مشت می زنند و کتک خورهای خوبی هم هستند.در مجموع و خلاصه اینکه برونگرا هستند.قرمز باعث افزایش نبض و فشار خون می شود.(هر چی باشه پرسپولیسه دیگه)

آبی:
آبی ها خلاقند و همیشه فکرهای تازه می کنند، مورد احترام، آرام و دوست داشتنی هستند و احساساتشان را خوب کنترل می کنند.

عاشق تنهایی، احساساتی و ملایم اند.نماد ابدیت و عمق و کمال گرایی است.

از ویژگیهای افراد آبی دوست صلح، مهربانی و هماهنگی است.(طرفداران آبی به خودشون نگیرند، همیشه و همه جا استثنا هست).این رنگ سبب کاهش نبض و فشار خون می شود.

سبز:
آدمهای سبز مذهبی اند.در انجمنهای خیریه یا بیمارستان یافت می شوند!!!مضطرب و انعطاف پذیرند.اگر دنبال شریک(البته شریک تجاری نه زندگی) می گردید سعی کنید سبز باشد(نه اینکه رنگ پوستش سبزه باشد).رنگی مقدس است.سبزها اصلاح گرند و بسیار علاقه به نصیحت کردن دارند.کوشش و پشتکار عجیبی دارند.

زرد:
آدمهای زرد بر خلاف نظر عموم بیمار و رنجور نیستند و منتظر خوشبختیهای بزرگند.آرام و قرار ندارند.توسعه طلب و اهل اختراعند.گاهی حسود و معمولا” بلند پرواز.

بنفش:
بنفش دوستها صمیمی و حساسند وذوق عارفانه دارند.گاهی آنقدر صمیمی می شوند که قضاوت و تصمیم درست نمی توانند بگیرند.
نارنجی:
نارنجی پسندها اهل مسابقه و سلطه طلبند و سرشار از آرزوهای دور و درازند.

ارغوانی:
ارغوانی ها پایشان روی زمین است و سر و فکرشان در ابرها پرواز می کند(البته فکر بد نکنید!!).عاشق دین و عرفان اند.اندیشمند و عاشق مناظره و اثبات حقایق، اما هنوز معلوم نیست که چرا یک دفعه از این رو به آن رو می شوند و بنابراین اصلا” به فکر پیش بینی آنها نباشید.
تغییر رنگ محبوب با گذشت زمان امری طبیعی است اما اگر ناگهانی باشد بحث برانگیز و عجیب است
.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 0:39  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

ديسريتمي هاي شايع درفوريتها

  • 1. برادي كاردي سينوسي SINUS BERADYCARDIA
  • 2. بلوك و ارست گره سينوسيSINUS BLOCK,AREST
  • 3. تاكي كاردي حمله اي دهليزي PAT(PSVT)
  • 4. بلوك گره دهليزي بطني AV BLOCK
  • 5. انقباضات زودرس بطني PVC
  • 6. تاكي كاردي بطني VT
  • 7. فلوتر وفيبريلاسيون بطني VF
  • 8. اسيستول بطني ASSISTOL
 

مشخصات ريتم سينوسي   NSR
  • موج Pوجود دارد
  • بدنبال موج P كمپلكس QRSوجوددارد
  • فواصلP-P و R-Rيكسان و منظم ميباشد
  • فاصله P-Rكمتراز 20/0 ثانيه ميباشد
  • تعداد ضربان بين 50تا100بار دردقيقه ميباشد
  • زمان كمپلكسٌٍَQRSكمتراز 08/0 ثانيه ميباشد

 

 
 
Sinus bradycardia

اتيولوژي

  • - درافرادسالم
  • - مسموميت با ديژيتال و كينيدين
  • - افزايش پتاسيم خون
  • - افزايش فشار داخل جمجمه
  • - انفاركتوس ناحيه تحتاني قلب
  • - تحريك سيستم پاراسمپاتيك
  •    - مسموميت شديد با بلوك كننده هاي بتا و كلسيم
  • - هيپوكسي در مراحل اخر

علائم الكتروكارديوگرافي

  • 1. موج Pوجوددارد
  • 2. كمپلكس QRSطبيعي است
  • 3. فواصل P_P و R_Rيكسان ومنظم ميباشد
  • 4. فاصله P_Rكمتراز20/0ثانيه است
  • 5. تعداد ضربان كمتراز50باردردقيقه ميباشد

درمان

  • اورژانسي است
  • تزريق حداقل 6/0 امپول اتروپين IV
  • برطرف كردن علت ايجاد برادي كاردي
  • استفاده از پيس ميكر








Sinus Block&Arest

اتيولوژي

  • اختلالات وكم خوني گره سينوسي دهليزي
  • تحريك سيستم پاراسمپاتيك
  • هيپر كالمي شديد
  • مسموميت با ديگوكسين و كينيدين
  • التهاب حاد رماتيسمي و ميوكارديت

علائم الكترو كارديوگرافي

  • 1. يك ياچند كمپلكس P-QRS-Tحذف شده است
  • 2. فاصلهٌ R-Rنامنظم ميشود
  • 3. دربلوك مضرب صحييح ازفاصلهR-R وجوددارد
  • 4. درارست مضرب صحييح از فاصله R-Rوجود ندارد
  • 5. تعداد ضربان كاهش مي يابد

درمان

  • درمان اورژانسي است
  • تزريق اتروپين درمرحله اول
  • تزريق ايزوپروتونول در مرحله بعدي
  • استفاده از پيس ميكر
  • بررسي و برطرف كردن علت زمينه اي
  • انجام عمليات احياء قلب و ريه درمراحل اخر CPR  

PAT)PSVT)

اتيولوژي

  • علت ناشناخته درموارد نادر
  • اضطراب وهيجان
  • تيروتوكسيتوز
  • هيپرتروفي دهليزها
  • اختلالات دريچه اي
  • هيپرتانسيون
  • سندرم ولف -پاركينسون-وايت
  • انفاركتوس حاد قلبي

علائم الكتروكارديوگرافي

  • 1. شروع ناگهاني و ختم معمولا ناگهاني دارد
  • 2. تعداد ضربان بين 150تا220بار دردقيقه ميباشد
  • 3. فواصل R-Rيكسان ومنظم ميباشد
  • 4. موجP معمولا رويت نمشود
  • 5. كمپلكس QRSمعمولا طبيعي است
  • 6. كاهش فشار خون وتعريق از علائم باليني است

درمان

اورژانسي است

  • درمان براساس چهارروش به ترتيب زير اجراء ميشود
  • 1. درمان فيزيكي ( تحريك پاراسمپاتيك)
  • 2. درمان دارويي استفاده از داروهاي وراپاميل وايندرال و ديگوكسين و ادنوزين
  • 3. كارديوورژن(شوك درماني) شوك از نوع SINC وبه ميزان 50 الي 200 ژول
  • 4. استفاده ازپيس ميكر ( ايجاد ضربان جبراني)

PAT(PSVT)

 
 
  بلوك گره دهليزي-بطني A-V   Block  

شامل

  • بلوك درجه يك First degree
  • بلوك درجه دو Second degree
  • الف - نوع ونكباخ wenkebach
  • ب - نوع موبيتز تايپ دو mobitz type II
  • بلوك درجه سه (كامل) third degree ( complete)

اتيولوژي

  • التهاب بافت ميوكارد مانند تب رماتيسمي.ميوكارديت.اندوكارتيت
  • مسموميت با ديژيتال
  • انفاركتوس بخصوص در ناحيه تحتاني قلب
  • بيماريهاي مادر زادي قلب
  • اميلوئيدوز . ساركوئيدوز
  • كارديوميوپاتي ها

علائم الكتروكارديوگرافي

  • در بلوك درجه يك فاصله P-Rطولاني ميشود بيشتراز20/0 ثانيه
  • اين P-Rطولاني درتمام كمپلكس ها يكسان ميباشد
  • دربلوك نوع ونكباخ فاصله P-Rدرهركمپلكس افزايش پيدا ميكندتا يك كمپلكس QRSبلوك ميگردد
  • دربلوك نوع تايپ دو بصورت نامنظم بعدازهر چند كمپلكس يك كمپلكس QRSمحو ميشود و معمولا فاصلهP-Rدربقيه كمپلكس ها طولاني است
  • در بلوك كامل امواجP و QRS بدليل متفاوت بودن پيس ميكرشان كاملا متفاوت است
  • تعداد ضربانات دهليزي درحد نرمال و تعداد ضربانات بطني درحدود40 الي 50باردردقيقه مباشد
  • دربلوك درجه سه هيجگونه ارتباط منطقي بين P و QRS وجودندارد
  • دربلوك درجه يك ودو كمپلكس QRSطبيعي ولي در بلوك درجه سه ممكن است كمپلكسQRSپهن و غير طبيعي باشد
  • فواصل P-P R-Rدربلوك درجه سه مساوي ولي در بلوك درجه دومساوي نيست

درمان

  • دربلوك درجه يك هيجگونه درمان اورژانسي نياز نيست وفقط بايد كنترل ريتم صورت گيردو علت ضمينه ايي ايجاد ان بررسي گردد
  • دربلوك نوع ونكباخ نيز معمولا درما ن خاصي صورت نمگيرد و فقط كنترل ريتم واماده بودن دارو و پيس ميكر توصييه ميگردد
  • دربلوك نوع تايپ دو بعلت كاهش ضربانات بطني ودرنهايت كاهش برون ده قلبي درمان اورژانسي ميباشد وبايد از داروهاي مقلد سمپا تيك استفاده شود و وسايل گذاشتن پيس ميكر اماده باشد
  • دربلوك كامل (درجه سه)درمان اورژانسي است وبايداز داروهايي مانند ايزوپروتونول .متا پروتونول. اسمولول.امينوفيلين.ادرنالين استفاده نمود و در اولين فرصت براي بيمار پيس ميكرمصنوعي گذاشت

 

 
 انقباضات زودرس بطني       PVC

اتيولوژي

  • ايديوپاتيك كه معمولا منشاء ان غير قلبي است مانند استرس .ترس.هيجان. مواد وغذاهاي محرك مثل كافيين.نيكوتين
  • انفاركتوس قلبي
  • نارسايي قلبي
  • هيپوكسي
  • كارديوميوپاتي
  • هيپرتروفي بطني
  • مسموميت باديژيتال

علائم الكتروكارديوگرافي

  • عدم وجود موج P
  • پهن وغيرطبيعي بودن كمپلكس QRS
  • مكث جبراني compensatory pause (CP)
  • جهت موج T و STبرخلاف كمپلكسًQRSميباشد
  • بسته به اينكه كانون نابجا دربطن راست باشد يا چپ شكل PVCفرق ميكند

PVC هاي كه احتياج به درمان اورژانسي دارند

  • 1. PVCهاي مولتي فوكال
  • 2. PVCهاي كه بيشترازشش بار در دقيقه باشد بخصوص بي ژميني. تري ژميني.
  • 3. PVCهاي كه نزديك موجT باشد
  • 4. PVCهاي بعدازانفاركتوس قلبي

درمان

  • تزريق ليدوكائين به ميزان 50الي100ميلي بصورت اهسته وريدي
  • انفوزيون ليدوكائين بين 1الي4ميلي دردقيقه
  • تزريق پروكائين اميد به ميزان 1ال 2ميلي گرم به اعزاء هر كيلوگرم وزن بيمار
  • بررسي و اصلاح علت زمينه اي ايجاد ان
  • اصلاح الكتروليتها بخصوص سديم و پتاسيم
  • اصلاح هيپوكسي و اسيدوز متابوليك

انقباضات زودرس بطني       PVC

تاكي كاردي بطني VT             

اتيولوژي

  • درساعات اوليه بعداز انفاركتوس
  • هيپوكسي شديد
  • مسموميت دارويي و تداخل داروي
  • ضربات شديد به قفسه سينه
  • تمام عواملي كه ايجاد PVCميكند ميتواند ايجادVTكند
  • برق گرفتگي
  • انواع شوكها

علائم الكتروكارديوگرافي

  • هرگاه سه PVCپشت سرهم تكرار شود اصطلاحا Ran VT ميگويند
  • كمپلكس هاي QRS پهن و غير طبيعي است
  • تعداد ضربان بين 150الي200بار دردقيقه است
  • فواصلR-R معمولا يكسان ومنظم ميباشد
  • موجP و Tرويت نميشود
  • درصورت عدم درمان منجر به VFميگردد

درمان

  • تزريق ليدوكائين 50الي100ميلي وريدي
  • تزريق پروكائين اميد 100الي200ميلي وريدي
  • دادن شوك به ميزان 100الي 200ژول بصورت SINC
  • انجام عمليات CPCR

 


Illustration showing the electrical impulses in a normal heart and a heart with ventricular tachycardia
The electrical impulses in a normal heart and a heart with ventricular tachycardia


فلوتر و فيبريلاسيون بطني   VF
 
اتيوتوژي
  • تمام عللي كه ايجاد تاكي كاردي بطني مي نمود متواند منجر به VF شود
  • VTدرمان نشده
  • شوك انافيلاكتيك
  • برق گرفتگي
  • پديده R&T

علائم الكترو كارديوگرافي

  • ايجاد انقباضات ناقص بطني كه بصورت زيگزا (7و8)تكرار ميگردد
  • سرعت اين ضربانات حدود 250الي 500بار در دقيقه ميباشد
  • درفلوتر اين ضربانات منظم ودر فيبريلاسيون نامنظم ميباشد
  • هيجگونه موج كاملي وجود ندارد وفقط لرزش بطنياست
  • برون ده قلبي زير20/0 ميباشد ونبض محيطي حس نمشود

درمان

  • دادن شوك به ميزان 360الي 400ژول بصورتDC SHOCK
  • انجام عمليات CPCRبصورت پيشرفته
  • تزريق داروهاي ضد اريتمي مانند ليدوكائين.پروكائين اميد.بريتيليوم.
  • تزريق اپي نفرين براي ايجاد تحريك قلبي

اسيستول بطني             A systole

اتيولوژي

  • بدنبال فلوتر و فيبريلاسيون درمان نشده
  • بدنبال بلوك و ارست طولاني گره سينوسي دهليزي
  • بدنبال ارست تنفسي
  • پارگي عضله قلب
  • صدمات شديد مغزي و قفسه سينه
  • غرق شدن دراب و خفگي

علائم الكتروكارديوگرافي

  • وجود يك خط صاف كه ممكن است هرچند لحضه اي يك بار يك موج كوچك نمايان شود
  • هيجگونه نبض مركزي لمس و صداي قلب شنيده نمشود
  • بيمار سيانوز وعلائم هيپوكسي دارد

درمان

  • انجام عمليات ‍CPCR
  • تزريق ادرنالين يك در هزاز هرپنچ دقيقه يكبار
  • تزريق كلسيم و اتروپين
  • تزريق بيكربنات درصورت هيپوكسي
  • عدم استفاده ازشوك
  • ادامه CPCR حداقل بمدت 15الي20دقيقه

 



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 0:13  توسط علی حسینی ده آبادی  | 

ارزشهای حرفه پرستاری

 

فطرت اجتماعی بشراز آغاز آفرینش به نوع دوستی و همدلی و مهربانی با همنوعان گرایش داشته است. این نوع دوستی و احساس پیوند و تعلق خاطر به یکدیگر ، همگام با زندگی اجتماعی بشر در خانواده، قبیله و اجتماعات بزرگتر ظهور چشمگیر یافته است.

 بر این اساس، آدمیان از آغاز حیات تا واپسین روزهای زندگی، خود را بی نیاز از این روابط و همدلی ها نمی بینند و سلامت جسم و جان خود را نیازمند مراقبت، پرستاری و همدلی دیگران می یابند.

ادیان الهی به ویژه، اسلام مؤمنان و جامعه ایمانی را در پیوند، احسان و مهرورزی نسبت به یکدیگر همانند پیکر واحدی می داند که هر فرد عضوی از آن محسوب میشود و هرگاه یکی از اعضاء دستخوش بیماری شود، قرار و آرامش از دیگر عضوها می رباید.

 امام صادق(ع) می فرمایند:

« مؤمنان در احسان و نیکی به یکدیگر و مهرورزیدن و مهربانی به هم، به سان پیکری هستند که هرگاه عضوی از آن به درد آید، اعضاء دیگر نیز به بی خوابی و تب با او همدردی می کنند.»

ارزش حرفه ای

خدمت به همنوعان در سخنان پیشوایان ما به عنوان یکی از بهترین عبادتها و ارزشهای بزرگ شمرده شده است. خداوند متعال مخلوقات و آدمیان را افراد تحت تکفل خود می خواند و محبوبترین و ارزشمندترین آنها را کسانی می داند که با مردمان، مهربانتر و دربرآوردن نیازهای آنان کوشاتر باشند.

امام صادق (ع) می فرمایند:

 « هیچ مسلمانی حاجت دیگری را روا نکند مگر اینکه خداوند به او خطاب کند: پاداش تو به عهده من است و کمتر از بهشت برایت نمی پسندم.»

بنابر این پرستاری، که یکی از نمونه های روشن این نوع دوستی ها، خدمت ها، برآورده ساختن نیازها و اهتمام ورزیدن به امور مسلمانان است، از ارزشمندترین وظایف الهی، انسانی، اجتماعی و از روابط متقابل و خدا دوستانه افراد جامعه است.

به این ترتیب پرستار مسئولیت با ارزشی است که محبوبیت اجتماعی والهی را به همراه دارد و پرستار متعهد یکی از ارزنده ترین افراد جامعه محسوب می شود و رسالتی الهی- انسانی دارد.

ارزش و اهمیت پرستاری

پرستار با توجه به موقعیت و رسالتی که دارد و نقشی که در جامعه ایفا می کند، در نظر رهبران الهی از جایگاه بلند و پرارزشی برخوردار است.

پیامبر گرامی اسلام در آخرین روزهای عمر خود، در آخرین خطبه ای که در مدینه ایراد کردند، پس از دعوت همه مردم به مسجد برای شنیدن آخرین سفارشها، بر فراز منبر قرار گرفته و فرمودند:

«کسی که یک روز و یک شب پرستار بیمار را به عهده بگیرد، خداوند او را با ابراهیم خلیل (ع) محشور می کند، پس همچون درخشش برقی از صراط عبور می کند و کسی که در برطرف کردن نیازهای مریض تلاش و نیاز او را برآورده کند، همانند روزی که از مادر متولد شده است از گناهانش پاک میشود.»

این سخن از دو جهت به ارزش و اهمیت پرستاری اشاره دارد. اول اینکه آخرین سخنان پیامبر است و روشن است که پیامبر در آخرین روزهای عمر خود مهم ترین و اساسی ترین دیدگاه هایش را مطرح میکند. و جهت دیگر اینکه آثار پرارزش اخروی و معنوی و پاک شدن از گناهان است که گواهی گویا بر اهمیت ویژه پرستاری است.

پرستاری، کاری برتر از نماز در مسجد

مرازبن حکم می گوید:

با محمد بن مصادف، همسفر بودم. چون به مدینه داخل شدیم،من بیمار شدم و همراه و همسفر من، مرا تنها می نهاد و به مسجد می رفت ، امام صادق (ع) از این موضوع مطلع شد و به دنبال محمد فرستاد و به او فرمود: نشستن تو نزد همسفر بیمارت و مراقبت از او ارزشمند تر از نماز خواندنت در مسجد است.

پرستار بعنوان فردی نیکو کار

امام صادق (ع) می فرمایند: یکی از عواملی که موجب شد حضرت یوسف را فردی نیکوکار بدانند این بود که در زندان به امر بیماران و پرستاری از آنان اهتمام می ورزید و از آنان مراقبت می کرد.

آری دوستان و همکاران محترم مطالب فوق را از این جهت نوشتم که بدانید لباس سفید پرستاری مقدس است. و رفتاری ناشایست که درخور چنین لباس مقدسی نباشد عذاب و عقوبت سنگینی در بر دارد و بلعکس احترام به این شغل و لباس مقدس پاداشهای بزرگی در پی دارد. همگی میدانیم در قبال زحماتی که در شیفتهای پی در پی و طاقت فرسا انجام میدهم پاداشهای مادی نمیتواند آنرا جبران کند ولی دوستان کار پرستار سراسر عبادت است من همیشه میگویم بهترین پاداش من همان دعای خیر بیمار است در حق همگی ما و خانواده ما میکند. دوستان پرستار بودن هم توفیق و لیاقت می خواهد پس بخاطر این توفیق و لیاقتی که خداوند به ما عطا نموده باید شاکر باشیم. مبادا بخاطر مسائل مادی ازش معنوی حرفه خود را آلوده سازیم. و ناسپاسی کنیم . مطمئن باشید اگر شاکر باشید و توکل بخدا کنید و فقط برای رضای او خدمت کنید، برکت و خیری در همین حقوق ناچیز می نهد که همه نیازهای خود را برطرف میکنید هیچ، بزرگترین برکت زندگی که سلامتی خود و خانواده است را عطا میکند و این بالاترین پاداشهاست.  پس بیایید همگی بروی هرچه درد و بیماریست لبخند بزنیم و امیدی دوباره در بیمارانی که پرستاری آنها بما محول شده است هدیه دهیم.

                                                                                   هرکجا هستید موفق و مؤید باشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 9:59  توسط علی حسینی ده آبادی  |